آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

بدقولی
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

عزیزانم بدقول نیستم . این مدت می خواستم بنویسم ولی برادر جان بعد از دوسال از بلاد کفر اومدن و مرتب با ایشون سرگرمم .

در اولین فرصت مناسب برای جمع آوری مطالب , حتما می نویسم .

شرمنده شدم از کامنت های خصوصی . ممنون از پیگیری هاتون .


 
تاوان حماقت
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

تلفن زنگ می زند . سلام و احوال پرسی .خانم... از دوستان است . می گوید دوستش می خواهد حضانت دخترش را بگیرد . چه کند ؟؟؟

سوالهای اولیه و نهایتا می فهمم خانم صیغه ی شخصی بوده . دختری هم دارد . حالا هم صیغه را فسخ کرده و دخترک هم پنج ساله است .

می گویم خب تا هفت سالگی که مادر عهده دارش است بعد از آن موقع باید فکری کرد . از الان زود است .

می گوید نمی خواهد حتی آن چند ساعت در هفته را پیش پدرش باشد . پدر جنون جن * سی دارد ، شی * شه هم مصرف می کند مادر هم چند باری شاهد بوده که با دختر حرکاتی انجام داده که اگر نمی رسیده معلوم نبوده به کجا می کشد و ...

هی می گوید و هی من بیشتر سرم سنگین می شود . خدای من ...

می گویم می توان به این موضوع استناد کرد و اجازه ملاقات هفتگی را هم نداد ولی من برای راضی کردن وجدان خودم اول باید اطمینان پیدا کنم حرفها صحت دارد و اینکه دختر مورد آزار واقع شده است یا نه ؟؟

معرفی شان می کنم به دکتر ... آسیب شناس اجتماعی و دکتر ... روانشناس کودک .

حرفشان برایم حجت است .

جنون جن * سی پدر را تایید کردند . کودک نزد آنها پدرش را شیطان معرفی کرده و می گوید مجبور است بگوید دوستش دارد چون اگر نگوید مادرش را می زند . از حمام کردن با پدرش لذت می برد و می گوید تنها دوست دارد با او برود . از حرفهای کودک این است که وقتی درد داری باید تحمل کنی و ...

باید به پزشکی قانونی بروند . باید گواهی بگیرند و مهم تر از آن نکته ایی است که مادر اصلا به آن توجه ندارد سلامت روانی دخترک است که در ناسلامتی کامل است .

اما من این وسط مانده ام حیران . این خانم خانواده داشته و دارد . بی کس نیست، درست است بیوه بوده ، درست است نیازهایی داشته ولی چرا مدت صیغه اش را مرتب تمدید می کرده . زمانی که می فهمد که گویا از همان اول هم می فهمد که همسرش مشکلات عدیده و اعتیاد دارد ، زمانی که با چشم خودش می بیند که همسرش دن * بلان گوسفند را در یخچال می گذارد و از آن به عنوان وسیله ی خ و د * ار ضا یی استفاده می کند  ... 

چرا ادامه داده ؟؟ چرا باردار شده ؟؟ چرا تا به حال کشش داده ؟؟ خودش هم جوابی ندارد .

تاوان حماقت این مادر را کودکش داده و می دهد . ندیدن پدر شاید از آسیب های بیشتر جلوگیری کند ولی این کودک آسیب دیده و به زودی هم دچار بلوغ زود رس می شود . آن زمان است که محشر می شود روزگار این کودک .

تاکید کردم بارها که جلسات روانکاوی را ادامه بده . کودکت نیاز دارد به درمان ولی نمی دانم تا چه حد گوش می دهد .

این اتفاقات کم نیست . این اتفاقات فقط برای همسایه نیست . آزار جنسی کودکان تعریفش با آنچه ما فکر میکنیم متفاوت است . هر نوع لمس کردن ، فشار دادن ، بوسیدن ، مالش ، دست زدن ، در آغوش کشیدن های به قصد چسباندن به خود و .. را شامل می شود . بیشتر مراقب کودکمان باشیم . لازم نیست حتما غریبه ایی از در وارد شود . لازم نیست حتما دشمن باشد . لازم نیست حتما فرزندمان دختر باشد . حواسمان به تمام اطرافمان باشد .

دختری 14 ساله را می شناختم باردار . نمی دانست کودکش از برادرش است یا دایی اش . هر دو سالها مهمان رخت خوابش بوده اند و دختر از ترس ساکت بوده یا آن دیگری که سالها بازیچه ی دست عمو و پدرش بود یا همان مطلبی که چندی پیش نوشتم از رابطه ی مادر و دختر .

همه را متهم نکنید . فقط بیشتر مراقب باشید . آلارم های خطر را می توان زود تشخیص داد .آموزشش دهیم که هرکس حریم خصوصی دارد و دیگری نباید به آن دست بزند . من روانشناس نیستم ولی می دانم راه دارد .

شاید کودکمان را بترسانند شاید هم کودکمان لذت ببرد . دور ازذهن نیست . کودک درکی از آن ندارد و فقط احساس لذتی را تجربه می کند که برایش خوشایند است . از همان نوزادی کودک این لذت را احساس می کند . حتی روانشناسان می گویند زمان تعویض نوزاد مراقب باشید که از لمس بی مورد او پرهیز کنید چون برایش خوشایند می شود و حساس به آن .

نمی دانم دیده اید یا نه . کودکانی که بدون اینکه بدانند چه می کنند خود * ارضایی انجام می دهند . یکی از دوستانم معلم یک پیش دبستانی است . بزرگترین معضل سال تحصیلی قبلش حضور کودکی بود که مرتب این کار را می کرد و باعث شده بود شش نفر دیگرهم تا آخر سال به این عمل عادت کنند . جالب است که پدر و مادر هر دو پزشک بودند و در کمال اطمینان می گفتند کودکشان مشکلی ندارد . این موضوع مختص پسران نیست . دختران خردسال هم درگیرش می شوند .

برای بعضی فقط کنجکاوی است و برای بعضی نه و اطرافیانشان هم دستی بر آتش داشته اند و این حس را برانگیخته کرده اند . باید با کنجکاوی شان هم درست برخورد کرد . باید یاد بگیریم اگر کودکمان ترسی داشت چه کنیم حرف بزند . چه کنیم بدنش را لمس نکند و نگذارد لمسش کنند . چه کنیم همه ی اتفاقات را به ما بگوید و ..

 من شروع کرده ام به یاد گیری . اگر دوست دارید شما هم شریک شوید . می خواهم هرچه می آموزم بنویسم . شما هم بنویسید در نظرات و من در پستی می گذرامش . به همدیگر کمک کنیم . به کودکانمان کمک کنیم .

 

 

 


 
کاسپر
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

چقدر دلم می خواهد کاسپر شوم . بعد به آنجاهایی بروم که دلم می خواهد دیده نشوم زمان رفتن .

به همه ی خانه هایی که دلم می خواهد ,‌ سرک بکشم و ببینم چه خبر است .

خانه ی بعضی از شما را هم شامل می شود . از کجا می دانید شاید کاسپر باشم ؟؟ شاید هم روزی کاسپر شوم ...

آرزوی دیگری هم دارم . از عمق وجود دوستانم باخبر می شدم . دوست ندارم زمانی را که چیزی برایم روشن می شود و تناقض ... .

حسی مانند جرقه می زند و می روم دنبالش و می بینم بله درست احساس کرده بودم .

بدبختانه یا خوشبختانه احساسم خیلی قوی است و هیچ وقت اشتباه نکرده . فقط کاسپر بودن را کم دارم که با چشم هم ببینم .

مراقب خودتان باشید همین روزها مانای کاسپر با یک شکم قلمبه بالای سرتان می چرخد . تضمینی نیست اگر تعادلش را از دست بدهد شاید بر روی سرتان خراب شود . از من گفتن مراقب باشید .

 

فردا وقت مشاوره دارم خوب که غر بزنم و خوب که بشنودم آرام می شوم . می دانم .

و بازهم دخترم مادری با خنده های بلند خواهد داشت . از آن خنده هایی که دو روز دیگر همین دخترک چشم غره ام برود که مامان آروم تر آبرومون رو بردی.... .

--------------------------------------------------------------------

توضیح برای کسانی که نمی دانند

کاسپر یک شخصیت کارتونی است . روحی خوب و درستکار که توسط همه دیده نمی شود.


 
گیجی
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

وقتی حوصله نداری ... 

وقتی هزار بار در طول روز از خودت می پرسی ‌(‌واقعا کار درستی کردم بچه دار شدم ؟؟؟ می تونم مادر خوبی باشم؟؟؟ می تونم این همه تغییر رو تحمل کنم ؟؟؟ ...) ...

وقتی شک می کنی به خودت و احساست ...

وقتی دیگر حتی تحمل انسولین های لعنتی را نداری و با هر بار تزریقشان فریادت در می آید آخر تمام دست و پایت به خاطر حجم بالای تزریق سه گانه در روز در این همه ماه سفت شده و دیگر دردناک است ...

وقتی می خواهی کاری انجام دهی که خوشحالت کند و ازین حال خارجت کند و هرچه فکر می کنی می بینی  هیچ چیز خوشحالت نمی کند ...

وقتی بی خود و بی جهت از هر کاهی کوه می سازی و به پای همسر می پیچی ...

وقتی دلت لک زده باشد برای عاشقانه هایتان , برای یک آغوش بی واهمه ...

وقتی فکر می کنی شاید یک سفر , یک دور شدن از این شهر روحیه ات را بهتر کند و پزشکت بگوید اجازه ی سفر نداری...

وقتی کودک درونت بهانه بگیرد برای تمام شیطنت های گذشته اش...

وقتی دلت به حال خودت و همسر و فرزندت بسوزد که هر سه گیر کرده اید این میان با این حال آشفته ی تو ...

وقتی احساس کنی همسر هم دیگر کلافه شده ...

وقتی در اطرافت که جستجو می کنی میان زنان باردار می بینی همه راحت تر از تو گذراندند و هیچ کدام درگیر این همه مشکلات هر روزه ی تو نشدند و باز یادت می آید تو هیچ چیز را آسان به دست نمی آوری و می گویی لعنت به من که اگر کمی نازک و ضعیف نشان می دادم خدا هم دل رحم تر می شد ...

وقتی شک می کنی به درست بودن مادر شدنت ...

وقتی خواب می بینی کودکت در آغوشت است و صبح دلتنگ بویش بیدار می شوی تمام معادلاتت به هم می خورد .


 
خاک
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

من ریشه هایم در تو است . دوستت دارم با آنکه سالهاست از تو فاصله گرفته ام . هنوز بعد از این همه سال خواب هایم را در تو می بینم .

بارها و بارها در خیالم به بالکنت برگشته ام . به حیاطت . در تک تک اطاق هایت سرک کشیده ام . به دیوارهایت دست کشیده ام و آن پاسیوی همیشه پر گلت را آب داده ام .

خانه ی کودکی ام تمام خاطره هایت را با خود دارم .

تک تک پله ها و سنگهای حیاط بزرگ و زیبایت را از برم . حتی می توانم با چشم بسته بروم و پایم را بر روی خطوط میان سنگها نگذرام . نرده های طرح دار سفیدت با آن رویه ی قهوه ای , پنجره های کشویی و بالکنی که عاشقانه ی من بود و برف که می آمد ده نفر را هم که پدر برای پارو می آورد باز من اجازه پاروی بالکن را نمی دادم و تنها و تنها خودم می روبیدمش و نهایتا خسته که می شدم پدر اجازه داشت که دستی بر بالکنت بکشد.

زمستانها همه جایت سفید می شد , چه منظره ایی داشت , مادر هم برایمان آش می پخت و در آن سرما خوردنش چه لذتی داشت . همان روزگارانی که روزها به خاطر شدت برف مدارس را تعطیل می کردند و من شبها که می خواستم بخوابم به حیاطتت نگاه می کردم و می گفتم فردا صبح سفید باشی . می خواهم در خانه بمانیم و مادر هم باشد . مادر فرهنگی بودند و تعطیلی ها شاملشان .

باغچه های نازنینت ... تاک های موی آویزانت با آن انگورهای رنگ و وارنگ فراوان هر ساله ات , خرمالوهای خوشمزه ی زمستانه ات و آنهمه گیلاس و آلبالو ... هنوز طعمشان را احساس می کنم .

و من چه اندازه لجم در می آمد زمانی که مد آپارتمان سازی به جان این شهر افتاد هر چند روز یک بار برگه ایی می انداختند در حیاطتت که ساختمان ویلایی شما را مشارکتی می سازیم ... پاره اش می کردم مبادا کسی خیالش را هم بکند و باعث خنده ی پدر و مادر می شدم با این حساسیتم به تو .

اطاقم را عاشقانه دوست داشتم با آن پنجره ی بزرگ در بالکنش , رو به حیاط .. بارفیکسی که به چهارچوب درب اطاق بود و تابی قرمز به آن آویزان . از آنهایی که گرد بود و وسطش طناب داشت و بعضی اوقات خودآزاری ام می گرفت و آنقدر چرخ می خوردم دور خودم که حالم بد می شد .

تک تک آجرهایت برایم زندگی بود .

دوستت دارم خانه ی کودکی ام . حتی زمانی که دیگر پیر شدی و پدر یک روز همه ی ما را به دفتر خانه ایی برد و دانگ دانگت را به ناممان کرد و خودشان از آنجا کوچ کردند به یک جای کوچک تر و نزدیک تر به فرزندانشان... هنوز دوستت دارم خانه ی رویاهایم..

روزی که قرار شد بسازیمت اشک هایم نمی ایستاد و من تمام زوایای تو را بلعیدم که در خاطرم حک شود . دیروز مادر گفتند که طبقه ی اولت ساخته شده و .. من دیگر نمی توانستم حرف بزنم .. دیگر با آن شکل فقط در رویاهایم می بینمت . همان خانه ایی که در آن روانه ی خانه ی بخت شدم و با تو جشنمان را گرفتم .

با لباس سپید وقتی زمان وداع از پدر و مادر رسید و قرآن بر سرم گرفتند که بروم به دنبال اقبالم , من به جز غم جدایی از مادر و پدر , غم نبودن در تو را هم می خوردم .

حالا دیگر نیستی ولی خاکت برایم ارزشمند است . من نگهت می دارم ...

  

 


 
...
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

یک وقتها از بی توجهی اطرافیان آنقدر شاکی می شوم ...

یک وقتها اصلا یادشان می رود که بارداری و باید مراعاتت را بکنند و هر چیزی را نگویند و هر کاری را نکنند ...

یک وقتها از خودم هم شاکی می شوم که اگر ذره ای ناز بلد بودم حالا کرور کرور خریدارش بودند ...

دوست نازنینی که قدمت دوستی مان 19 ساله است و خوب می شناسدم می گفت تو رو خدا دخترت رو دختر بار بیار نه مثل خودت. یکم زنانگی یادش بده ..