آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

انتظار لعنتی
ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

مانند بادکنکی هستم معلق میان زمین و هوا . نه می افتم نه می روم بالاتر . نه کاملا

پر بادم و نه خالی ...

نوازشش می کنم ناگهان دلم می لرزد (‌دل نبند شاید ماندنی نباشد ) ‌ 

بی محلش می کنم دلم می لرزد (‌دلش را نشکن شاید ماندنی باشد )

مانده ام این میان با کلی احساس متضاد .

وقتی دراز می کشم ناگهان یک ضربه ی کوچک ..  می گوید من هستم ..

صبح که بیدار می شوم می بینم دستم روی شکمم است . ناگهان فرو میریزم . اگر

روزی از این در وارد شوم و درونم خالی باشد از جودش ....

محکم تر می گیرمش و شروع می کنم لالایی خواندن

من چه کنم با این همه تضاد ؟

می خواهم محکم باشم . می خواهم آماده باشم برای سیاهی .

می خواهم امید داشته باشم . می خواهم باور کنم نتیجه اش سلامت است .

هنوز دو هفته مانده تا آزمایش . نه .. هنوز دو قرن مانده ... روزها نمی گذرد . چقدر این

ثانیه ها مزخرفند . چقدر کندند . تک تک , دانه دانه می رقصند و سالی طول می کشد

تا ساعتی شود چه برسد به روز و هفته . 

می خوابم که فکر نکنم . می بینمش . در آغوشم است . چشمم را باز می کنم .

می بندم . دارد شیر می خورد و ... هر بار با هر باز و بسته کردنی او است و من .

چه حس عجیبی ست این همه دلبستگی به موجودی که هنوز نه دیده ای و نه لمس

کرده ایی .  

کاش کسی بود که خبر از فردا داشت .

-----------------------------------------------------------------------------------

شکر حدا پزشک همسر گفت آن دو غده  پیچیدگی و تورم رگ است که بزرگ شده . برای یک ماه آینده یکسری تجویزها کرده . اگر جذب نشود باید عمل شوند .

 


 
13 نحس تو
ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

از همان شنبه که این نتیجه ی آزمایش دستم رسید دلشوره ی عجیبی گرفتم . قلبم تند تند می زد و دهانم خشک بود . انگار آتش به وجودم زده باشند . امروز صبح رفتم . دکتر گفت کروموزم 13 در تقسیم سلولی خوب عمل نکرده ...

 دیگر نمی شنیدم .

11 اردیبهشت وقت آمینیوسنتز دارم . در خانواده ی هیچ کداممان این مشکل وجود ندارد و می گویند از پارازیت ها و آلودگی هوا ایجاد شده و تازگی هم شایع است .

دلشوره دیوانه ام کرده . من تا دو هفته ی دیگر چه کنم ؟؟؟ بعد از آن هم تا نتیجه اش بیاید که مدتی می برد .

نهایتا اینکه اگر جواب آمینیوسنتز هم مثبت باشد که ... ختم بارداری.

از آمینیوسنتز نمی ترسم . می دانم دردناک است و ناخوشایند . از نتیجه اش واهمه دارم  ولی این را قبول دارم که ترجیح می دهم نباشد تا...

ولی این را نمی فهمم که از میان این همه باردار چرا قرعه ی فال همه ی مشکلات به نام من است ؟؟؟

تمام دلشوره ی خودم به کنار , همسر هم عملی در پیش دارد . دو غده ی کوچک اندازه ی نخود . نمی دانیم هنوز چیست ؟؟؟

خدایا سلامت هردویشان را می خواهم ولی اگر آزمایش من است و باید یکی را به جبر انتخاب کنم می دانی به قطع سلامت همسرم انتخابم است.

نبودش نبود من است , برایم حفظش کن , من نفسم به نفسش گرم است .


 
حال و روز من
ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

چقدر وول می زد ! مرتب از این گوشه به آن گوشه می شد و هی جنب می خورد . با آن صدای تاپ تاپ سریعش که از اعماق دریا می آمد . یک لحظه دست از جنب و جوش بر نمی داشت تا آن دکتر بیچاره بتواند اندازه اش را بگیرد . کلی زمان برد . اولش نگران شدم آخر مونیتور روبه رویم روشن نبود و فقط سکوت بود و دقت شدید دکتر و من خیره به صورتش که حرفی بزند . صورت همسر را که دیدم داشت لبخند میزد .

دیروز برای غربالگری رفته بودم . پزشکم می گوید بیمارستان پارس آزمایش خون و سونوگرافی را برای بررسی به آلمان می فرستند و نتیجه شان معتبر است . دکتری که سونوگرافی می کرد گفت همه چیز طبیعی است و اندازه ها نرمال . قد , اندازه ی خط روی نخاع و اندازه ی بینی . می گفت وقتی در این مرحله همه چیز نرمال است 99 درصد نتیجه ی آزمایش خون هم خوب است و آن یک درصد هم احتمال نادر است .

12 هفته و چهار روزش بود و از آن جوجه های بلا که مرتب وول می خورند و می خواهند برای پدر و مادرشان دلربایی کنند و الحق که کلی هم دل هر دوی ما را برد .

---------------------------------------------------------------------------

عید خوبی بود . مهمانی رفتنمان فقط به خانه ی پدر و مادرها ختم شد . حوصله ی این خانه به آن خانه شدن را نداشتم و ترجیح می دادم به خودم بپردازم و راستش تصور اینکه هر جا بروم بازدیدی هم دارد بیشتر مانع رفتنم می شد و این اولین سالی بود که از مهمان گریزان شده بودم. چند روزی سفر و باقی اش را هم با همسر به گردش درون تهران گذشت.

----------------------------------------------------------------------------

اوضاعم بهتر از قبل است . قند صبح هم بالاخره کنترل شد . واحد انسولین شبم خیلی بالا رفته و نهایتا با آزمون و خطا هم به این نتیجه رسیدم که شبها فقط به عنوان شام باید چند تکه ی کوچک نان و کاسه ایی ماست بخورم . آخر شب هم یک سیب و قبل از خواب یک لیوان شیر . اینها باعث می شود صبح قندم نرمال باشد.

 ---------------------------------------------------------------------------

بازی عسل بدیعی را خیلی دوست نداشتم . همیشه غم داشت و مرگش غمناک تر . با اینکه بازی اش خیلی جذبم نمی کرد ولی ... خبر مرگش تا روزها در سرم می پیچید و وقتی عکس پسر کوچکش را دیدم که دیگر ... خدای من چهره ی آن پسر از جلوی چشمانم کنار نمی رود.