آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

همه چی موضوع
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     خانم اجازه اگر بخواهم شروع کنم داستانی , داستانکی , چیزی بنویسم از کجا باید شروع کنم ؟؟

     این فکر مدت هاست در سرم می چرخد . داستانی واقعی . آنقدر واقعی که باورش سخت است . شروعش می کنم . حتما روزی خواهم نوشت .

     تصمیم دارم از نو بخوانم درس دیگر را . ازین همه ماده و تبصره بریده ام. شاید در کاری دیگر بیشتر به کار آمدم و آرامش خودم هم بیشتر شد . این تصمیم هم از آنهاییست که گذاشته ام برای بررسی بیشتر البته با ذکر چند فوریتی بودنش.

    همین طور که تایپ می کنم با گوشه ی چشم هم پلنگ صورتی می بینم . چقدر کارتونهای زمان ما خوب بود . همین پلنگ صورتی نه خشونتی داشت و نه بدآموزی , حالا کارتونها همه تخیلی شده و پر از بدآموزی . اگر روزی فرزندی داشته باشم از همان کارتونهای زمان خودم برایش می گذارم ببیند . دوستی دارم که مصیبت داشت با این مقوله ی کارتون.  برای پسرش حامد که دو سه ساله بود فقط سپید برفی و سیندرلا و پوکوهانتس و از این قبیل کارتونها می گذاشت ببیند با این تفکر که نمی خواهم روحیه اش خشن شود . حامد که 5 و 6 ساله شد هر جا دختری می دید عاشقانه می شد و می بوسیدش و کار به جایی رسیده بود که بر اساس آن کارتونها بوسه ی لب را هم دریغ نمی کرد البته نه جلوی مادرش . فکر کنید نه حتی با دختر بچه ها بلکه با دختران بزرگ و به بهانه ی لوس شدن به آغوششان می رفت و حسابی ماچ مالیشان می کرد و آنها هم می گفتند آخی چه پسر شیرینی .چند بار سراغ من هم آمد و من هر بار با کلی ترفند فکرش را پراندم  و هر جه به دوست نازنینم هم می گفتم فقط شروع می کرد به نصیحت پسرش .  بعد از مدتی دوست من تصمیم گرفت که روحیه ی حامد را از لطافت درآورد و شروع کرد به امتحان سوپر من و بت من و ... مخصوصا فیلم تنها در خانه که مورد توجه خاص حامد شد و دردسر بیشتر هم از همان جا شروع شد. این صحنه را خودم شاهدش بودم. با دوستم در حال صحبت بودیم و حامد در حال شیطنت . سکوت شد .سرمان را که برگرداندیم دیدیم به به حامد از چهار چوب در بالا رفته و طنابی به بارفیکس بسته و سر دیگر طناب دور گردنش است و هر آن است که خودش را رها کند . من و دوستم دویدیم به سمتش که چکار می کنی با خنده ایی شیطنت آمیز گفت سوپر من شدم . من از زیر پایش گرفتم که اگر خودش را ول کرد خفه نشود و دوستم هم تلاش می کرد طناب را باز کند و خلاصه ماجراهایی داشتیم با این حامد و تقلیدهایی که از تنها در خانه می کرد (‌نمی دانم اولین تنها در خانه یادتان هست یا نه اتفاقا آن پسر شباهت زیادی به حامد داشت ) و البته این حامد الان 19 سالش است و دانشجو و بسیار جذاب و البته هنوز هم آن لطافت ها را دارد و دل هیچ دختری را نمی شکند.

     تعجب نکنید از سنش و معما نشود , من 14 سال ازین حامد بزرگترم و مادرش هم با اینکه دوست من است ولی اختلاف سنی زیادی داریم . من آخر نفهمیدم که باید روحیه لطیف شود یا خشن ؟؟ ولی فکر کنم بهترین کارتون همان تام و جری و پلنگ صورتی و امثال این کارتونهاست .

    شب یلدای ما هم امسال شبی بود برای خودش . تا حدود 4 صبح در منزل پدر همسر بودیم و بحث داغی بود در خصوص ازدواج خواهر همسر و تفاوتهایی که متوجه آن شده و واهمه هایش و ... امیدوارم هر چه که به صلاحش است اتفاق بیفتد ولی راستش را بخواهید من دید مثبتی ندارم و به نظرم تفاوتها بیش از حد است و باعث اختلاف . خدا به خیر کند.

    دنیا هم که تمام نشد و سر جایمان هستیم . می دانستم که اتفاقی نمی افتد ولی باز ته ته دلم می گفتم نکند راست باشد . ازین تماس های حلالم کن هم داشتم قبل از جمعه . به نظرم خیلی مسخره است . هر کاری که می خواهیم بکنیم و نهایتا بگوییم حلالم کن و معمولا هیچ کس هم نمی گوید حلالت نمی کنم . نگوییم حلالم کن تا وقتی کاملا اطمینان پیدا نکرده ایم دیگر کاری نمی کنیم که محتاج حلالیت گرفتن باشد. تازه اینها به کنار , حلالیتی که روز قبل از پایان جهان باشد که دیگر نوبر است ... .

    امروز شش صبح که بیدار شدم گوشی تلفنم را دیدم که ساعت 4 صبح یکی از دوستانم پیغام داده بود که بی بی چک استفاده کرده و باردار است . من چنان ذوقی کردم که حد نداشت . دکترها گفته بودند که به خاطر وزن بالا تنبلی تخمدان پیدا کرده و سخت باردار می شود و من دو هفته بود اصرار داشتم تست دهد و حالا اصولا باید در ماه دوم باشد. اگر قرار باشد اتفاقی بیفتد هیچ چیز مانعش نمی شود . این دوست من به خاطر لاغری رژیم سخت داشت و تازه ماساژهای سنگین کاهش وزن هم میرفت و خود این ماساژها می تواند در ماه اول باعث سقط جنین شود .

    ماجرای جالبی را برایتان تعریف کنم , خالی از لطف نیست . دوستی دارم که دوقلو دختر دارد . بعد از این دوقلوهایش باز باردار شد . سخت بود برایش و رفت که ک و  ر ت ا ژ کند . انجام داد . بعد از پایان دوران نقاحت و گذشت یک ماه تغییرات عجیبی در بدنش داشت . به پزشک مراجعه کرد و با سونوگرافی معلوم شد که جنینی در رحمش است و معلوم شد که دو قلو بوده اند و فقط یکی از آنها خارج شده و آن یکی سالم و سرحال در حال رشد است . حالا  صاحب پسری است . جالب نیست ؟؟

    دیشب اخبار می گفت مایاها جشن شروع دوباره گرفته اند. البته بعد ازینکه اطمینان پیدا کردند دنیا تمام نمی شود . حالا  این نوسترآداموس و پنج پیشگوی دیگر منظورشان چه بوده خدا می داند .


 
دل هیچکی مثل من غربت اینجا رو نداره
ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

واقعا زندگی ارزش این همه غم و درد و غذاب را دارد؟؟

     این همه درد و عذابی که اطرافمان می بینیم , از کودکانی که می سوزند تا کودکانی که در تصادف ر ا ه ی ا ن ن و ر خرد می شوند تا مادر و پدرانی که زجه می زنند و تازه اینها را همه می شنوند و خیلی دردهای دیگر هم هست که کسی نمی فهمد و نمی شنود و نمی داند مثل همان موضوع قبلی ام , مثل پسرکی که می بیند با چشمان خودش از کودکی اش خ و دف ر و ش ی مادرش را برای لقمه نانی و حالا که چهارده ساله شده از تنفر چاقویی به شکم مادرش فرو کرده و ... عاقبتش ...

     این درد است . پسر نمی تواند درک کند مادرش بی کس بوده و بعد از فوت پدرش که کارگر روزمزدی بوده هیچ کس حتی نانی برایشان نخریده و مادر مانده و دو خردسال گرسنه و خانه ایی که موعد اجاره اش با چشم بر هم زدنی می رسد. مادر برای خود چاره ایی نمی دیده . در خانه های مردم کارگری هم می کرده ولی بازهم پولش کفاف زندگی نمی داده . حالا که مادر مرده, پدربزرگی که روزگاری دستش برای یاری بلند نشده بود چنان انگشت تکان می دهد علیه نوه اش و حالا دخترش عزیز شده بود که دلم می خواست بروم در گوشش سیلی محکمی بزنم که آهای تو همانی هستی که در گرسنگی شان نبودی پس حقی هم نداری و اگر تو آن روزها زیر پر و بالشان را گرفته بودی ... .

     دلم می خواست فریاد بزنم بر سرش و بروم آن پسرک خشمگین و لرزان را در آغوش بگیرم و آرامش کنم و بگویم می فهممش , بگویم می دانم سخت است و بگویم و بگویم و بگویم و پا به پایش گریه کنم . یاد فیلمی می افتم که دوستی نشانم داد که پسر پستی از رابطه ایی گرفته بود. از همان بلوتوث هایی که می چرخد در دست همه. زن نمی دانست فیلمبرداری در کار است و کودک زن هم همان جا بود و با تعجب به مادرش نگاه می کرد که گریه می کرد که مرتب می گفت به خاطر بچه ام و پسر که مشت بر دهان آن زن بیچاره زد که ساکت باش و با گریه ی مادر کودک هم به گریه افتاد. دردم گرفته است ... از بدبختی دردم گرفته است . از پستی آن پسر . از بیچارگی آن مادر . از عاقبت آن کودک . از همه چیز دردم گرفته است.  

       از دیدن دخترکی که در پارک آمد و کلی بار دستش بود برای فروش دردم می گیرد. از دیدن پیرمردی که گدایی می کند . از دیدن مردی که میوه های گندیده ی میوه فروشی را می گردد برای پیدا کردن میوه ایی که بتواند به خانه اش ببرد . از دیدن مادر و پسری که داخل سوپر مارکت می آیند و کمک می خواهند و مغازه دار پانصد تومان به پسر می دهد و مادر می گوید به جایش یک تخم مرغ بده , وای که چقدر درد دارم ... من تنها می توانم این همه درد را درمان کنم ؟؟؟ می توانم از آن دخترک فالی یا جورابی بخرم , به پیرمرد پولی دهم , برای آن مرد میوه و برای آن مادر و پسر کیسه ایی پر از خوراکی بخرم ولی باز هم دردم آرام نمی شود .

    من دیگر فقط خودم را دارم به آن راه می زنم شاید دیوانه نشوم .شاید بتوانم باز هم بگویم آسمان آبیست , درختان سبزند و زندگی چه زیباست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   طعم دهانم گس می شود. تشنه می شوم نه برای آب,برای آرامش , برای شبی که سرم را که بر بالشت می گذارم فکری نباشد . غصه ایی نباشد. دردی نباشد. دلم می خواهد به نوزادی بر گردم و هیچ نفهمم . جز آغوش مادر نشناسم ... . بعید نمی بینم که دیوانه شوم . سر بزنم به کوه و بیابان . بروم . این برفی هم که می آید و این سرما درد را تا استخوانم می برد . صبح که سردم شده بود و پتو را محکم تر دورم پیچیدم که شاید گرمتر شوم , فکری دردم آورد. وای بر من که پتویم را محکم تر دورم پیچیدم وقتی افرادی هستند که در برف و سرمای چندین برابر آواره اند و در چادر ... وای بر من ... .

    چقدر حرف دارم من امروزی که در خانه نشسته ام . چقدر حرف دارم امروزی که آسمان هم می بارد . پر از دردم . پر از درد. چقدر تلخ شده ام .آهنگ گریه کن قمیشی را می گذارم و های های ... چقدر به جا می گوید : سر بده آواز هق هق خالی کن دلی که تنگه .بغض کهنه رو رها کن تا دلت نفس بگیره ... .

ببخشیدم برای این غم نامه ی پر درد. ببخشیدم ... همه ی غصه های دنیا توی سینه ی منه...


 
طلاق
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دلم سوخت . برای دخترکی ناشنوا که همسرش چه وقیحانه از اعتقادات پاک او استفاده کرد و چه راحت فریبش داد .

     مادری نگران و درمانده و دنبال راه چاره ایی برای تنها دخترش . وااااااای من چه می توانستم بکنم . دختر خودش با امضا و اقرار خودش تمام مهریه اش را بخشیده بود.که چه ؟؟؟ همسرش گفته بود خواب یکی از امامان را دیده که گفته بگو مهریه اش را ببخشد تا مهرش به من را اثبات کند . دخترکی ناشنوا و با ایمان که این پسر با عشقی فریبا سراغش آمده بود. در مرکز ناشنوایان همدیگر را دیده بودند و حالا پسر پس از یک سال از ازدواج شنوایی اش را به دست آورده بود . در دوران نوجوانی اعصاب گوشش دچار مشکل شده بود و از اول هم گویایی داشت و حالا شنوایی چند درصدی هم داشت و دکترها می گفتند بهبود دارد.پسر عاشق و دلخسته حالا از دختر ناشنوا خسته بود .مادر اشک میریخت که دخترم مظلوم است و از روزی که مهرش را بخشیده از همان دفترخانه همسرش به خانه ی ما آوردش . او هم در اطاقیست . هیچ نمی خورد و در مرز دیوانگیست .همسرش هم دادخواست طلاق داده . می گویم بیاید و ماجرا را تعریف کند شاید فرجی شد . مادر اشک میریزد که دخترک ساده ام می گوید این کار را نمی کنم آقایم گفته ببخش و به هیچ عنوان نمی پذیرد که دروغ بوده و نیرنگ . می گوید همسرش را عاشقانه دوست دارد و می خواهد به خانه اش برود و پدر و مادر را مقصر می داند که نمی گذارند به خانه اش برگردد.

     من دیگر چیزی ندارم بگویم . تنها می گویم ببریدش روانشناس شاید آماده شود برای پذیرش طلاق و در دلم می گویم خدایا جواب این نامرد را بده که به نام تو و با لوای ایمان به تو چه ساده فریب داد دخترکی ساده را .


 
؟؟؟؟
ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     یک وقتهایی هر کاری می کنی نمی شود . درست زمانی که فکر می کنی درست شد , آوار می شود بر سرت . حکایت من شده این روزها . اصلا نمی دانم چرا من دست به هر کاری می زنم , آنهم درست کارهای شخصی مهم , صد باری باید انجامش دهم تا مثبت شود . 

    دیشب به همسر گقتم : اگر می شد تعجب می کردم آخر دارد عادتم می شود که هر چه می خواهم را بجنگم برایش ولی کاش می فهمیدم چرا با من اینگونه می کند؟؟

    چرا؟؟ می خواهی به من ثابت کنی هر چه تو می خواهی همان می شود؟؟ که جباری؟؟ آخر مگر صحنه ی زور آزماییست ؟؟ اصلا مگر من خواسته ام با تو زور آزمایی کنم ؟؟

     ده سال است در مورد آن موضوع بازی ام می دهی و من هی جلو می آیم, تلاش می کنم, نهایت تلاشم را , امیدم را از دست نمی دهم و پر رو تر از قبل می خواهم بدهی ام ولی تو هی من را می فرستی انتهای صف. خوشت آمده نه , این بازی یویو را؟؟ اگر اطمینان نداشتم که خواسته ام درست است ولش می کردم ولی خودت شرایطش را به من دادی . حتی توانش را دادی . امکانش را دادی ولی اصل کاری را نمی دانم چرا در مشتت قایم کرده ایی .

      این موضوع آخری را هم که ... نمی دانم بازی است یا مصلحت. 


 
سرمایه گذاری دوستانه
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     صبح زود با دوستی دیرینه( 17ساله) که ایران زندگی نمی کند کلی گپ زدیم . البته این تقریبا کار هر روز است که قبل از آغاز کارهای روزانه یک سلام و احوال پرسی با هم داریم .فرزند دومش را 5 ماه و نیمه باردار است و من دلم تاپ تاپ می کند برایش . چشم که باز می کنم به شوق صحبت اول صبحی می دوم پای لپ تاپ و او هم منتظر است . معمولا از 6.5 صبح شروع می کنیم به صحبت تا زمانی که من باید از خانه خارج شوم یا پسر او از خواب عصرش بیدار شود(‌اختلاف ساعتمان 7 ساعت و نیم است حدودا). لذت بخش است تکرار و یادآوری گذشته . حتی اگر صدبار هم حرفها را زده باشی و باز به گذشته که بر می گردی می بینی چه حرفهایی داری و چه لذتی می بری . از تقلب های دوران دبیرستانت تا شیطنت ها و حتی حرفهایی که اشکت را سرازیر کند و گفتن حرف های مگو. ما به قول معروف سفره یکی بودیم و بسیار نزدیک . حالا او آن سر دنیا زندگی می کند. همسرش ایرانی نیست و اولین پسرش را دارد و دومی هم پسر است و در حال رشد در درونش .

     ازین دوستان قدیمی باز هم دارم . از اکثر دوستان دبیرستانی باخبرم و تماس هم داریم ولی رابطه ام با این یکی چیز دیگر است . قدیمی تر هم دارم. از راهنمایی . 21 سال است که دوستیم و هنوز پابرجا. در راهنمایی همسایه بودیم و بعد از ازدواج هم باز همسایه شدیم . هنوز هر کدام فکری در سرمان باشد آن یکی تا انتهای آن را می خواند..احساسهای هم را می دانیم و می فهمیم و بارها بدون ترس از قضاوت شدن توسط آن یکی در حضور هم اشک ریخته ایم .

     این دو دوست برایم عزیزند عین یکی از اعضای خانواده ام . دوستی هرچه قدیمی تر باشد انگار تار و پودش محکم تر گره می خورد و می شوند سرمایه ات . امروز احساسم این بود که در مورد این دو دوستم بنویسم . قدردان تمام دوران دوستی شان هستم و همیشه سپاسگذارشانم از بودنشان . 

      یک یار وبلاگی هم دارم که احساس می کنم سرمایه گذاری خوبی کرده ام . چون خوب بودن انسانهای اطرافت سرمایه گذاریست برای خودت . آیینه ات می شود . بدون زنگار . فقط نشانت می دهد به خودت و این یعنی تو گنج داری . دیروز را این دوست برایم مطبوع کرد . با هم بودیم . کمی پاساژ گردی و ناهاری دلپذیر کنار هم . بعد هم به پارکی رفتیم و حدود دو ساعتی روی تابی دو نفره آرام آرام تکان خوردیم و حرف زدیم .

ممنون که آمدی و ممنون که وقتت را به من دادی. داریم عادت می کنیم به هر هفته دیدن هم . حواست هست ؟؟؟  


 
هی تو !!
ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

هی تو ! عوض شده ایی . دیگر حتی نمی شناسمت .

     کو آن همه های و هوی و قیل و قال ؟؟ کو آن کسی که می شناختمش ؟؟ چه شد که این همه عوض شدی؟؟ سرگرم کدام بازی شدی که ثانیه هایت را به راحتی هدر دادی که,  کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش ____کی روی ,‌ره ز که پرسی , چه کنی چون باشی ؟؟؟

     می ترسی , می دانم . حتی از خودت می ترسی . از قدم هایت . از نگاهت . از کلامت حتی از قلمت می ترسی . کی این گونه شدی ؟؟ کی به اینجا رسیدی ؟؟ کی خودت را گم کردی ؟؟ کجا خودت را گم کردی ؟؟در کدام راه ماندی که گیج و مات به اطرافت نگاه می کنی و نمیشناسی دور و برت را؟؟ حتی نمی توانی فکرت را جمع کنی که ببینی چه می خواهی بکنی ؟؟ دلم برایت می سوزد که اینگونه خار و خفیف شدی . دلم برایت می سوزد که کارت به جایی رسیده که دیگر خودت خودت را هم نمی شناسی .وای بر تو!!

     من هم دیگر نمی شناسمت . من هم از تو می ترسم . دیروز دیالوگی را شنیدم واژه به واژه خاطرم نیست ولی مفهومش این بود که کسی که درست باشد مرگ برایش مثل یک بوس کوچولو است . چه می ترسی از آن بوس کوچولو!!! وحشت داری.نمی گویم معنی اش چیست خودت خوب می دانی .زمانی رفیق بودید. چه شد؟؟

     هی تو که خوب , حجاب بر چهره زده ای و خودت را قایم کرده ای ! هی با تو ام . از چه و از که پنهان می کنی خودت را ؟؟  همه می بینندت تو چشمانت را بسته ایی...

 


 
ماجراهای یک دوست
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دقت کرده اید بعضی ها دوستی را چه بی ارزش می بینند؟؟؟ انگار خاله بازی است و ما هم همان کودکانی هستیم که به خاطر اسباب بازی هایمان پشتمان را به هم می کنیم و می گوییم قهر قهر تا جهان آخرت . یادتان هست دبستانی که بودیم تا قهر می کردیم با کنار دستی مان با خط کش خطی می کشیدیم و محدوده ی خود را مشخص می کردیم . حالا شده حال و روزگار من با یک دوست مثلا قدیمی . دوستی که از پیش دانشگاهی با هم دوست بودیم و تا امروز چندین و چند مرتبه قهر کرده و بعد از مدتی ایمیل زده و یا حتی نامه نوشته . درست خواندید نامه نوشته . آخر دیگر دوره ی نامه سر آمده ولی من هنوز نامه هایش را که‌آخرینش عید همین امسال 91 است را در کیف پولم دارم.

     با هم یزد بودیم و طبق معمول یک شوخی ساده به خانم برخورد و قهر کرد و فردا صبحش که برای صبحانه رفتیم نامه را طوری که همسر جان نبیند در دستم گذاشت . دیشبش در اطاقش نوشته بود و باز عذر خواهی و.. و تو می دانی که من یکهو قاطی می کنم . فکر کنید بعد از  سه سالی که  ارتباط نداشتیم سر قهر ایشان و بعد ایمیلی گرفتم و عذر خواهی و... من هم که کینه در بند و بساطم پیدا نمی شود بخشیدم و حالا بعد از آن سه سال با هم به سفر رفته بودیم و دوباره ...

     جالب این است که این دوست با همسر میانه ی خیلی خوبی هم داشت و بعد از سه سال همسر به او رک و راست گفت که دوستی که هر چند وقت بخواهی قطع و وصلش کنی سالم نیست و تصمیمت را بگیر اگر می خواهی دوست باشی اعتماد مانا را جلب کن .او هم فیلسوفانه سری تکان داد . من سفر را خراب نکردم و فقط همان روز در فرصتی مناسب به اطاقش رفتم و حرف هایم را زدم و گفتم قبل از عصبانیت و برخورد بد اول فکر کن و ... من ازین وضعیت خسته شده ام . قضیه تمام شد و مطلب های عاشقانه گذاشتنش در ف ی س ب و ک شروع شد . که تو بهترین هستی و ... ولی سفری یک روزه باز همه چیز را خراب کرد .

     من و همسر . دوست و دوست پسرش که البته مرد میانسالیست به همراه مرد دیگری هم سن خودش. برادر دوست و یکی دیگر از دوستان دوست به همراه همسرش . از زمانی که راه افتادیم دوست و دوستش در ماشین ما بودند .(دوست را ن و دوستش را س می گویم که قاطی نشوند باقی هم که نقشی درین میان نداشتند ) ن که خودش س را به من معرفی کرده مرتب حرفهای آزاردهنده به س می زد و تمام حرفهای س را به مسخره می گرفت . به دریاچه ایی نزدیک الموت رفتیم . ماشینی در مسیر ورود به راه دریاچه پارک کرده بود و باقی ماشین ها اگر می خواستند رد شوند باید از روی کلی سنگ و کلوخ از کنار آن ماشین رد می شدند. همسر با مشت به ماشین کوبید که صدای دزدگیرش را درآورد که صاحبش بیاید. از دور مردی که بسیار لات هم راه می رفت فریاد زد هوی چه خبرته ؟؟ همسر به داخل ماشین آمد و سلاح سردی برداشت و به داخل جیبش گذاشت . من می دانستم چرا این کار را کرد به خاطر اینکه محیط امن نبود , دو ماشین دیگری که مثلا با ما بودند که هیج عکس العملی نشان ندادند و حتی پیاده نشدند. آن مرد هم که معلوم نبود چه می خواهد بکند و خلاصه در این جامعه ی گل و بلبل و هر روز جرم و جنایت جدید , قصدش حفظ امنیت ما سه خانم بود. مرد که رسید مقداری بحث شد ( نه حتی دعوا)که ماشینت چرا اینجاست و ... دو خانم هم آمدند که شاید اگر مرد ساکتشان نمی کرد با آنها دعوا شروع می شد. خلاصه قضیه ختم به خیر شد و ما باز راه افتادیم و اطراق کردیم و چادر و بساط کباب و.. البته زمانی که پیاده شدیم ن گفت همیشه همسر اینجوری عصبانی می شود؟؟ بیچاره تو و .. من هم گفتم نه هیچ وقت بی مورد عصبانی نمی شود. موضوع آزاردهنده ی دیگری هم که وجود داشت نیش و کنایه هایی بود که ن به س می زد .جالبی قضیه هم این بود که خودش دعوتشان کرده بود ولی انگار  فقط دعوت کرده بود که اذیتش کند و حتی س کمی که دور می شد از ما شروع می کرد از او بد گفتن. چند وقت بعدش طبق قرار قبلی در مورد سفری که برنامه اش را ریخته بودیم با هم شروع به حرف زدن کردیم و ن به من گفت که من ترجیح می دهم با شما سفر نیایم چون در کنار همسرت احساس امنیت نمی کنم و خطرناک است و چون تو دوستش داری نمی فهمی که با چه انسان خطرناکی زندگی می کنی و ... من هاج و واج از حرف هایی که می زند شروع کردم به جواب دادن که فلان و بهمان و تو می دانی که خطرناک است یا من که ده سال است همسرش هستم و ... ن حرف خودش را میزد و نهایتا هم گفت ظاهرا تو چشمانت را بسته ایی و نمی خواهی واقعیت را ببینی و می خواهی فقط دفاع کنی چون دوستش داری و بحث به دوستش رسید و من گفتم که تو فلانی را همش اذیت کردی و ن گفت که آره من چون م س ت بودم کنترل نداشتم آخه یک نصفه لیوان ش ر ا ب ق ر م ز صبحش خورده بودم . دقت کردید که یک نصفه لیوان !!!!! ولی جالب این بود که من در طول روز آثاری ندیده بودم و حتی متوجه نشده بودم چیزی خورده .  من صراحتا گفتم وقتی به دوستت رحم نکردی و اینچنین کردی و پشت سرش حرفها زدی همین کار را هم پشت سر من می کنی.(این اولین باری بود که دوستی از ن را می دیدم و قبل تر ها در این شرایط قرار نگرفته بودم.)

     از آن مکالمه به بعد ارتباط ما کم رنگ شد. چند وقت پیش پیغامی داد که می خواهم از همان جایی که خراب کرده ام درست کنم و بیا با هم به سفر برویم با همسرت و دوست پسر من. من با همسر مشورت کردم و طبق نظر همسر برایش نوشتم که همسر می گوید بهتر است ما با هم همسفر نباشیم . بعد از آن فقط لایک ها ف ی س ب و ک ی بود و همین. تا روزی که یکی از دوستان مشترک دبیرستانی مان از استرالیا آمد و همه را دور هم قرار شد جمع کند و ن نیامد به بهانه ایی. البته دوست خارجی مان را حدود نیم ساعتی دیده بود . عکسهای آن روز را در ف ی س .. گذاشته بودیم و حتما ایشان هم دیدند و جالب اینجاست که امروز دیدم کلا من را از لیست دوستانش حذف کرده !!!!! حالا روز شمار است از امروز تا سه سال دیگر که باز هم نامه یا ایمیلی دریافت کنم . ولی این بار دیگر من روی آن دنده ام افتاده ام . از آن زمان هایی است که اگر با سبد گل هم بیاید درب منزل, در را باز نکنم . من با تمام توهین هایی که کرد باز از شمار دوستانم خارجش نکردم که رعایت ادب را کرده باشم به حرمت نان و نمکی که با هم خورده ایم و اگر جایی گذرمان به هم افتاد روی سلام به هم را داشته باشیم ولی ظاهرا راست است که لطف که از حد بگذرد فرد توهم می کند و ازین حرفها .

    


 
قصه ی خودشیفتگی
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     قصه از یونان باستان است و از آن جایی شروع می شود که نارسیس پسری بوده که اکو (دختری) عاشق او می گردد و چون نارسیس به عشق او بی توجه بوده اکو روز به روز نهیف تر می شود و خدایان یونان باستان به خاطر تنبیه نارسیس او را در زمانی که در آب چشمه خود را می دید عاشق و دلخسته ی تصویر خود می کنند و چنان نارسیس عاشق خود می گردد و فقط به چهره ی خود می نگرد که از عشق خود روز به روز نهیف تر می گردد و نهایتا در کنار همان چشمه , از عشق خود می میرد و در محل مرگ او گل نرگسی که همان نارسیس است می روید .

     در روانشناسی خودشیفتگی یا نارسیسم بیانگر عشق افراطی به خود است .کسانی که شاید اطراف ما باشند و یا حتی شاید یکی از ما نارسیس باشد و عاشق خود . 

     یکی , نه تصحیح می کنم چند یکی از آن نارسیس ها را می شناسم . جالب است کلا کلاسهایی وجود دارد که نارسیس پروری می کند .شاید هم مشکل از کلاسها نیست و مشکل از آدمهایی است که می روند.به هر حال مشکل از هر کدام که باشد, مشکل است دیگر . این و آن ندارد البته همه که کلاس نمی روند و بعضی ها ذاتا چنین هستند و کسی هم که پیدا شود بها دهد به شیفتگی شان ,  دیگر به سبزه نیز آراسته می کندشان.

     من تجربه ام در نوعی ازین کلاسهاست. استادان و شاگردان این کلاسها جالب آن است که فریاد من هیچمشان هم گوش آسمان را پاره می کند . این عده که من می شناسمشان و این کلاس , استادش پر و بال می دهد شاگردانش را به اینکه تو چنینی و تو چنانی و کمی با تعریف از گوهر وجودشان جذبشان می کند و روز به روز تعریف بیشتر و اینکه تو حالا به فلان مقام رسیده ایی و باقی دون پایه اند .

     انسانها دو دسته اند یکی تعریف های دیگران را با خودش می سنجد و قسمتی را به پای تعارف می گذارد ( شاید هم جذب کردن و پر و بال دادن) و عده ایی هم هستند که مفتون آن تعاریفند . خودشان را بهترین و زیباترین و ... تمام مثبت ها را در وجود خود می بینند و هیچ جای اشکالی برای خود نمی گذارند .

     من هم زمانی به این کلاسها می رفتم. به خود که آمدم دیدم من نه چنینم نه چنان . دیدم که ای بابا این همه تعریف و تمجید در من نمی گنجد. آخر من کجا و مقام ... کجا !!! این تعاریف و تلقین نه واقعی است و نه به واقعیت حتی نزدیک.من تنها نبودم خیلی ها هم مثل من بودند و هستند و خیلی ها هم می شوند آن طرفی و می گویند ببین من چه هستم و تا به حال هیچ کس من را کشف نکرده بود .

     استادان این مجامع بسیار باهوشند و کاردان . می دانند چه بگویند و کجا بگویند. تحقیقاتی هم که شده در کل دنیا , نتیجه اش این است که کلاهبرداران و مجرمان حرفه ایی بسیار زیرکند و از ضریب هوشی بالایی برخوردارند. این استادان از نقطه ضعف انسانها وارد می شوند که همان تعریف است که مفتون می کند و شیدا. کیست که از تعریف خوب بودنش ناراضی باشد؟؟من و خیلی های مثل من هم از تعریف بدشان نمی آید ولی تعریفی که بدانی تا حدودی به واقعیت نزدیک است نه زمانی که به طور مثال بگویند تو با تمام اطرافیانت متفاوتی حتی تو با تمام افرادی که با تو همکلاس هستند هم متفاوتی و از آنها بالاتری و آنها به تو حسادت می کنند چون تو در مقامی هستی که دیگر اگر اشتباهی بکنی بسیار کم رنگ است و استاد بزرگوار هم که خودش اصلا اشتباهی ندارد.

     حالا تمام این حرف ها را کی می زنند؟؟ زمانی که با تو تنها صحبت می کنند و نه در جمع (‌البته به تک تک افراد گفته می شود در تنهایی ). بعد چه می شود ؟؟ هر کسی خودش را فلان و بهمان می بیند و البته یادشان می دهند که به هم محبت هم بکنند چون بزرگوارند و زیر دستان که همان تکیه دهندگان بر صندلی های کنارشانند هم دارند تلاش می کنند پس قابل تحسینند ولی بیرون ازین مجموعه تو سروری و بزرگ و باید رییس شوی و دیگران ...

     من نمونه و مشابه این کلاسها زیاد دیده ام. هر یک به شیوه ایی . اینها همان کلاسهای تربیت نارسیس است که نهایتا اهداف مالی یا ... یا حتی ارضای خودشیفتگی استاد به شنیدن به به و چه چه و عاشقان سینه چاک , پشت این کلاسها پنهان است. 

     قصه از آنجا دردناک تر می شود که این جماعت خودشیفته , خودشیفته گیشان را برای خود نگه نمی دارند و دست به آزار دیگران می زنند . از تحقیر و نیش و کنایه بگیرید تا هر آنچه بیماری شان اقتضا کند .

     نیششان دردناک است ولی زمانی که بیماری نارسیس را بدانی و بیاموزی که این بیماریست , دردش کمتر می شود . نمی گویم درد ندارد چون درد ,‌ درد است , کم و زیاد هم ندارد . شاید بهتر است بگویم لااقل قابل تحمل تر می شود . این در دردهای جسمی هم هست وقتی علت درد را بدانی راحت تر می توانی تحملش کنی . از زمانی که آموختم خودشیفتگی عجب درد بی درمانیست و عجب آزار دهنده, حالا می توانم به چشم بیمار ببینمشان. مرتب به خود بگویم نیش عقرب نه از ره کین است , اقتضای طبیعتش این است.

     حالا تصور کنید وقتی عده ایی هم پیدا شوند و دنبالشان راه بیفتند و همان کنند که آنها می فرمایند و همان ببینند که آنها می بینند و دامن بزنند بر خود محوری آنان , چه می شود !!! 

     راه حلش این است که به خاطر آرامش خودت ارتباطت را به حداقل برسانی زمانی که نمی توانی قطعش کنی و اگر می توانی , از معرض آن آتش دور کنی خودت را. چه اصراریست به سوختن . خودت را دور کن و کلا از آنجا برو که حتی گرمای آتش آزارت ندهد.

    خودشیفته تنها به عکس خود در چشمه نگاه نمی کند و خودش را آزار نمی دهد. خودشیفته دیگری را آزار می دهد . نارسیس اساطیر یونان , تمثیل است . خودشیفته می خواهد رییس باشد.حرف حرف او باشد و مسلط باشد بر همه کس و همه چیز. بزرگترین دردسرش در این است که هیچ اشتباهی در خود نمی بیند و حالا که بی اشکال است پس محور می شود و بدا به روزی که دیگران هم حول این محور بچرخند...

    


 
فریاد
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٩ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چقدر دلم می خواهد فریاد بزنم . چقدر دلم می خواهد بغضم را بترکانم و های های اشکم را جاری کنم . چقدر دلم می خواهد بر سرش فریاد بزنم و بگویم هر آنچه را در گلویم تلمبار شده است و دارد راه نفسم را بند می آورد . دیشب شروع کردم پستی در مورد خودشیفتگی بنویسم . هر چه نوشته بودم پاک کردم. امروز اما باز برایم خودشیفتگی معنا داشت .

    چقدر دلم می خواهد به او بگویم تا کی ؟؟ چه به دست می آوری؟؟ حالا من هم بد . خب باشد تو خوبی پس خوبی کن . خوب باش . نه اینکه هر زمان من را راسخ تر کنی بر اینکه اشتباه نکرده ام در موردت . دلم می خواهد بگویم تمام دردهایی را که به من داده ایی تا به امروز یادم هست و سه تای آن هیچ وقت پاک نمی شود که یکی همین امروزت بود.

     چقدر سخت است وقتی که همان که آزارت می دهد عزیزت باشد و آنوقت می شود دشمن عزیز.

    من تلخ می شوم . بعضی روزها آنقدر تلخم می کنند که حتی مزه ی تلخی ام خودم را هم می رنجاند . امروز از آن روزها بود . بیچاره همسر عزیز. کل عصبانیتم را برایش گفتم و نهایتا خواست آرامم کند. آرام نشدم ولی وانمود کردم موفق شده است . در طول روز چندین مرتبه تماس گرفت که خوبی؟؟؟؟ شب هم که آمد یک دنیا محبت بود که من آرام شوم ولی درد من بد دردیست . همسر می فهمد این را ولی نمی خواهد این همه بهم ریخته باشم و من قدردان اویم که در بحران ها تنهایم نمی گذارد .

     حالا من مانده ام و خشمی که هنوز تخلیه نشده ... و آن دشمن عزیز , که من برای او عزیز نیستم حتما آرام در رختخوابش خواب می بیند . برایش پیغامی دادم که این رسم ... نیست . شنیده ام ... جور دیگریست .


 
اشتباه 45 ساله !!!!!!!!!
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     هنوز خیلی چیزها را نمی دانم و هی تند تند اشتباه می کنم . یعنی کسی هست که بگوید اشتباهی ندارد؟؟ هر کسی هست یا توهم دارد و یا سعی می کند که اشتباه نداشته باشد . لااقل من نیستم . هیچ کدامش , چون بعضی وقتها سعی هم از دستم در میرود و کاری که نباید می شود.

     این چند وقت خیلی درگیر فکر کردن به اشتباههایم هستم .حالا فکرکنید وسط این افکار زیبای من هم خانمی آمده می گوید می خواهم طلاق بگیرم . بعد از 45 سال زندگی مشترک که اشتباه کرده ام و این شوهر من پسر کله پزی بی سواد است !!!! ( توجه کنید بعد از 45 سال برایش مهم شده پدر شوهر خدابیامرزش کله پز بی سواد بوده )‌می گویم حالا چرا بعد از این همه مدت با دو داماد و نوه های نوجوان !! البته بگویم عقیده ی شخصی من این است که هر زمان که خواستی باید جدا شوی و اجباری به زندگی مشترک نیست ولی دلایل این خانم به حدی برایم جالب بود که نتوانستم بگویم الهی بمیرم برایت و عجب ظلمی بر تو میرود و امام حسین ذره ایی از تو مظلوم تر بوده . خانمی که بازنشسته ی فرهنگ است و 20 سالگی ازدواج کرده به قول خودش عاشق شده و شوهرش را در اداره ی فرهنگ آن زمان دیده حالا یادش افتاده این پسر , پسر کله پز است و سطح خانواده ی او بالاتر از این است که این ننگ را بپذیرد . باور کنید اگر مادر همسر جان نگفته بود که این خانوم را فلانی که از قضا دوستش هم دارم معرفی کرده است و شماره تلفن داده بودند همان وقت با دو جمله ی دندان شکن تلفن را بر سرش می کوبیدم.

     چنان از سطح خانواده ی خودش و اختلافات طبقاتی صحبت می کرد که من مبهوت مانده بودم . می گفت سفری رفته بوده دیدار خانواده ی دخترش به کانادا. زمان برگشتش را به همسرش نگفته و وقتی آمده دیده رختخوابی در یکی از اطاق ها پهن است . من با تعجب و هیجان پرسیدم کاری می کردند؟؟؟ به خیالم حوری چیزی در رختخواب بوده . گفت نه خانم مردی را بدون اطلاع من آورده بود . من باز هم پرسیدم یعنی مشکل همجنس گرایی دارد همسرتان؟؟ گفت نه خانم او در تختمان خواب بود و دوستش در اطاقی که گفتم رختخواب بود. من گیج شده بودم که اشکال کار کجاست . گفت خودت را جای من بگذار شوهرت بدون اجازه ی تو دوستش را بیاورد و تو برسی دستگیرشان کنی .من از اصطلاح دستگیرشان کنی خنده ام گرفت و نتوانستم کنترل کنم و بلند بلند خندیدم .

     انگار فحشش داده باشم هی سعی می کرد عمق فاجعه را برای من ترسیم کند . فکرکنم ملاحظه ی معرف را کرد او هم وگرنه جوابی دندان شکن به خنده ام می داد.

    ادامه داد که به کلانتری زنگ زده همان وقت . من پرسیدم بساطی , چیزی هم بود. گفت یعنی چی ؟؟ می گویم منفل ت ر ی ا ک و ... می گوید نه خانم اهل این چیزها نیست .و همچنان با افتخار از آمدن کلانتری و اینکه همسرش را تا آمدن پلیس در خانه حبس کرده و همسرش اینقدر به در زده که همسایه ها هم آمده اند و ... خلاصه از بردن آبروی خودش با افتخار صحبت می کرد و به راحتی به پلیس هم بد و بیراه می گفت که آنها درد من را نفهمیدند چون زن نیستند و تو می فهمی من چه  می گویم!!! (‌عجب که من هم چه می فهمیدم که دردش چیست) می گفت مهریه ام را پرسیده ام می گویند به نرخ امروز است و ... نهایتا گفتم من نصیحت پدر را همیشه آویزه ی گوشم کرده ام و هیچ وقت برای طلاقی تلاش نمی کنم . البته سانسور کردم ادامه اش را که اگر واقعا دیدی حقی زایل می شود کارت را بکن .

     گفتم اگرسوالی داشتید می توانید تماس بگیرید و فورا بعد از مکالمه  شماره اش را ذخیره کردم که دیگر جواب ندهم و صد البته هم از خجالت مادر همسر جان درآمدم که تو را به جان پسرتان شماره ی من را به هرکسی ندهید و مادر همسر جان هم بعد از تعریف ماجرا برایشان فقط می گفتند استغفر ا.. چه آدمایی پیدا می شن و ...

     


 
احساس نوشت
ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چه فکرهایی در سرم می چرخد و نمی شود که نوشت . حتی وقتی می خواهی هرچه را که در سرت است بنویسی و پیش خودت می گویی اینجا کسی نمی شناسدت راحت باش ولی باز ترمزی برای چرخیدن انگشتانت بر روی کیبورد داری . شروع می کنی به خود سانسوری و این بد است .یعنی با خودت هم رو راست نیستی و بیشتر از هر کسی خودت را قضاوت می کنی. البته کاش قاضی منصفی باشی و تمام شرایط را در نظر بگیری و نه فقط مواخذه کنی خودت را . وای بر من !‌ این مواخذه کردن را خیلی انجام می هم . همیشه خط کشی دارم برای خودم و کف دستی آماده .. چه دردی هم دارد . خودت که بزنی بی رحم تر می شوی و حتی از دردت هم لذت می بری .

     گاهی هم که یواشکی نقابت را بر می داری که ببینی آن زیر ها چه خبر است ,می بینی.هزار چیز نگفته را می بینی. از ظلمی که بر خود کرده ایی تا ظلمی که بر دیگری . من جسارتش را بیشتر اوقات ندارم که آن زیر را ببینم . راستش از خودم می ترسم . از خود واقعی خودم . بی هیچ نقاب و پوششی ولی این من الانم را هم دوست ندارم . خیلی زمانها دوست دارم پاک کنی داشتم و پاک می کردم و دوباره هر آنچه را درست بود جای آن غلط ها می گذاشتم . درست حسی را دارم که بعد از امتحان داشتیم که کاش می شد پاک کنم و جواب صحیح را می نوشتم آنهم وقتی زمان امتحان تمام شده بود و برگه را داده بودیم و تازه می فهمیدیم چه بر سر سوالات آورده ایم !!

     راستش اگر می شد پاک کنم تصورم بر این است که 80 درصد را پاک می کردم . الان که این جمله را نوشتم خنده ام گرفت راستش از آن خنده هایی (که خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است) بود . چه رضایتی دارم من از خودم !!! این اعجاب انگیز است !!! در موردش فکر خواهم کرد ... حتما...

     امروز داشتم به فیلم هایی که ذهنم را برای  مدتی مشغول خود کرده بودند فکر می کردم . فیلم هایی که هر یک در زمان خود تاثیری در زندگی ام داشته اند . سگ کشی از آن فیلم ها بود. داستان زنی که برای گرفتن چک های شوهرش از طلبکاران چه سختی ها که نمی کشد از انواع توهین ها تا تجاوز و کتک و فحاشی... و نهایتا بعد از گرفتن تمام چک ها می فهمد که همسرش او را برای این کار به بازی گرفته و مهره ایی بوده برای او در جهت خلاصی ... فیلمی از بهرام بیضایی

      20 ساله بودم که اولین بار در سینما فرهنگ دیدمش.آخر فیلم مات و مبهوت از پایان قصه بیرون آمدم از سینما و درست یادم هست که باران پاییزی می آمد و من ساعتی را قدم زدم زیر آن نم نم باران ... چقدر آن فیلم متناسب حال و هوای آن وقت من بود . دانشجوی حقوقی که در موسسه ایی حقوقی در کنار پدرش و جمعی از وکلا مشغول فعالیت بود و مدیر عامل موسسه سخت درگیر چک و چک بازی های شخصی و همان مدیر عامل در حکم مرشد من و عده ایی هم سال من . از قرآن می گفت و خدا .. و همان وقت من زنگی در گوشم آمد که این هم سگ کشی است به نوعی دیگر و چندین سال بعد زنگ آن روز برایم ناقوس شد و ... آری سگ کشی بود و آنهم چه سگ کشیی !! عده ایی ساده و بی پشتوانه( نه مانند من که پدرش هشدار دهد و من در آن دام نیفتد ), درگیر این سگ کشی شدند و هنوز تاوان می دهند و هنوز تاوان در راه است .

     فیلم دیگر راه سبز یا همان green mail بود . وای از این فیلم . هنوز هم که می بینم اشکهایم به پهنای صورتم می ریزد . سال 82 بود که برای اولین بار دیدمش . یک ربع آخر فیلم را چنان گریه می کردم انگار عزیزی را از دست داده ام . بلند بلند و هق هق . هنوز هم وقتی می بینمش فیلم را می بلعم . نگاه نمی کنم. تجربه ی من با مک کافی مشابه بود . (نه در مورد قتل) . من هم می توانستم درد را خوب کنم . حس می کردم  انرژی آدمها را . من هم خسته بودم ازینکه نمی توانستم بعضی زمانها کاری بکنم. چند سالیست که با بی خیالی زندگی می کنم . سعی می کنم آزار نبینم . سعی می کنم نشنوم و نبینم . حتی دیگر بر روی خودم هم انجام نمی دهم رهایی از درد را اگر دردی باشد ...

     بید مجنون هم در من غوغایی به پا کرد. ماجرای فراموشی ما انسانها به وقت فارغ شدن از درد . فراموشی تمام وعده هایی که با خدایمان گذاشته بودیم . فراموشی خودمان ... وای از بید مجنون که با من چه کرد .مردی نابینا که تنها خواسته اش دیدن بود وفتی دید ... حتی به همسرش هم که روزهای نابینایی عصایش بود ظلم کرد و در آخر باز هم نابینا شد .

     فیلم های دیگری هم هستند که هر یک روزی معنای آن روزم بوده اند یا تحولی را در من بوجود آورده اند و یا حتی جرقه ایی.فیلم ها نوشته ی نسانهایند با بازیگرانی که نقششان را گرفته اند و انجام می دهند هر آنچه کارگردان می گوید . نقش من در فیلم زندگی ام چیست؟؟ خوب بازی اش می کنم ؟؟ من تصور می کنم کارگردان ما نقش ها را گذاشته و ماییم که نقش خود را انتخاب می کنیم . همان شعر زندگی که می گوید صحنه ی یکتای هنرمندی ماست . منظور من اجبارهای خانواده نیست که در کجا و با چه والدینی به دنیا بیاییم و یا الان با توجه به شرایط افتصادی امکان تحصیل هست یا نه . منظور من نقشی است که هر یک برای خود ایفا می کنیم .تصمیمی که در مورد خود می گیریم و خط قرمز هایمان است . کاش روزی بیاید که از زیر نقابم نهراسم و اصلا نقابی نباشد .کاش نغمه ی بازیگری من هم به یادها بماند . (( خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ))

    


 
از هر دری سخنی
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     بدجوری دارم به این سکوت و بی خبری از دنیای سیما عادت می کنم . چند روز پیش عزیزان حافظ جان و مالمان در یک عملیات پشت بام مجتمع را از اغیار پاک سازی کردند و ما ماندیم و سکوت و تلویزیونی که هر کانال را که می زنی می نویسد در جستجوی سیگنال . زمانی فکر می کردم بدون تلویزیون هم مگر می توان سر کرد؟؟؟ حالا دارم عادت می کنم و دارد یک هفته می شود و در این ایام هم که هیچ کس نمی آید درستش کند . حتی کانال های خودمان را هم نداریم . حتی برفک هم نداریم که دلمان خوش باشد برف می آید ولی بد هم نیست . به خودت و کارهای از قبل مانده ات که تلمبار شده می رسی و حتی فرصت گپ زدن با همسر هم بیشتر شده . امروز که تصمیم گرفتم اگر زمانی سیمای خانه ی ما برگشت زمان دیدنش را کم کنم . زندگی با سیما و بی سیما می گذرد ولی بی سیما فرصتت برای همه چیز بیشتر است . دیگر میخ کوب نمی شوی روبه رویش و هی این کانال اون کانال به دنبال چیزی که نمی دانی چیست نمی گردی . نه به خاطر ضرر مالی اش و یا تایید کردن عملشان , تنها و تنها به دلیل اینکه فرصت بیشتر با خود بودن را به من دادند دستشان را می فشارم . ( وای حرف بد ؟؟؟؟؟؟ نه , نمی فشارم آخ دستم را برایشان تکان می دهم . این که بد نیست. هست؟؟)

     خبر اینکه ظاهرا بنده باردار بوده ام و فرزند دلبندم به فنا رفته. امروز دکتر زنانم گفت . احتمال خیلی قوی ولی نه 100% . همین احتمال قوی دلم را لرزاند و اشکم را سر ریز کرد ولی من محکمم . ثابت و استوار . بازهم تلاش می کنم . اصولا هیچ چیزی در تمام زندگی ام برای من راحت و بی دغدغه فراهم نشده این هم روی تمام آنها . فرزند من با شوق در انتظار زمانی است که در آغوشم جای بگیرد . پس من تا زمانی که آن فرزند خاص و چشم در انتظار آغوش من , در درونم جای گیرد دست از تلاش برنمی دارم .(‌بچه جون چه مامان خودخواهی داری به جای اینکه بگه من چشم در انتظارم  می گه تو چشم در انتظاری !! این جوریه دیگه .خداییش هیچ کس چنین مادری نداشته )

     دیروز کلی مطلب در مورد ماساژ نوزاد سرچ کردم . چه دنیای پیچیده ایی دارد این ماساژ . ماساژ برای مادران باردار را هم مرکز ماساژی که می روم دارد ولی برای نوزاد, کار پدر و مادر است . فرزندم تو بیا من هر روز تمام بدنت را ماساژ می دهم .   

     دکتر زنان من در کلینیکی ویزیت می کند که کلی عمل در آن انجام می شود که 90 درصد آنها زیبایی است و من هم گیج و ویج در این مقوله امروز به این نتیجه رسیدم چرا من مثل خیلی از زنها نیستم !! بینی ام در 19 سالگی شکست . آن زمان مد بود همه عروسکی عمل می کردند منم که ازین مدل ها خوشم نمی آمد پس با بینی شکسته زندگی کردم و همچنان هم زندگی ادامه پیدا کرد و آسمانی به زمین نیامد و حالا هم که مشکل تنفسی دارم دیگر حال و حوصله ایی ندارم برای عمل . البته بینی زشتی ندارم و شاید اگر زشت بود و به ستوه می آمدم خودم را به تیغ جراح می سپردم . امروز دختری را دیدم 4 بار بینی عمل کرده بود . هنوز هم ناراضی بود و می گفت احساس می کند پره ی سمت چپ بلند تر از راستی است و باز هم می خواهد درستش کند . من مات و مبهوت بودم به این همه اراده برای بیهوشی و تحمل درد . در بعضی ها دیگر شکل وسواس و بیماری می گیرد این بینی . کاش فقط بینی بود . منشی دفتر یکی از دوستانم که ,  بینی :‌عمل سه مرتبه . پلک : کشیده شده بود .گونه: گذاشته بود بعد از 4 بار که همش خراب می شد و قرینه نمی شد کامل . چشم : لنز عسلی  . ابرو : تتو رو به بالا . موی سر: شکلاتی و لب : ژل زده بود و خط چشم و خط لب هم که تتو شده بود و نهایتا بوتاکس پیشانی و خط خنده هم داشت و تنها 26 سالش بود. نگاهش که می کردی جان نداشت . عروسک بود و مصنوعی . با پوستی خراب ازین همه بلا که به سر خودش آورده بود و بارها هم مراجعین دوستم گفته بودند که این منشی شما خوف دارد . حالا من خودم را تشویق نمی کنم به خاطر زیر بار عمل نرفتنم و می دانم آخر روزی گریبانم را می گیرد بینی که چند روز یک بار خونریزی دارد و در تنفس راحت نیست و دقت هم که بکنی انحراف به چپ هم دارد .شاید اگر در گذشته عمل کرده بودم حالا راحت و بی دغدغه بودم . اشتباه کردم را برای این وقت ها گذاشته اند دیگر ولی امرور سوژه های جالبی دیدم . خانمی که بینی و سینه اش را عمل کرده بود و حالا آمده بود ساکشن شکم و پهلو و لب هایش هم ژل داشت . تازه کلی از درد کارهایی هم که کرده بود می نالید ولی باز می خواست ساکشن کند با اینکه چاق هم نبود و فقط می خواست شکمش و پهلویش تخت تخت باشد . خودش می گفت پیر شدم زیر این عمل ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!   

     پریروز کلی مطلب در موردی در لپ تاپم تایپ کردم بعد از ساعتها مطالعه و جستجو در کتابهای مختلف و جان کندن و کنار هم چیدن لغات , آخر سر تمام که شد بی هیچ دلیلی تمام مطالبم پرید . هنوز نفهمیدم چه اتفاقی افتاد . تنها باری بود که چیزی را می نگاشتم بدون ذخیره کردنش . می خواستم کتابها و لپ تاپ را بکوبم به دیوار . همه ی کتابها را گذاشتم زیر میز که نبینمشان . حالا از آن روز هنوز ندیدمشان . این تنبیهشان است .