آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

محک
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

   من هر زمان اعجاز گوگوش را می شنوم و کلیپ استثنایی اش را می بینم اشک هایم سرازیر می شود . روند زندگی است  و به نوعی خود را در او می بینم . شادی و غم و این تمام زندگی است . در کنار هم . بغضم می ترکد و دیگر صفحه ی تلویزیونی نیست .. نمی بینمش که باشد ..

 دو هفته پیش بازراچه ی خیریه محک بود . رفتم به نیت سلامتی فرزندی که شاید روزی در آغوشم باشد . گلدان کوچکی گل حسن یوسف خریدم که تازه قلمه شده بود که پرورشش دهم و رشد کند شاید روزی همین گلدان در اوج ناامیدی ام به زندگی ام امیدی دهد و سبزی و طراوتش برایم شوق زندگی را تعبیر کند .

مجموعه ی سی دی یوگا و تای چی خریدم برای آرامشم و گذاشته ام روزی که منتظر فرزندم بودم گوشش دهم و آرامشم را با کودکم تقسیم کنم و دفترچه ایی هم خریدم که بنویسم برایش تا روزی که برومند و توانا شد و سالم و تندرست , این دفترچه یادش بیاورد سلامتی اش نذر محک بوده است و مهربان باشد با کودکانی که محتاج توانایی اویند .

چقدر همدلی در آن بازارچه ی کوچک دیدنی بود . تمام مدت بغض در گلویم و اشک در دیدگانم بود . خدای من چه شور و اشتیاقی در آن محیط موج میزد برای کمک . برای خرید حتی بسته ی کوچک اسمارتیز که پولش برای آن کودکان باشد یا بادکنکی که در حیاط محک رهایش کنی به نیت سلامتی کودکان .  

عضو شدم و قلک گرفتم تا هر از گاهی پولی در آن بیاندازم و شاید دردی از طفلی دوا کند .

می خواهم کمکشان کنم . دوستانم , هر کسی که این مطلب را می خواند و مهربان است , فرقی ندارد چه میزان و چه مبلغ . لازم نیست حتما مبلغ دهان پرکنی باشد . با محک تماس بگیرید و عضو شوید . برایتان قلک می آورند و زمانی هم که پر شود خودشان می آیند و تحویل می گیرند و باز قلکی جدید می دهند .

شماره محک :‌23540

 کودک سرطانی .. شعار نیست .. شعر نیست .. داستان نیست ..

کودک سرطانی که خانواده اش هم ناتوان مالی است باید چه کند ؟؟؟ تلخ است ولی واقعی . تلخ است ولی ما می توانیم با کم ترین کمک های خود ,‌همان پولهایی که صدقه می دهیم ,‌همان پولهایی که خرجی را می کنیم که لازم نیست و .... همان پولهایی که برای ما مبلغی نیست از 100 تومان تا ... بر اساس توانایی مان کمی از تلخی اش کم کنیم .

دوستتان دارم .


 
ماجراهای من
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

چرخ زندگی داره می چرخه . البته این چرخه چرخ همه مونه و واسه همه می چرخه .یه روز خوب و یه روز بد .

چه تعطیلات بدی بود . یه روزش رو رفتیم خونه ی پدر همسر , واسه بقیه اش برنامه ریزی کرده بودیم ولی  بقیه ی روزاش رو همسر همش مریض بود . روزهای مسخره ی تعطیلی ...

راستی یه ماساژ دیگه رو امتحان کردم . ماساژ سنگهای داغ ( آتش فشانی ) پیشنهادش می دم به کسانی که تحمل یه خورده گرما رو دارن و درد توی ناحیه ی کمر یا پا دارن . معرکه است و کاملا جنبه ی درمانی داره . بعدش که تموم می شه از شدت آرامش می خواین ساعتها بخوابین و انگار نه انگار قبلش دردی داشتید . سه هفته یک بار باید این ماساژ رو گرفت و زودتر نمی شه . بعدش هم تا دو سه روز باید آب فراوون بنوشید که سموم جمع شده توی نقاط مختلف بدنتون خارج  بشه . من در شرایط خیلی بدی رفتم با دردای شدید و با حس و حال خوب اومدم بیرون . البت این بار ماساژورم ایرانی بود , خودم انتخابش کردم البته به پیشنهاد یکی از کارکنان اونجا چون بهش گفتم من درد دارم و این تایلندی هم نه فارسی می فهمن و نه انگلیسی . به جز چند تا کلمه و اکثرا توی رسوندن منظورت بهشون مشکل داری . مثلا دفعه ی پیش به خانومه می گم زانوم رو بیشتر ماساژ بده , کلا دیگه ماساژ نداد . هر چی هم می گفتم نمی فهمید. باید بهش می گفتم رزروشن رو صدا کنه که نمی دونستم این کار رو می شه کرد . ماساژورهای تایلندی واسه کسانی خوبه که میرن دراز می کشن و فقط ماساژ می بینن بدون اینکه نیاز باشه بگن اینجا و اونجا .

حالا یه موضوع دیگه این همسر خان دیگه بدجوری رفته توی فاز بچه . همش داره در موردش حرف میزنه . حالا من که تا دو روز پیش می خواستم , واهمه دارم و دچار وحشت شدم ولی ایشون سرخوش و شنگول .

دیروز زنگ زده می گه خیالم راحت شد دندون پزشکشم پیدا کردم . من جا خوردم که منظورش چیه . گفت یه دندون پزشک دوستم گفته که واسه بچه های از 2 سال بدون آمپول بی حسی و درد کاراشون رو انجام میده . من مردم از خنده . می خواستم بگم عزیزم اول بذار بچه ایی به وجود بیاد بعد به 2 سالگیش فکر کن . ولی به خاطر اینکه نخوره توی ذوقش فقط خندیدم و خودشم از ون ور خط هر هر می خندید .

منم که به توصیه ی همسر تا حالا دو تا دکتر زنان رفتم و کلی آزمایش و ویتامین و ... . دختر عمه ی یکی از دوستام متخصص زنانه و ظاهرا همه ازش تعریف می کنن و خودشم دو تا پسر می خواسته با رژیم های خودش هر دو فرزندش پسر شدن . دو روز پیش رفتم پیشش و یه دستور العمل بلند بالا بهم داد که چی بخوریم و نخوریم . 

توی مطب دکتر خیلی طول کشید تا برم داخل . چند تا خانوم بودیم که با هم شروع کرده بودیم حرف زدن . یه خانومه بود که پرستار بود . خودش دوقلو داشت و به من می گفت یه دفعه دوقلو بیار تموم .  وقتی من رفتم داخل و اومدم بیرون از جاش بلند شد و من رو بغل کرد و گفت حس خوبی ازت میگیرم و دلم می خواد یه چیزی بهت بدم با یه نیت خوب . یه زنجیر با یه پلاک یس . مثل دستبند بسته بود به مچش که درآورد و بست به دست من . کلی شرمنده شدم و کلی تشکر کردم . گفت این رو دستت کردم به نیت یه بچه  ی سالم و نیت دوقلو .

خدای من ! من دارم واسه یکیش وحشت می کنم حالا اطرافیان دعا می کنن دو قلو . من ژنش رو دارم . مادر مادرم دوقلو داشته ( البته هر دو فوت کردن ) . خدا رحم کنه و من از پس همون یه قلش بربیام دوتاش واسه اونایی که می تونن .

خلاصه اینکه من فکر کنم تا سه ماه دیگه هر روزم به همین حرفا و افکار بگذره .

یه چیز دیگه هم بگم . قبل از تعطیلات رفتیم کلاه قرمزی و بچه ننه . چقدر این فیلم مزخرف بود . نه توی رده ی سنی کودک بود و نه بزرگسال . یه چیز معلق بی مزه اون وسط . کلی آدما وسط فیلم ار سینما رفتن بیرون بچه ها هم همش شلوغ می کردن به جای اینکه یه فیلم باشه پر از شادی و هیجان واسه بچه ها.. از پسر خاله توی فیلم پرسیدن پیامت چیه گفت بدبختی !!! آخه اگه این فیلم واسه کودکه که به به  . از سن کم باید بدبختی رو یاد بگیره ؟؟ بذارین خودش به وقتش می فهمه بدبختی چیه . ما هم هی نشستیم ببینیم  شاید یه تحولی رخ بده ولی هیچ .

به هیچ کس پیشنهادش نمی دم . به نظر من علت فروش بالاش هم سابقه ی ذهنی همه است نسبت به کلاه قرمزی و پسر خاله . من خودم عاشق این دوتا کاراکتر هستم ولی این دفعه ایرج طهماسب که نویسنده ی این فیلم باشه گند زد . مثلا کلاه قرمزی میره خواستگاری به دختره می گه عروس خانوم لش بازی در نیار . آخه شنیدن این چیزا به درد کودک می خوره ؟؟؟؟ یاد که بگیرن با پتک هم نمی شه از دهنشون انداخت . خداییش زمان کودکی ما چی بود حالا چیه ؟؟ یادتونه شهر موشها . من توی سینما دیدم . یکی از قشنگ ترین خاطرات کودکی منه که خاله ام همه ی بچه های خواهراش و برادرش رو جمع کرد و ما رو برد سینما و کلی بهمون خوش گذشت . هنوز با لذت شهر موشها رو می بینم .

پر حرفی زیاد کردم .

شاد شاد شاد باشید .


 
بعد از یه مدت غیبت
ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ شهریور ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

بعد از مدت ها باز اومدم که بنویسم . مشغله ی زیاد اجازه نمیداد بتونم با فکر آزاد بیام و بنویسم . امشب وقت گیر آوردم . همسر خوابه و خونه آروم پس می شه نوشت .

گرفتگی عضلات لعنتی من باز دوباره شروع شده . دیشب خیلی اذیتم کرد . امروز تصمیم گرفتم برم ماساژ . نیلوفر آبی . اولین بار توی کیش رفته بودم مارینا پارک هتل . فوق العاده بود کلی آرامش داد . بروشورشون رو که گرفتم دیدم تهران هم هست . دو هفته پیش وقت گرفتم و فرداش با همسر و خواهرش و یکی از دوستام رفتیم . ماساژورهاشون تایلندی هستن . محیطش هم خیلی آرامش بخشه . از بین نوع های مختلفش باید انتخاب کنی که کدوم ماساژ رو می خوای . من توی کیش روغن معطر با حوله داغ رو گرفته بودم . اون روز اینجا کمپرس گیاهیش رو امتحان کردم . خوب بود ولی با حوله ی داغ بیشتر حال کرده بودم . اون روز که همسر رو هم بردم من براش انتخاب کردم چه ماساژی ببینه و گند زدم . اورینتال . دو ساعت ماساژ بوده که یک ساعتش فوق العاده محکم بوده و ماساژ سنتی تایلندی بوده . یعنی به جای اینکه ریلکس بشه با کلی درد و کوفتگی اومد بیرون. مثلا می خواستم بهش حال بدم حالش رو گرفتم .تجربه ی اول همسر خراب شد و باعث شد بگه من تا یه جای بهتر گیر نیارم ماساژ نمی یام . امروز ظهر زنگ زدم واسه شنبه واسه خودم و یکی از دوستام وقت گرفتم و همین جوری داشتم از درد گرفتگی پشتم و پام به خودم می پیچیدم که مامان زنگ زدن و گفتن واسه چی تا شنبه صبر می کنی اگه امروز وقت دارن برو . همسر هم اومد خونه و گفت برو امروز . منم اصلا فکر نمی کردم بهم وقت بدن زنگ زدم و گفتم اوضاعم رو . بهم وقت داد . (‌ بدون وقت نمی شه رفت چون از قبل زمان بندی می شه ) ایندفعه با حوله ی داغ و روغن های معطر رو انتخاب کردم . ماساژ 90 دقیقه ایی . خیلی خوب بود . مخصوصا حوله ی داغش . کلی دردم کمتر شد . می خوام تا جایی که امکان داره با ریلکس کردن و ماساژ نذارم کارم باز به دکتر رفتن و کورتون و کلی داروهای دیگه که با اینکه بدنم واکنش های بدی بهشون میده و اذیت می شم ولی دکتر اجازه ی نخوردنش رو بهم نمی ده , بکشه . وقت شنبه رو هم دارم . هر چی الان هزینه کنم به خوردن اون داروهای لعنتی می ارزه .

ماه رمضون امسال خوب بود برام . دوسش داشتم . عید فطر هم خانواده های هر دومون رو دعوت کردم واسه ناهار . من عادت دارم روز قبل از مهمونی غذا ها رو نیمه آماده می کنم . البته اونایی که می شه و همه ی کارام رو انجام میدم و هیچ استرسی واسه اون روز نمی ذارم بمونه . حالا امسال من تصمیم داشتم قورمه سبزی با ته چین مرغ درست کنم . با سالاد و مخلفات و... ته چین رو همه کارش رو کردم و ریختم توی ماهیتابه و گداشتم توی یخچال که صبح دمش کنم. قورمه سبزی رو هم که تا حدودی پخته بودم و فقط جا افتادنش مونده بودم که صبح بذارم جا بیفته .

حالا شده بود 10 شب اعلام نمی کردن فرداش عیده . همسر هم می گفت وای اگه پس فردا بشه غذاها طعم موندگی می گیره می خوای مونده بذاری جلوی مهمونا ؟؟ منم توی دلم آشوب ولی هی می گفتم نه من میدونم فردا عیده . نشسته بودم جلوی تلویزیون هی این کانال اون کانال می کردم , انگار فرقی هم می کرد خب اگه عید بشه همه شون می گن . میرفتم توی م ا ه و ا ره کانالای عربی بعضی ها در حال شادی بودن و بعضی ها هم انگار نه انگار قرآن پخش می کردن و نوشته بودن 30 رمضان .

من دیگه کلافه شده بودم . تا 11.30 که اعلام کردن و یه نفس راحت کشیدم .  خدا وکیلی اگه دوشنبه عید می شد من چیکار می خواستم بکنم ؟ اون همه قورمه سبزی یه قابلمه ی بزرگ تازه برنج رو هم خیس کرده بودم  ... ته چین هم بوی موندگی می گرفت با اینکه دم نشده بود.. ( معمولا من چند ساعتی قبل دم میذارم توی یخچال که خوب موادش با هم طعم بگیره و باعث میشه نرمتر و خوش خوراک تر بشه ) فکر کنم خدا به من رحم کرد که چشمای غیر مسلح آقایون ماه رو رویت کرد .

با اینکه دلهره داشتم اون شب واسه عید شدن ولی اینکه همه ی کارام رو کرده بودم باعث شد فرداش تا نزدیک 10 بخوابم . با خیال راحت بیدار بشم و به بقیه ی کارام برسم . همه چی هم خوب خوب بود . کلی به همه خوش گذشت . بعد از اون ماجراها اولین بار بود که خانواده ها باز هم رو می دیدن . به هم زنگ زده بودن ولی هم رو ندیده بودن . خیلی خوب گذشت .خدا رو شکر.

حالا یه خبر خوب . همسر خان بعد از اون همه مخالفت راجع به بچه دار شدن یک دفعه متحول شد و به داشتن یک عدد فرزند زیبا و تپل مپل رضایت داد . منم هاج و واج که چی شد ؟؟؟ ولی به روی مبارکم نیاوردم و خیلی عادی رفتار کردم . ماجرا هم ازین قراره که حوالی 2 نیمه شب بود که داشتیم به سمت خونه میومدیم ( با یه دوست رفته بودیم فشم ) که همسر اعلام کرد که بچه دار بشیم . من در حال رانندگی بودم خدا رحم کرد نزدم به در و دیوار از جا خوردن . آخه نمی دونید که چه مخالفتهای شدیدی می کرد و فتوا داده بود که من تصمیم بگیرم در مورد زندگیم اگه بچه می خوام چون ایشون نمی خوان . منم بهش اعلام کردم که بهش مهلت یک ساله میدم و بعد اگه بازم نخواست شاید من رو از دست بده . ( البته در گوشتون بگم خودم از تهدیدم می ترسیدم که نکنه آخر یک سال بگه نمی خوام . اون وقت من واقعا باید چیکار می کردم . بین بچه و همسر انتخاب می کردم؟؟؟ خب قطعا انتخابم همسر بود ولی همسر رو با یه بچه ی ناز ترجیح می دادم . ولی خب باید همسر جدی می گرفت تهدیدم رو .آحه از ازدواجمون خیلی می گذره و االان دیگه منم  33 سالمه . ) از یک سال 4 ماه مونده و من همش فکر می کردم باید خودم دوباره مطرح کنم و ... . این حرکت همسر کلی متعجبم کرده بود .

حالا برای یکشنبه وقت دکتر دارم . خودم پیشنهاد دادم که اول برم آزمایش های لازم رو انجام بدم . یه رژیم غذایی مناسب هم داشته باشم . کاملا تحت نظر پزشک . حالا یک هفته از تصمیم همسر خان میگذره و ایشون هر روز در مورد بچه حرف میزنه که این کار رو بکنیم اون کار رو بکنیم . پیگیری وقت دکتر گرفتن من رو میکنه و خلاصه حسابی رفته توی فاز بچه . البته دیدن این سریال ع ش ق و ج ز ا هم بی اثر نبوده و اون بابا بابا گفتن های کوچولوشون که خیلی هم نازه هر دفعه دل همسر رو آب می کرد و می کنه . خدا خیرشون بده. بالاخره این سریالا به یه دردی خورد .

اول برام دعا کنین از شر این دردا خلاص بشم. بعدشم دعا کنین همسر عزیز خان من باز متحول نشه و این بار نگه نه و به همین روال بمونه . البته من تا آبان خیلی خیلی خیلی گرفتارم و به جز اون دکتر من اعتقاد داره یه رژیم غذایی و ویتامینی 2 تا 3 ماه باعث می شه بچه ی قوی باشه و دوران بارداری بهتر بگذره . منم که تجربه ی خواهرم بهم نشون داده که چند ماه اول بارداری به شدت حال بدی خواهم داشت . می خوام این مدت رو تحت نظر پزشک بگذرونم . البته یه چیز دیگه هم هست . می خوایم تعیین جنسیت کنیم و این کار مستلزم یه رژیم 3 ماهه هستش . با نمکه رژیم رو هم برای خانوم میدن و هم آقا و من هنوز دکتر نرفته همسر هر چی می خواد بخوره می پرسه این رو باید بخورم یا نه ؟؟ به این می گن همت عالی .. امیدوارم مستدام باشه . همه بگین آمین

راستی اگه کسی تجربه ایی داره به من بگه لطفا .

ببخشید که طولانی بود تازه کلی موضوع داشتم که ننوشتم و به چشم شماها رحم کردم به دلیل مهربونی زیادم  نیشخند  چشمک .

( بانو سرن می بینی چه خود شیفته ام ؟؟ حالا من دیوونه ترم یا تو ؟؟ زبان)