آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

زلزله
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

یه زلزله ی دیگه . کلی بی خانمان . کلی کشته . کلی آدم تنها . کلی یتیم . کلی بی

کس . کلی چشم به زیر زمین واسه پیدا کردن عزیزاشون ...

خدایا

یه وقتایی اصلا نمی فهمم چه می کنی . برای چی ؟؟؟ همه ی اون آدما ...

از دیروز تلخم . منگم . دلم می سوزه . توی دلم خونه . این اتفاق می تونست واسه من

و عزیزانم باشه . می تونست واسه هر کدوم از ماها باشه . مثل منجیل . مثل رودبار .

 مثل بم .

خدایا یه توضیح می خوام . فقط یه دلیل واسه این همه بدبختی که یه باره سر یه جمع

خراب می شه .فقط یه دلیل ..   

 


 
پیام
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

دلم می خواهد باز به دنیای آن روزهایم برگردم

تمام آوایم تو بودی و من مست مست بودم

برایت می نوشتم

پرواز می کردم به اشتیاقت و آغوشت برایم باز بود

حالا .. اما ...

من دور شده ام

پیامت را شنیدم

گفته ایی ایمانش ضعیف شده

راست می گویی این را خودم خوب می دانم

گمت کرده ام با اینکه نشانه هایت را می بینم گمت کرده ام

درد دارد

روزگاری هر چه می گفتم از تو بود و حالا من مشغول بازی همان

روزگارت شدم

مادر پیامت را که گفت لرزیدم

تو لرزاندی ام

راست می گویی زمانی حتی به بودنت شک کردم و تو باز خود را به من

نشان دادی

کور شده ام ؟؟؟

من را چه شده ؟؟؟؟

یکی بگوید من را چه شده ...

 

چه بغض غریبی دارم من .

دلم می خواهد های های گریه کنم .من را چه شده ؟؟ 

گلویم را فشار میدهد ولی اشکی نمی آید و کاش می آمد

شاید سبک می شدم .

چقدر از صورتکی که دارم بدم می آید .

آی مردم من خوب نیستم . هزاران هزار زشتی دارم که شما نمی دانید

و از هر چه دم می زنم فقط برای شماست .

آی مردم من نقابی دارم .

ترسم از کنار رفتنش است و دیدن زشتی هایم .

چنان کریه و نازیبایم که خوف می کنید اگر ببینیدم .

آی مردم ...

من آنی نیستم که شما می بینید و می شناسید 

شرم بر من ...

کاش می شد از نو بنویسم دفترم را

کاش می شد ...

دریغ از آنی , دریغ ...

دیگر حتی خودم از نگاهم , کلامم , جسمم , روحم , کردارم و افکارم

چندشم می شود . 

 

تنها می توانم بگویم تو ببخش . می دانم لایقش نیستم . می دانم

آزموده را آزمودن خطاست . می دانم از یک جا چندین بار گزیدگی بی

خردیست . می دانم .. همه را می دانم

ولی باز دنبال فرصتی دیگرم

می دهی ام ؟؟؟؟؟ 

ترسم از دوباره و دوباره اشتباه است . چه تضمینیست این بار بی خطا

تمام بازی را تا انتها بازی کنم ؟؟

هیچ ...

من همانم

ولی باز می خواهم فرصتی تازه را ...

 

------------------------------------------------------------------------------

پ ن . نصیحتم نکنید . از بزرگی و بخشش نگید . تعارف خوب بودن

نکنید. همه ی نوشته ام عین حقیقته. حالم خیلی بده . بعد از حرف 

مامان هم انگار یکی محکم زد در گوشم که آهای چه غلطی داری

می کنی ؟؟واقعا چه غلطی دارم می کنم ؟؟

امیدوارم هیچ کس حتی یه لحظه جای من دست و پا نزنه .

 


 
این چند روز
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ امرداد ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

تند تند داره می گذره . امروز ششمین روزه و تا حالا که دوام آوردم . فکر می کردم نتونم ولی شد . همش توی خونه نیستم و بیرون هم میرم و به کارام میرسم البته اوایلش سرحال تر بودم ولی جلوتر که میره انگار ذخیره هات دیگه تمومه . خب یه اشتباهی هم می دونم خودم که انجام میدم اینه که سحری تعطیله . کل غذام شده یه وعده ی افطار . خب چه کنم نمی تونم نیمه شب چیزی بخورم . تنها هم که باشی دیگه بدتر . نمی دونم قبلا چه جوری غذا می خوردم سحری !!! بچه که بودم. مامان همه رو بیدار می کردن و یه وعده کامل غذا می خوردیم .الان که یادش می افتم برام خیلی عجیبه .بزرگتر که شدم غذای پلویی نمی خوردم سحرها . کم کم سالها که جلو رفت تبدیل شد به شیر و خرما, حالا هم که هیچی . ته لطفم به خودم یه لیوان آبه .

دیشب رفتیم دیدن مامان و بابا . پریروز اومدن ولی روز اول نرفتیم که استراحت کنن چون تمام شب توی هواپیما بودن و نتونسته بودن بخوابن . هر چی اصرار کردم که بریم دنبالشون فرودگاه نپذیرفتن و گفتن باعث می شه شب نخوابید و صبح نتونید به کاراتون برسید و ما خودمون تاکسی می گیریم میایم . خدا رو شکر هر دو سرحال بودن و هنوز از مراسم برادر که صحبت می کردن بغض می کردن .

پریشب هم خانواده ی همسر تماس گرفتن و ساعت 6 عصر خودشون رو برای شام دعوت کردن . منم تند تند شام درست کردم , قیمه بادمجون ولی بعد از اذان می خواستن ساواش رو ببینن باعث شد غذای من زیاد بپزه و رسما بادمجونا و لپه ها له بشه و تبدیل بشه به حلیم بادمجون با پلو ولی خداییش خوشمزه شده بود برخلاف قیافه اش و همه اش هم خورده شد. فقط هم من روزه بودم . همسر سنگ کلیه داره . بقیه هم خب هر کدوم یه دلیلی دارن . خیلی خوب پذیرایی کردم . راضی بودم و چون مهمون خونه ام بودن هم خوب برخورد کردم .

 یه برنامه هایی دارم که باعث می شه یه دوره ایی سرم شلوغ باشه و وقت آزادم کم . تا آبان ماه ولی باید انجام بشه و دعا کنین خوب پیش بره و نتیجه ایی که می خوام رو بگیرم .دیروز رفتم پیش مشاورم و قراره برای انجامش یه برنامه ریزی یه خوب بکنه برام . من این خانم دکتر رو خیلی قبول دارم تا حالا توی خیلی چیزا به من کمک کرده . توی کارش ماهره .داشتن یه مشاور روانشناس برای همه ی آدما لازمه ولی هنوز متاسفانه فرهنگ داشتن مشاور بین ایرانی ها خوب جا نیفتاده . می گن مگه دیوونه ام برم مشاور؟؟ ولی ربطی به دیوونگی نداره . من خودم یه چیزایی رو توی خودم کشف کردم که هیچ وقت نمی دونستم و یه تغییراتی کردم که خیلی عالی هستن . ما ها متاسفانه عادت کردیم بذاریم یه موضوع وقتی به حد نهایتش رسید و دیگه کلی بهمون ضرر زد بریم واسه تغییرش . اولش که شروع کردم به مشاور رفتن به خاطر استرس از دست دادن پدرم بود توی دوران بیماری شدیدشون . همین باعث شد کلی ریشه یابی بشه و بفهمم این استرس فوق عادی از کجاست و بتونم تا حد معقول کنترلش کنم . حالا هم هر از گاهی میرم . البته نتیجه اش به مشاور هم برمی گرده . اگه خوب نباشه و ماهر نباشه توی کارش فقط وقت و پولتون رو هدر می ده . واسه انتخابش باید تحقیق کرد . توصیه می کنم به همه . خیلی آرومتون می کنه .

قبل از رفتن یه چیز بانمک تعریف کنم . امروز شدیدا سکسکه ام گرفته بود . نمی دونم چرا وسط روز و روزه !!! هر کاری می کردم بند نمی یومد . کلافه ام کرده بود . همسر هم داشت می رفت بیرون از خونه یهو گفت یادم رفت بهت بگم ,یادته فلشم رو جا گذاشته بودم فلان جا؟ گفتم آره گفت مونده بود روی کامپیوتر و فلانی برش داشته .( با یه حالت ناراحتی هم گفت که من داشتم سکته می کردم حتی دستش رو زد به دیوار و سرش رو گذاشت روی دستش و با ناراحتی حرف می زد ) من گقتم خب بهش بگو مال تو هستش . گفت بهش گفتم فلش رو دیدی گفته نه ولی ... دیده که اون برش داشته و فکر کرده حتما مال خودشه . پرسیدم چی توش بود ؟ گفت همه ی اطلاعات مربوط به پرونده ها حالا همه اش رو برداشته اونم آدم شارلاتانیه.

قلبم از حرکت ایستاد .

ها ها ها زد زیر خنده گفت سکسکه ات بند اومد ؟؟

فکر نکنم دیگه تا آخر عمرم سکسکه کنم ...