آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

عیدانه
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

   امروز باورم شد که بهار آمده , با این باور پرتاب شدم به سالهای دور . همان سالهایی که امتحانات ثلث دوم را به اشتیاق  تعطیلات بعدش می گذراندیم . همان سالهایی که هوا و شکوفه ها هم جور دیگری بود . همان سالهایی که از چند روز فبل از آمدن نوروز به فکر این بودیم که هفت سین امسال را در چه ظرف هایی بچینیم ؟ من همیشه و همیشه سری ظرف های فیروزه ایی مادر و فنجان های کوچک و شیک قهوه خوری که رویشان عکس دخترهای زیباروی مینیاتوری بود با لباس های فاخر , انتخاب اولم بود و عاشقشان بودم . همان سالهایی که مادر کلی تخم مرغ می پخت تا ما با آبرنگ هایمان رنگش کنیم و هر کداممان به سلیقه ی خودمان . همان سالهایی که قلبمان تاپ تاپ می کرد برای باز کردن قرآن پدر و اینکه ببنیم لای آن اسکناسهای تا نخورده چشم انتظار ما هستند که خرجشان کنیم .

    همان سالهایی که همه چیزش با این سالها فرق می کرد. همان سالهایی که چندین و چند بسته شیرینی عید هم کم می آمد در خانه ی پدری برای پذیرایی مهمان . همان سالهایی که کل اهالی کوچه برای عید دیدنی هم می رفتند . همان روزهایی که از صبح زود بیدارمان می کردند که صبحانه بخوریم و آماه شویم برای پذیرایی و معمولا هم ناهارمان را دیر وقت می خوردیم و شام را هم هر کس سرپایی در فاصله ی رفت و آمد ها . پدر بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ , بزرگ خانواده اند و چند روز اول عید همیشه در خانه بودیم . چه روزهایی بود . آخر شب که می شد خودمان می شدیم و سریال های تلویزیون و خوردن میوه و آجیل .

   همان سالهایی که چهارشنبه سوری اش هم فرق می کرد . تمام کوچه را قسمت قسمت خار و چوب می چیدند و آتشی برپا بود . از روی آنها می پریدیم و شاد بودیم و تنها صدای بلندمان دارت بود . همان هایی که با گوگرد سر چوب کبریت پرش می کردیم و بعد به زمین می زدیمش . خلاف بزرگ پسرها هم کاربیت بود و یا آب مقطر که در آتش می انداختند . قاشق زنی می رفتیم . بر سرمان چادر می انداختیم تا شناخته نشویم و زنگ همسایه ها را می زدیم و با قاشق به ظرفی که دستمان بود می زدیم . با روی خندان مواجه می شدیم از سکه تا شیرینی و آجیل  در ظرفمان می ریختند .چه لذت وصف ناشدنی داشت .

   همان سالهایی که سیزده بدرش هم فرق می کرد . جمعی می شدیم و به صحرا می رفتیم و غذا و آش و تاب بازی و وسطی ... سبزه هایمان را گره می زدیم و آخرش هم کاهو و سکنجبین خوری برپا بود.

   این روزها اما ... چهارشنبه سوری اش میدان جنگ است و سیزده بدرش در ترافیک ماندن.مهمانیها کمتر شده و دیگر حتی همسایه ی روبه روی واحدمان را نمی شناسیم چه برسد به عید دیدنی ...

   هنوز اما خانه ی پدری هست . عیدی لای قرآن پدر هست و سفره ی زیبای هفت سین مادر .. شکر . برای من اینها همان معنای عید است .شکر به بودنشان.

امسال با بزرگترین عیدی سالم به استقبال بهار می روم . شکر به بودنش .

هفت سین وبلاگم را می چینم :

قرآن ( نمی توانم کسی یا چیزی را جایگزینش کنم ) 

 بانو سرن عزیزم سبزه ام است که همیشه سبز است و پرنشاط و برایم سبز می ماند.

بهار - خونه دل و نوا که سنبل های سفره ام هستند و خوش رنگ و زیبا مانند دلشان که رنگش مسخم می کند . 

عسل .غزل و شاهو . باران . سهیلا . آفرین . نازی . بیتا . نشمیل . خانم سیب . سپیده . حسنا بانو . فاطمه . امینه . ندا . مانا . و ... تمام دوستانی که می خوانمشان و می خوانند من را .

   هفت سینم پر است از شیرینی و شکلات و سین ها و معمولا چندین شاخه رز و لاله. همه جا می شوند بر روی سفره ام و هر یک از شما نماد یکی از آنها و سپاس تمام شما عزیزانم را که این سفره را پر کردید به گرمای وجودتان و سبزی و مهرتان .

   شمعم شمع واقعیست , با اینکه از گرمای وجود تک تکتان گرم می شوم ولی نمی خواهم آب شدن هیچ کدامتان را ببینم  . همیشه خندان می خواهمتان و آرزویم برایتان همین است . دوستتان دارم و ماهی قرمز وسط سفره ام هم جوجه ام است و این ماهی کوچک برای همه تان می چرخد و می رقصد و با شما شاد است .

بهارتان مبارک . دوستتان دارم .

 


 
این چند روز
ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

    نبودم مدتی . حالت تهوع و سرگیجه و خستگی امانم را بریده بود و این قند ناشتا هم که پایین نیامد . از پیاده روی شبانه تا هر توصیه ی دیگری که شنیده بودم را عمل کردم ولی بی فایده بودند . یک دنده است و لجوج , می خواهد ثابت کند حرف حرف خودش است و دکتر غدد هم که روزانه واحد انسولین را بیشتر می کند ولی نوسانش تمام نمی شود . مدتی بدخلقی هایم برای خودم هم غیرقابل تحمل شده بود و دیگر حتی خودم را هم نمی شناختم آنقدر که تغییر رفتار داده بودم . یک عاملش را غیر از تغییرات هورمونی کشف کردم و به دکتر غدد گفتم که باعث شد مشاور تغذیه ام رژیم غذایی ام را سبک تر کند . سه کیلو و نیم از قبل از بارداری وزن کم کرده ام و آنقدر رژیم غذایی قبل سخت بود که مرتب گرسنه بودم و این گرسنگی و ضعف شدید باعث ضعف اعصابم شده بود طور عجیبی .

    مشاور تغذیه گفت این رژیم را دادم به این امید که نیازی به انسولین نداشته باشی ولی ظاهرا چشمت را هم کور کردم به جای درست کردن ابرو . حالا اوضاع رژیم بهتر است و من کمابیش همان مانای گذشته شده ام . ( خداوند هیچ بنده ایی را مخصوصا از نوع باردارش گرسنه نکند ، آمین ) وزنم در این ده روز ثابت مانده و دیگر کم نشده و همان سه کیلو و نیم کم شده از قبل است .

    حالا همسر نفس راحتی می کشد و طفلکی از غر و لندها و خشم من در امان است . مانایی را دید در این مدت که در طول ده سالی که با هم هستیم ندیده بود . جنبه هایی جدید که حتی برای خودم نا آشنا بود ولی من هم فهمیدم میزان صبر همسر چقدر بالا است و چقدر در مقابلم کوتاه می آید . ( در موقعیتش که قرار بگیری تازه خیلی چیزها دستت می آید )

برای بعد از عید وقت غربالگری دارم . دعا کنید مشکلی نباشد .

امروز جوجه ی عزیز نه هفتگی اش تمام شد و حالا نه هفته اش  کامل است .

تنها چیزی که این روزها هوس می کنم سیب است با یک لیوان چای شیرین که با نان و پنیر بخورم که چای شیرینش جزو موارد ممنوعه است و همچنان در آرزویش مانده ام . این قند باعث شد بفهمم که اراده ی قوی دارم و تا امروز لب به خوراکی های ممنوعه نزده ام حتی آنهایی که احتمال دهم قند دارند .

دیگر .... خانه ام بالاخره امروز تمیز شد و من هم آماده ی عید شدم . خانمی آمد و مثل گل کرد خانه ام را .

 


 
بازی وبلاگی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

به دعوت نوای عزیز این بازی را انجام میدهم .

چگونه وبلاگ نویس شدم؟؟

   چهار سال پیش یکی از بستگانم وبلاگ نویس بود و آدرسش را به من داد و شروع به خواندن کردم .مدتی می خواندم و بعد وسوسه نوشتن در من شروع شد , البته نه به این اسم و آدرس . خانه ی دیگری داشتم و ابتدا دلنوشته هایم یا به عبارتی شعرهایم را می نوشتم . کم کم تبدیل شد به از هر دری سخنی و ... . اوایل به دلیل ناشی بودن در نوشتن با تمام کسانی که می آمدند دوست می شدم و شماره ی تماس و ... همین شد دردسر . گاه و بی گاه تماس برای مشورت و ... خسته ام کرده بود این مشاوره های تلفنی , بدون اجازه هم به هم میدادند شماره ام را و من کم کم دیدم جماعتی که نمی شناسم شماره ام را دارند و کم کم فقط مانده در تبلیغات تلویزیون اعلام کنند , کاش یک بارش را می گفتند می خواهیم حالت را بپرسیم ولی .. فقط تبدیل شده بودم به الو فلانی می خوام طلاق بگیرم و‌ چک دارم و ... . مجبور شدم از همه خداحافظی کنم و ببندمش و تا مدتها هم شماره های ناشناس را پاسخ ندهم , البته توشه ی خوبی هم از آن دوران دارم دوستانی مانند سرن مهربان و بهار عزیز که دوستی شان برایم ارزشمند است .

    کوچ کردم به اینجا و محتاط تر شدم و راضی ام و دوستان خوبی هم دارم که تک تکشان عزیزانم هستند. یکی از آنها نوای عزیزم است که در این مدت کوتاه قلب مهربانش برایم درخشیده و شادم از آشنایی اش.

    دلم می خواست در این خانه ی جدید راحت تر بنویسم ولی باز هم نشد , انگار اصلا نمی شود جایی را داشته باشی که تمام تمام تمام ذهنت را در آن خالی کنی و سبک شوی. همیشه احتیاط و همیشه مرز و همیشه نقاب . این آزارم میدهد . از احساسم راجع به زندگی ام و همسرم نوشتم و صندوق نظراتم پر شد از نظراتی که فقط جایشان سطل آشغال بود . رمزدارشان کردم که بماند برای دل خودم . ظاهرا این محیط هم پر است از خاله زنک بازی و تنها اگر بنویسی از بدبختی ات دیگران می دوند و می آیند و دوستت می شوند و ترحم ... . از اتفاقات کاری هم که می نویسم باز مجبورم کلی از نظرات را روانه ی سطل آشغال کنم ... . همین است دیگر که صندوق نظراتم را باز نمی گذارم و انتخابی تاییدشان می کنم ولی باز هم راضی ام  و داشتن شما برایم ارزشمندتر است . 

-------------------------------------------------------------------------------------------

    این تغییرات هورمونی در بدنم اخلاقم را دگرگون کرده ,‌ هرچه اخلاق بد داشتم را ضربدر صد کرده و گذاشته روبه رویم . حساس ترم کرده و دل نازک تر . فکر کنم تمام زنان دچار افسردگی بعد از زایمان می شوند و مال من قبل از زایمان است . با خودم هم دعوا دارم اینگونه پیش بروم کتک مفصلی از خودم می خورم . چاره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟   

 


 
برای قلبم
ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

قلب تپنده ی کوچک من !

     باشکوهی و تمام خوشی های عالم را ضربان هایت به من هدیه کرد . زیباترین حرکاتی که در زندگی ام دیده ام همان حرکات تند تند قلب توست . همیشه تپنده باش , همیشه ی همیشه .

     تپش های قلب هر سه ی ما , من , تو و پدرت با هم است و به عشق هم . همیشه تپنده باش که ما هم به عشق تو می تپیم.

                       

                                                                                     دوستت دارم _‌ مادر

 

 


 
اشتباه از کیست ؟؟
ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چند باری آمدم این مطلب را بنویسم دلم لرزید و عقب کشیدم که نکند کسی که برایش اتفاق افتاده این جا را بخواند و دلخور شود و هزار اما و اگر دیگر , امروز اما تصمیمم را گرفتم . شاید نوشتنش هشدار باشد.

    چند هفته پیش بود. دکتر ... دکترای آسیب شناسی اجتماعی تماسی با من گرفت که در موردی مشورت کند برای پیدا کردن راه حل حقوقی اش . من اما بعد از پایان مکامله با اینکه نمونه اش را کم ندیده بودم در درونم آشوب شده بود .

    قصه از آنجا شروع می شود که دخترک چهار ساله ایی شاهد رابطه ی یکی از اقوامشان با همسرش بوده است و مادر دخترک به جای اینکه راه حلی برای این دیده ی دخترش پیدا کند و درست با این قضیه برخورد کند او را به باد کتک می گیرد و این برخورد باعث کنجکاوی بیشتر دخترک می شود و قایم شدنش در هر جایی که امکان دیدن این صحنه را داشته باشد و نهایتا بلوغ زودرس ..

    مادر دخترک چند سالی بعد از دنیا می رود . دخترک در چهارده سالگی اش روزی خودش را در کمد اطاق خواهرش قایم می کند تا شاهد رابطه ی او با دوست پسرش باشد . خواهر و دوستش می فهمند و برای اینکه بترسانندش و دهانش را ببندند , دوست خواهر به دخترک تج # اوز می کند . 

    پدر هم ازدواج کرده است مجدد . خانم جدید هم از مشکلات شدید جن #‌ سی رنج می برد و با پدر دخترک هم مشکلات عدیده دارد . رابطه ی عاطفی شدیدی بین دخترک و همسر پدر شکل می گیرد و منتهی به روابط جن #‌سی می شود . پدر هم بعد از چند سالی از دنیا می رود و این رابطه میان دخترک و خانم هم چنان ادامه دارد تا به امروز که دخترک دیگر دخترک نیست و جوان زیبا و رعناییست . دخترک عاشق شده است . خانم می گوید اگر بخواهی ازدواج کنی من تمام فیلم هایمان با هم را به همسرت نشان خواهم داد و ...

     خلاصه اینکه بلوایی شده است . دکتر قصه ی من می گوید دخترک در پی راه حل حقوقی است ولی حتی حاضر نیست در هیچ دادگاهی هم بگوید ناخواسته بوده و مجبور , بلکه می گوید با رضایتش بوده و خانم را متهم نمی کند و تنها می خواهد ساکتش کند و خانم هم از آن طرف می گوید جوانی و پول و زندگی ام را پای این دختر گذاشته ام و هر جا لازم باشد حتی اگر به مجازاتم بیانجامد فیلم ها را نشان خواهم داد و دکتر قصه ی من هم می گوید این کار از او بعید نیست.

      از نظر من اما راه حلی ندارد مگر دختر دل به دریا بزند و به کل ماجرا اعتراف کند و مجازاتش را هم بپذیرد و ...

     در واقع اما دخترک صلاحیت ازدواج را هم ندارد و به قول دکتر ما , ابتدا باید کلی روان درمانی و دارو درمانی شود , شاید بتواند باقی زندگی اش را طبیعی بگذراند وگرنه این عشق تنها برای مدتیست و باز برمی گردد به همان زندگی گذشته اش و زندگی پسری را هم به نابودی می کشاند .  

خودتان قضاوت کنید چه کسی مقصر است این زندگی را ؟؟؟

      برای نداشتن قضاوت نادرست از نوشته ام لازم است توضیح دهم , پدر یا مادر جدید بودن و داشتن ( به اصطلاح غلط و نادرست عامیانه ناپدری و نامادری ) بسیار هم می تواند خوشبختی آور باشد و ترسناک نیست . من در اکثر موارد خوبش را دیده ام , نمونه اش خاله ی خود من . اشتباه زمانیست که انتخاب همسر جدید توسط مادر و یا پدر نادرست است و دقت لازم صورت نگیرد و پدر و مادر بی توجه به تغییرات روانی فرزندشان می شوند و صد البته بدترش زمانی است که مشاور را هم قبول نداشته باشیم و فرزندمان را هر از گاهی برای روانکاوی نزد مشاور نبریم و نفهمیم که سرشار از مشکلات شده است .

..................................................................

    دوستان عزیزم هزاران بار سپاسگذارم از لطف و مهر بی دریغتان . حال و روز من بهتر است و در طول روز قند کنترل شده ایی دارم ولی هنوز ناشتای صبحم بالا است و انسولین آخر شب که هر روز هم پزشکم واحدش را بالاتر میبرد از پسش برنیامده است .. جوجه هم که جایش خوب است و برای همه ی خاله هایش جیک جیک می کند .


 
آمدم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اسفند ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام 

     از دیروز به خانه ام برگشته ام . پنج روزی بیمارستان بودم . قندم پایین نیامد و نهایتا پزشکم تصمیم گرفت مرخصم کند شاید در محیط خانه اوضاع بهتر شود . روزی سه نوبت انسولین تزریق کنم و مرتب هم قندم را با این دستگاههای کنترل قند , کنترل کنم و فردا عصر به ایشان اعلام کنم . اگر پایین آمد که در خانه بمانم وگرنه باز به بیمارستان برگردم . پزشکم می گفت اینجا در این محیط دچار استرس شده ایی و پایین نمی آید و در خانه محیطت آرام تر است و پایین خواهد آمد .  

      بیمارستان بیمارستان است هرچند هم که بهترین باشد و اطاقت خصوصی , قدم که به داخل خانه گذاشتم آرام شدم . اینجا بهشت من است که در آن شادم و می دانم که بهتر خواهم شد.

    پزشک زنان و غدد می گویند تا دو هفته ی دیگر که کاملا قلب جنین کامل شود , نمی توان در مورد رفع خطر به صورت قاطع نظر داد و باید تا آن زمان صبوری کرد.

    متخصص تغذیه هم برایم رژیم بلند بالایی داده که باید هفت وعده در روز غذا بخورم با حجم پایین .

بقیه اش را هم به خدا می سپارم .

دعایمان کنید هر دویمان را.

ممنونم از تمام دوستانی که این مدت پیگیرم بودند.برایم ارزشمندید و شادم از دوستی تان .

"‌ بهار و سرن عزیز و مهربانم , بی نهایت از محبتتان سپاسگذارم . قدردانتان هستم و آرزومندم که در لحظات شادتان جبران کنم . دوستتان دارم  عزیزانم "