آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

دعایم کنید
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     عزیزانم ممنون از پیگیری هایتان و کامنت های محبت آمیزتان . عده ایی از شما چنان محبت نموده اید و چندین بار پیغام های خصوصی گذاشته اید که من مملو از انرژی شدم . سپاس فراوان از محبتتان.

    من فردا صبح بستری می شوم . قبل از بارداری آزمایش های لازم را انجام داده بودم و تحت نظر پزشک بودم . قبل از این دوران از دیابت خبری نبود . همه ی آزمایش ها نرمال و طبیعی بود . من دیابتیک نبودم و این دیابت فقط در دوران بارداری است و پزشکم می گوید بعد از زایمان رفع می شود و دوباره همه چیز طبیعی خواهد شد .

    تنها و تنها نگرانی من این است که نتوانم شرایط امنیت و آسایش جنینم را فراهم کنم . ناخود آگاه این چند روز دچار استرس شدم و حتی ضربان قلبم بالا رفت .ترسم این است که این چند روز قند بالا تاثیر نامطلوب خود را بر فرزندم گذاشته باشد ولی تنها و تنها امیدم این است که همان که به این زودی من را به این موضوع آگاه کرد خودش حافظ فرزندم باشد .

برایمان دعا کنید , من از پسش بر می آیم ولی از انرژی های مثبتتان دریغ نکنید .


 
نقطه ی کوچک من
ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     امروز دیدیمش . نقطه ی کوچکی بود و شدیدا هم در حال حرکت . دلم آب شد برایش . دکتر می گفت من یکی می بینم ولی هفته ی دیگر که صدای قلبش را بشنویم با قطعیت می توانم بگویم یکی یا دو تا ..

    صبح تلفن من زنگ خورد . از آن طرف خط : خانم ... از آزمایشگاه مرکزی تماس می گیرم . امروز حتما باید به پزشکتان مراجعه کنید جواب آزمایشتان را زودتر آماده کرده ایم , قند خونتان بالاست ... من مات مانده بودم . گفتم یعنی دیابت بارداری دارم ؟ گفت ما صلاحیت پاسخگویی نداریم و خداحافظی کرد .

     در حال خفه شدن بودم از بغض . یک آن تمام وجودم را وحشت گرفت . آخر اینگونه خبر دادن !!!!!!!!!! اول به همسر زنگ زدم . بیچاره نمی دانست چه کند . با مادر هم صحبت کردم و برادر جان پزشک تماس گرفت که چه شده است و کمی آرامم کرد . عقلم که به کار افتاد به یکی از دوستانم که مدیر یکی از بخشهای همان آزمایشگاه است زنگ زدم و گفتم همکارت من را سکته داد , چنان حرف زد که انگار خبر مرگم را می دهد .با همکارش تماس گرفت و آن خانم هم گفته بود فهمیدم وحشت زده شد و .. چون باردار است بهتر است زودتر پیگیری کند .

    با همسر به مطب پزشکم رفتیم . گفت که 85 درصد دچار دیابت بارداری شده ای و برای اطمینان بیشتر باید فردا هم چند سری آزمایش به فاصله های نیم و یک ساعت انجام بدهی و اگر اطمینان پیدا کردیم از روز سه شنبه چند روزی مهمان بیمارستان می شوی برای تحت نظر بودن و تعیین میزان انسولینی که باید به بدنت برسد . آنقدر در میان صحبت هایش شوخی می کرد و انرژی داشت که من آرام بودم تا وقتی که از در آمدیم بیرون و همسر دستم را گرفت و من ... گریه , از آنهایی که بند نمی آمد .

    همسر می گفت باید خدا را شکر کرد که پزشک با درایتی انتخاب کرده ای که به این زودی این آزمایش را انجام داد و حالا که می دانیم هر دو کمتر آسیب می بینید .

    راست می گفت همسر . باید هزاران بار خدا را شاکر باشم . همان روز که برای آزمایش رفته بودم چند نفری تعجب کرده بودند و می گفتند این آزمایش مربوط به این ماه نیست و در ماه هفت انجام می دهند .

    یکی از دوستان من در ماه هفت این آزمایش را داد و قندش بسیار بسیار بالا بود , به طوری که در حالت اورژانسی بود تا زایمان .

    همه ی اینها را می دانم , می دانم پنج درصد زنان باردار گرفتارش می شوند ولی چرا من باید جزو آن پنج درصد باشم . یعنی می شود فردا بروم و نتیجه ی آزمایشم نشان دهد که همه چیز نرمال است ؟؟؟؟؟

    برایم دعا کنید . حال خوشی ندارم . تنها چیزی که امروز در میان این همه فشار آرامم کرد دیدن نقطه ی کوچکم بودم . به او قول دادم که همه ی سختی ها را من قبول می کنم تا او جایش امن باشد و آسوده رشد کند . دعایم کنید که آرام باشم و این استرس از من دور شود. دعایم کنید.  


 
خانه ی پدر
ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     چند دقیقه ایی است به خانه رسیده ایم و نتوانستم صبر کنم . حتما باید می نوشتم شاید آرام شوم .

     گفته بودم که همسر نمی گذاشت که به خانواده ها حتی مادر و پدر خودم بگویم و هرچه می گفتم بیا برویم خانه شان خبر دهیم می گفت جمعه , بعد که باز اصرار من را می دید می گفت ما دعوتشان می کنیم و .. خلاصه هر دفعه به یک بهانه ایی نمی گذاشت من پایم به آنجا برسد و می گفت به من اعتماد کن و به حرفم گوش کن .

     امروز عصر طبق قرارمان رفتیم . همسر یک گلدان کاج طبقاتی زیبا برای مادر خرید و با یک جعبه شیرینی وارد شدیم . اولش که پدر را در آغوش کشیدم متوجه چیزی نشدم از بس هیجان گفتن داشتم . بوسشان که کردم و پدر خواستند بنشینند متوجه چیزی در صورتشان شدم . جای چند بخیه درست بالای ابرویشان , یعنی یک میلیمتر فاصله با ابرو . من فقط می پرسیدم چه شده ؟؟؟ دست و پایم را گم کرده بودم . پدر می گفتند چیزی نیست . مادر شروع به تعریف کردند که روز پنجشنبه ی پیش پدر در اطاق خواب می افتند و سرشان به لبه ی دراور می خورد و می شکافد و هشت بخیه می زنند  و من فقط اشک می ریختم. روی صورتشان هم جای کبودی در حال خوب شدن بود . برایم عجیب بود که همسر واکنشی نشان نمی داد و فقط می گفت عزیزم ببین حالشون خوبه .

     مادر تعریف کردند که همان روز به همسر زنگ زده اند و گفته اند که من را تا ده روز دیگر که امروز باشد به خانه شان نبرد و مانعم شود که بروم و پدر را با این وضعیت ببینم تا بخیه ها را بکشند که من آرامشم به هم نخورد . همسر هم گفته بود چشم با اینکه سخت است ولی تلاشم را می کنم و مرتب هم در این روزها با مادر همراه بوده و دیشب هم تماس می گیرد و از مادر می پرسد که اگر فردا پدر سرحالند بیاییم .  

     من تمام این هفته منگ بودم که چرا مادر کم زنگ می زند .اصلا نمی گوید بیا . چرا همسر هر بار که می گویم می خواهم بروم یا برویم بهانه می گیرد و می خواهد سر من را با چیزی گرم کند .

     آوار بر سرم ریخته بود با دیدن پدر. یک دل سیر که اشک ریختم بعدش خبر دادم و هر دو شاد شدند و من شادی را به وضوح در صورت هر دو می دیدم. مادر می دانست که من اقدام می کنم برای بارداری و ماه پیش هم یک بار پدر در سی سی یو بستری شدند که همان روز که من فهمیدم حالم بد شد و شدیدا به خو ن ر یز ی افتادم . به همین دلیل مادر این بار به من نگفتند .

     من بابایی هستم و عاشق پدرم . نه که مادر را دوست نداشته باشم , مادر برایم سمبل یک زن کامل است و عاشقش هستم  ولی پدر برایم شکننده ترند . شاید چون سالهاست که درگیر بیماری قلبی هستند .

دو سه ساعتی بودیم و بعد به منزل پدر همسر رفتیم و آنها هم شاد و سرحال شدند .

     حالا فهمیدم دلیل اینکه هسر مرتب می گفت به من اعتماد کن و تا آخر هفته نرویم که خبر دهیم چه بود . اگر من پدر را همان روز با خونریزی یا با باند و بخیه می دیدم ... .

 


 
امروزم
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     همیشه خانم های باردار را دوست داشتم . دوست داشتم ساعتها نگاهشان کنم . احساس می کردم زیباتر شده اند . امروز آزمایشگاه بودم برای تست های لازم . پزشکم آزمایش قند هم داده بود از آن مزخرف هایی که باید دو لیوان شربت شیرین می خوردم . خودم به حد کافی حالم دگرگون بود و دگرگون ترش کرد. آنجا دو خانم باردار دیگر هم بودند . هر دو ماه هفت و من یک آن، به خودم آمدم و دیدم زل زده ام به آنها و همین شد شروع صحبت . هر دو دختر داشتند و بچه ی دومشان بود و می گفتند که این بار حتی چهره شان بهتر است . وااای که من چقدر دوستشان داشتم با آن شکمهای ورقلمبیده . حالا نمی دانم کسی هم به من زل بزند من چه حسی پیدا خواهم کرد ولی می دانم و اطمینان دارم از آن زنان بارداری می شوم که بزرگی شکمم برایم خجالت آور نیست و تازه عشق هم می کنم و تا تجریش هم رفتم و یک مانتوی آبی فیروزه ایی روشن جلوباز و نخی خریدم که حسابی چند ماه دیگر بزرگی اش را نشان دهد و من روحم شاد شود . رنگ فیروزه ایی رنگ مورد علاقه ی من است و کلی ذوق مرگ شدم با این مانتو .

     پکیج کامل سی دی های پرورش و تعلیم و تربیت دکتر هلاکویی را سفارش دادم و پریروز تحویل گرفتم و از هر فرصتی برای گوش دادن استفاده می کنم . پنج قسمت است . اولینش دوران بارداری است و 14 ساعت . دومی از تولد تا سه سالگی و 14 ساعت است .سومی از سه سالگی تا هفت سالگی و آنهم 14 ساعت است . چهارمی از هفت تا سیزده سالگی است و 10 ساعت و نهایتا پنجمی از سیزده تا نوزده سالگی است و ده ساعت و حالا من کلی با این سی دی ها کیف و حال می کنم . البته تا سه سالگی اش را گوش می دهم و بقیه اش هم برای وقتش به امید خدا . دفتری هم کنار دستم است و نکات مهمش را می نویسم تا فراموش نشود . من دکتر هلاکویی را بی نهایت قبول دارم و تقریبا مجموعه سی دی هایش را کامل دارم و برنامه هایش را می بینم و از نظر من صداقتی که در گفتارش است و رهکارهایی که ارایه می دهد کیمیا است . دیده ام کودک سه ساله ایی را که مادرش از روش های دکتر هلاکویی استفاده کرده و بسیار موفق است و کودک واقعا از نظر روانی و رفتاری از سلامت برخوردار است .

خدایی تا به حال مادر به این فعالی دیده بودید که از جنینی تا نوزده سالگی فرزندش را به فکر باشد ؟؟؟؟  

     همسر دانشگاه است و خارج از تهران , صبح من تنها بودم و اگر می دانستم از آن آزمایشها دارم کسی را با خودم می بردم , همسر بیست بار زنگ زد و وقتی فهمید چه آزمایشی دارم اصرار داشت من الان راه می افتم و می آیم و نهایتا من قانعش کردم تا برسی کار من تمام شده و فایده ایی ندارد ولی حالا دارد برمی گردد . باید شب می ماند که دیگر لازم نباشد صبح زود راهی کلاس شود . پیشنهاد خودم بود که بماند و این راه را نیاید و برود , برایش هتل هم رزرو کرده بودم ولی کلاس آخری تشکیل نمی شود و او هم از خدا خواسته همین را بهانه کرد و دارد برمی گردد و تلفنی می گوید به جوجو بگو بابا داره میاد , اینقدر مامان رو اذیت نکنه . (‌دقت کردید این بار نگفت جوجوها ) . البته من دارم آماده می کنم خودم را که اگر دکتر گفت دو تا هستند قلبم نایستد . راستش حرف همسر چندان بی ربط هم نیست چون من طبق سونوگرافی قبل از روز تخ مک گذاری ام دکتر گفت که دو تخ مک بالغ و آماده برای باروری داری این ماه . پس دور از ذهن نیست .

    همین الان آهنگ کردی جدید منصور و جمشید در حال پخش است و چه شاد و دلنشین است . کلی من را به وجد آورده ( ناز مکه ) . الان جوجوی داخل شکمم دارد می رقصد هوراهوراتشویقتشویق   نی نی قرتول من .

 


 
حس های عجیب و غریب من
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     این روزها مملو از احساسهای عجیب و غریبم . درست نمی توانم بخوابم . پنج دفیقه می خوابم و ده دقیقه بیدارم . بدنم نا آرام است و این کمر درد هم که قوز بالا قوز است و یک قوز دیگر هم اضافه شده و آنهم گرفتگی پشت پایم است . تمام این احوال را هفته ی پیش هم کمابیش داشتم ولی نمی خواستم بپذیرم که باردارم و به خودم می قبولاندم که سرما خورده ام .

    این چهارمین ماه ما برای اقدام به بارداری بود . ماه اول که همان در مرحله ی لانه گزینی از دست دادمش و دو ماه دگر هم خبری نبود و به همین خاطر بود که این ماه نمی خواستم به خودم وعده دهم که خبری شده . توضیح داده بودم که همسر من شدیدا مخالف داشتن بچه بود ولی نمی دانم چه شد که پنج ماه پیش نظرش ازین رو به آن رو شد . احساسات این روزهایش برایم شیرین است . با بچه اش حرف می زند و دست به شکم من می کشد و می بوسدش و خلاصه دنیایی ساخته برای خودش . او که تا امروز هیچ وقت با من پایش را هم حتی به داخل مطب دکتر زنان نگذاشته بود دیروز با من آمد و با خانم دکتر هم صحبت کرد و سوال هم پرسید . بچه چه ها که نمی کند . برای من ازین نظر جالب توجه بود که همسر این همه مخالفت می کرد و حالا اینگونه شده است !!!!!!!

     دیشب با لبخند به من نگاه می کرد. پرسیدم چیزی شده ؟؟ گفت دارم به مامان نگاه می کنم . حالا من هم که کلی سو استفاده می کنم و تمام کارهایی که قبلا تلاش می کردم کمتر انجام دهم را می خواهم انجام دهم . دیشب رفته بودیم خرید . بادکنک هم  داشتند برای تبلیغ . به فروشنده گفتم آقا اگه بچه داشتیم ازینها میدادید؟؟ من دارم ولی معلوم نیست . فروشنده هم خندید و رفت دو تا ( دقت کردید دو تا ) برایم آورد . من ذوق مرگ شده بودم و کلی داخل ماشین جیغ جیغ کردم و می گفتم همسر جان این حرکات مال من نیست کار فرزندت است . پریشب هم در ماشین شیشه های آبمیوه را به هم میزدم  و کلی آواز می خواندم و جیغ میزدم و همسر با تعجب نگاهم کرد و من گفتم من نیستم کار وروجکه و همسر جلوی سطل آشغال نگه داشت و گفت بنداز اون تو الان می شکنن توی دستت و من مجبور شدم انجام دهم . اینجایش دیگر برای خودم خطرناک بود ولی همچنان بلند بلند می خواندم و روی در ماشین می زدم .

    ها ها ها می خواهم کلی سو استفاده کنم . من خیلی دختر شیطانی بودم و هستم ولی مرتب در حال کنترل خودم بودم مخصوصا در خیابان که هر آن امکان داشت کسی رویتم کند. حالا اگر کودکم به خودم برود که کار من زار است . همیشه دست و پایم زخم بود در کودکی از بس که تابستانها در کوچه بودم و در حال شیطانی یا مسابقه دوچرخه سواری با پسرها .هنوز هم روی استخوان ساق پاهایم که دست می کشم مانند دشت , بالا و پایین دارد. تعجب نکنبد لطفا ولی سه مرتبه پاهایم شکسته . بینی ام شکسته . دو انگشتم هم در رفتگی داشته است .اینها توانایی های من است .

     برخلاف من همسر بسیار آرام بوده است . از آن پسر بچه هایی که کنار مادرش می نشسته و از شیطانی خبری نبوده است . الان هم همین است . می تواند ساعتها آرام بنشیند ولی من میخ از صندلی ام در می آید بیشتر از چند دقیقه . حالا این کودک قرار است چگونه باشد ؟؟؟ امیدوارم خدا دلش به حال من بسوزد و میانه شود .

    دیگر چه بگویم ؟؟ آها . دیروز دکتر کلی توصیه کرد . رژیم غذایی داد از موادی که حتما باید در یک روز به بدنم برسد و قرار شد سونوگرافی را دوشنبه ی هفته ی آینده انجام دهم . تعجب نکنید که بگویم در پنج هفتگی شکمم بزرگ است , در حدی که مجبور شدم بروم شلوار بارداری بخرم از بس فشار بر شکمم بود(‌راستی چرا اینقدر لباسهای بارداری بد رنگند و تیره . قهوه ایی , طوسی و سرمه ایی . این سه رنگ. من البته هفت تیر رفتم )  دکتر گفت در این دوره نفخ شدید ایجاد می شود و در مورد تو خیلی زیاد است و این حجم بچه ات نیست و حجم روده است . خیالم راحت شد . ترسیده بودم که از حالا اینقدر شده ام هشت ماه دیگر چه می شوم ؟؟هفته ی پیش که نمی دانستم باردارم تصورم تغییرات قبل از عادت ماهیانه بود .

    برای کمر درد هم نشستن و خوابیدن صحیح را آموزش داد که درد را کمتر کند و برای گرفتگی پشت عضلات پاهایم هم رژیم غذایی داد . به همسر هم گفت که در این ماهها خانمتان بد اخلاق و حساس می شود و نیاز شدید به ساپورت عاطفی دارد .

    یکی از علایمی که خلقت به هم میریزد را دیروز تجربه کردم . همسر دنبالم آمد که با هم به دکتر برویم و تا از در خانه وارد شد و در آغوشم کشید من شروع به گریه کردم و آنهم چه گریه ایی . نمی دانم چه اتفاقی برایم افتاده بود , تا چند دقیقه قبلش خوب بودم. دلیلی هم برایش نداشتم .

     گزارش کامل را دادم جز اینکه طبق قولی که به همسر داده ام به خانواده ها گفته نشده هنوز و من گلویم تحت فشار است و تا نگویم راحت نمی شوم ولی به خواسته اش هم احترام می گذارم و تا جمعه صبر می کنم . خدایا بچه ام مادری می خواهد با گلویی سالم, نکند این خبر خفه ام کند !!!

 بعدا نوشت : من الان 33 سالمه خیلی فاصله سنیم با کوچولوم زیاد نمی شه ؟؟ تا به دنیا بیاد 34 شدم . این امروز جزو فکرایی بود که داشت مغزم رو می جویید.


 
و من امروز تمام دنیا را دارم
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام سلام سلام

     آمده ام از احساس جدیدم برایتان بگویم . از خون تازه ایی که در رگهایم جاری شده . از تمام آنچه امروز تجربه اش کردم .

    چند روزی بود که حال خوشی نداشتم. کمر درد و بی حالی امانم را بریده بود ولی این بار نگفتم به کسی . می ترسیدم ساخته ی ذهنم باشد . قرارمان این بود با همسر که چند روز دیگر هم صبر کنیم ولی دیشب چنان خواب بدی داشتم که صبح دیگر طاقت نیاوردم . صبح همسر مرا بوسید و ازینکه دیشب نتوانسته آرامم کند عذر خواست و برای کاری به بیرون خانه رفت. وقتی رفت دیگر مصمم شدم . تستم را انجام دارم و در کمال ناباوری دیدم دو خط قرمز ایجاد شد . من مادر می شوم .

    نمی توانستم باور کنم . نمی توانستم به آنچه دیدم اعتماد کنم . چند بار کنترلش کردم . نمی دانم چگونه خودم را به تلفن رساندم و این خبر را به همسر دادم . راستش تمام این چند روز را با اطمینان می گفت بارداری ولی من باورش نمی کردم . فقط جیغ میزدم و او هم می خندید . گفتم زود بیا . من توان تحمل این خوشی را تنها ندارم . تصمیمان را گرفتیم که به خانواده ها اعلام نکنیم . لااقل چند روزی صبر کنیم و اگر شد مهمانشان کنیم و به همه اطلاع دهیم .

 نمی دانم می توانم تحمل کنم و نگویم ؟؟

    همسر که آمد گل برایم آورده بود و آغوشی باز . دفتری را که از قبل آماده کرده بودم تا در آن برای کودکم بنویسم را صفحه  اولش را من نوشتم و صفحه دوم را همسر . از احساسمان نوشتیم و اینکه چقدر می خواهیمش . خدایا شکرت .

    امروز حال خوشی دارم در کنار تمام دردی که در کمرم می پیچد و حسی که کلافه ام می کند ولی حال خوشی دارم و مستم از این شراب .

    پیشگویی همسر درست درآمد و دو روزی هم هست که میگوید تو دو قلو خواهی داشت و من ازین یکی اش واهمه دارم و امروز هم کوتاه نمی آمد و من فکر می کنم اگر واقعا دو قلو باشد من چه کنم ؟؟ مهم تر از چند تا بودنش و چه بودنش سلامتش است که با تمام وجودم می خواهم . دعایم کنید .


 
قضاوت
ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     دیروز همسر می گفت دلش به حال پیر مردی سوخته که همسرش او را از خانه بیرون انداخته و حالا مرد بینوا بی جا و مکان است و قوم و خویشی هم در تهران ندارد . می گفت پیرمرد کلی مدرک پزشکی قانونی داشته که بارها مورد ضرب و شتم همسرش قرار گرفته . پیرمرد گفته بود که همسرش تعادل روحی ندارد و ...

     من اما سعی می کردم متقاعد کنم همسر را که ما نمی دانیم در زندگی شان چه اتفاقاتی افتاده و شاید مرد آنقدر بد بوده که حالا زن به خیال خودش انتقام می گیرد . همسر هم تاکید داشت که نمی گوید کدام غلط بوده اند و کدام درست و منظورش فقط این است که سرگردانی پیرمرد ناراحتش کرده است .

     در همین حین به خودم آمدم دیدم چه اصراری دارم که زندگیشان چگونه بوده ؟؟؟ من که همیشه اصرار داشته ام قضاوت نکنیم !!! حالا چه بر سرم آمده ؟؟؟ شاید دلیلش پیش ذهنیت هایی باشد که دارم .

    چند سال پیش بود که عروسی مادر شوهرش را با 167 ضربه چاقو به قتل رساند . اولش که می شنوید شاید بگویید چه سنگ دل !! ولی دقیق تر که نگاه کنید به این نتیجه می رسید که چه حرصی داشته این عروس از مادر شوهرش !!! شاید هم بیمار بوده از نظر روانی ولی آخر شما چاقویی دست بگیرید و بر بالشی بزنید . چند ضربه می توانید وارد کنید ؟؟ این زن چگونه این همه ضربه وارد کرده ؟؟!!! ( پزشک قانونی علایمی از روانی بودن زن ارایه نکرد )

    اعترافی شیطانی بکنم . همان سال اولی بود که من تازه عقد کرده بودم . در دادگاه جنایی شنیدم موضوع را . برای ناهار منزل مادر شوهر جان دعوت شده بودم و در حالتی بس ناراحت به ظاهر و بسی خبیث در درون برای مادر شوهر جان تعریف کردم که ببینید مادر شوهر چه زجری به این عروس داده و عروس بینوا هم چگونه از خجالتش درآمده و احتمالا از فرط عصبانیت نمی دانسته چه کند و ... خلاصه پیاز داغ بد بودن مادر شوهر را کلی اضافه کردم و با این حال هم چاقوی آشپزخانه را برداشته بودم و می گفتم تصور کنید چند ضربه زده و اصلا حرصش هنوز باقی بوده و مادر همسر هم نگاهش در صورت من گره خورده بود و فقط می گفت پناه بر خدا .

     البته تعبیر من این بود که پناه می برم به خدا از شر این عروس !!!! گربه را خوب کشتم ؟؟؟؟ حالا مثلا گربه کشته ام و اوضاعمان این است وای به روزی که این را هم تعریف نمی کردم .

جدی اش کنم بحث را .

    مورد دیگری هم بود که فکرم را چند وقت پیش تر مشغول کرده بود و آنهم زنی بود که یک قابلمه ی پر روغن داغ را به روی صورت همسرش که خواب بود ریخت . در دادگاه جنایی بحثش داغ بود . من اما در میان آن همه همهمه ی حرفها و شلوغی رفت و آمد , فکر می کردم که زن چه حسی داشته برای این کار ؟؟ مرد چه کرده بود در حقش ؟؟ آیا زن روانی بوده ؟؟ ... هزار سوال در ذهنم می چرخید . مثل همان مورد مادر شوهر کشی .

    زمان دانشجویی در یکی از کلاسهای پزشک قانونی جنازه ی زنی را دیدیم که روی تنش پر بود از جای سیگار و سیخ داغ و کبودی های کتک و ... نهایتا زن مرده بود از شدت این همه درد و آزار . کار هم کار شوهر و مادرش بود . از تن زن برای جاسیگاری استفاده می کردند و با آزار دادنش آرام می شدند . در تحقیقات پزشک متخصص نظر داد که هر دو روانی هستند . بیچاره زن که تاوان روانی بودن پسر و مادرش را پس داد .

    من در چند دادگاه شهلا بودم . همان که می گفتند همسر آن بازیکن فوتبال معروف را کشته است . وقتی جلسه تمام می شد هزاران علامت سوال در ذهنم می چرخید . به او نمی آمد قاتل باشد . اصرار عجیبی داشت بر قاتل بودنش و برای من عجیب تر این بود که حتی وقتی مخاطب قرار می داد آن مرد را , مرد حتی نگاهش هم نمی کرد . حس بدی می گرفتم از آن مرد . من خدا نیستم و نمی دانم بینشان چه بوده ولی احساس ناخوشایندی داشتم از روند اتفاقات و صحبت ها . مرد به عنوان سرپرست دو کودکش شده بود  ولی دم همسرش . ( نمی دانم می دانید یا نه , زن و شوهر هیچ یک ولی دم هم نیستند و نمی توانند در مورد قصاص یا بخشش نظری مستقل دهند , این هم از عجایب قانون ماست ) خونخواهی کردن مرد خون من را به جوش می آورد . هیچ کس فکر هم نمی کرد که این مرد بوده که پای این زن را به زندگی باز کرده بود وگرنه چه جای رابطه ؟؟ همه به زن مرده گی مرد فکر می کردند و من می خواستم بروم جلو و هرچه لایقش هست را به او بگویم .

    بعد از اعدام شهلا فیلمی پخش شد . نمی دانم دیده اید یا نه . نامش به درستی خاطرم نیست . فیلم مستند بود . فیلم های خصوصی از زندگی شهلا بود . همه ی ما نمونه اش را فراوان داریم . او هم با عشقش فیلم گرفته بود از زندگی اش . حرفهای بازپرس و پزشک قانونی هم بود و نهایتا من آخر فیلم منگ منگ منگ بودم که احساس ناخوشایند من غلط نبوده . برگه های تحقیقاتی را می خواندند که در جریان بازپرسی نوشته شده بود. ابهامت زیادی بود , همان ابهاماتی که باعث شده بود این همه سال حکم اجرا نشود و اگر فیلم را ببینید شما هم متوجه خواهید شد که امکان قتل توسط شهلا ضعیف بوده است و پزشکی قانونی نظراتی داده بود که باعث می شد تصور شود که مردی در صحنه ی قتل وجود داشته از معاینات داخلی مقتوله تا ... .

      در تحقیقات اولیه و جلسات دادگاه نخستین , شهلا گفته بود که ناصر به من زنگ زد و گفت می گویند در خانه ام اتفاقی افتاده و بعد من خودم را رساندم و دیدم همسرش کشته شده , ولی بعد اقرار کرد و نهایتا انکار و گفت : " من قبلا نیز اعلام کرده‌ام قاتل لاله نیستم و تنها به خاطر علاقه‌ای که به ناصر داشتم، به قتل لاله اعتراف کردم. وی اضافه کرد: از مرگ نمی‌ترسم و هیچ دلیلی برای خود نمی‌بینم که بخواهم دروغ بگویم ".

     نهایتا بعد از چندین سال با وجود ابهامات فراوانی که در پرونده وجود داشت شهلا را به دار آویختند . نمی دانم در پس ماجرا چه بود که این زن قتل دیگری را به عهده گرفت ولی این فیلم مستند که همه اش صحنه های واقعی بود برایم این پیام را داشت که قاتل نبود و یا حتی دلایل دیگری که هیچ کس به زبان نیاوردشان و اصلا چه کسی قاتل بود ؟؟؟؟؟؟

    باز هم اگر بخواهم بنویسم موضوع زیاد است و مثنوی هفتاد من کاغذ می شود ولی نهایتا نتیجه اش این می شود که قضاوت نکنیم . حکم ندهیم . نتیجه گیری عجولانه نکنیم .


 
دلیل برای طلاق
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام 

دلیل برای طلاق ؟؟؟ نمی فهمدم .

چه چیزت را نمی فهمد ؟؟؟ کلا نمی فهمدم .

می دانی بعد از طلاق می خواهی چکار کنی ؟؟؟ آره میرم زن "‌ م " می شم رندگی می کنم.

-----------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ خانومم بو می ده .می فهمید بو یعنی چی ؟ حالم بهم میخوره ازش .

بوی چی می ده ؟؟؟ بوی گند .

( مرد خودش بوی عرقش تمام فضا را پر کرده بود و من معنی بوی گند را خوب درک کردم )

------------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ گرفتن معافی برای پسرم . اگه بشه سرپرستم , معافش می کنن .

بعدش چه می کنی ؟؟؟ وا ... خب معلومه با شوهرمم و معاف که شد عقد می کنیم بازم .

( یک سال بعد مرد آمد و گفت زن حاضر نشده دیگر با او بماند و رفته .. )

------------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ مرتیکه ی مادر ... و .... و .... و .... به مامان من فحش میده .

شما فحش نمی دی ؟؟؟ نه مگه من مثل اون ننه ... و .... و ... ام .

( خب کلماتی که گفت لابد در فرهنگ لغت ایشان برای احترام استفاده می شود )

------------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ زنیکه دست روم بلند کرد .

شما نزدی ؟؟؟ نه

( خانوم می آید با کلی مدرک پزشکی قانونی و شکستگی استخوان )

-------------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ من اقامت ... را گرفتم می خوام جدا بشم چون اعلام نکردم زن دارم الان باید طلاقش بدم و بعدش عقدش کنم و با هم بریم .

خانم , شوهرتون راست می گه ؟؟؟ آره راست می گه .

هر دو می خندند .

به ظاهرشان نمی آید دروغ بگویند . دستشان در دست هم است و به عاشق می زنند .

------------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ معتاد است.

می توانی ثابت کنی ؟؟؟ ببریدش آزمایش.

( درخواست آزمایش که می دهی مرد پاک است . با پسرک پنجساله شان صحبت می کنم حتی ادای کشیدن پدر را در می آورد . بازهم روش هایی که اعتیاد را نشان نمی دهد .. باز هم فریب .. دست بر نمی دارم ) 

 ----------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ خانوم محیط خصوصی نداریم . هرچی می شه زنگ می زنه مامانش . گزارش لحظه به لحظه ی آب خوردنمون رو هم میده . نمی ذاره خانواده ی من بیان ولی همش فامیل خودش رو دعوت می کنه . خفه شدم خانوم خفه شدم از بس سه سال حرف نزدم و خودش و مامانش زدن توی سرم .

چرا نرفتید پیش مشاور خانواده ؟؟؟ می گه تو دیوونه ایی تو برو . من که دیوونه نیستم.

( تلخ است که هنوز عده ایی مشاور را برای دیوانگان می دانند )

----------------------------

دلیل برای طلاق ؟؟؟ خیانت

دلیل برای طلاق ؟؟؟ خیانت

دلیل برای طلاق ؟؟؟ خیانت

جدیدا دلایل بیشتر خیانت است و خیانت . مرد و زن هم ندارد .


 
توضیحی راجع به مطلب گذشته
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
دلگیرم
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
ما را چه می شود ؟؟؟
ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

      لباست را هم که درست کنی باز دیگرانی هستند که بد نگاهت کنند . حتی اگر در گونی هم بروی , فقط نامت زن باشد همین کافیست که چنان به همان گونی خیره شوند و اسکنت کنند که تمام زوایای بدنت را هم ببینند .

      این دردناک است که وقتی از کنار مردی رد می شوی که به قول خودش محاسن کاملی هم دارد و تسبیحی هم در دستانش می چرخد , سر تا پایت را چنان نگاه کند که گویی چیزی بر تن نداری و بشنوی که می گوید تبارک ا.. احسن الخالقین یا ماشا ا..

     این دردناک است که مردی که کت و شلواری ملیونی پوشیده و کفش چند صد هزار تومانی هم به پا دارد و خلاصه ظاهری آنچنانی و ماشینی آنچنانی تر بزرگراهی را کامل اسکورتت کند و وقتی از ماشین پیاده می شوی که خریدی از سوپر مارکت سر کوچه ات بکنی از ماشینش بپرد پایین و بگوید خانم افتخار میدهید .. و بعد تو نگذاری حرفش تمام شود و حلقه ات را نشان دهی و بگویی من متاهلم و بشنوی که می گوید خب من هم متاهلم چه اشکالی دارد !!!!!

     بعد می روی حلقه ایی می خری پر از نگین و درشت به جای آن رینگ ساده ات که فقط دو ردیف ریز نگین داشته و دستت می کنی شاید چشم زهر شود برای چشمان ناپاک ولی باز همان ها را می شنوی و فرقی هم ندارد طرف ظاهر معتقدی داشته باشد یا نه . موهایش فرق کج و بچه مثبت باشد یا ژل زده و ژیگول . تسبیح دستش باشد یا سه چهار گوشی موبایل مارک خفن . انگشتر عقیق داشته باشد یا طلا . در هر حال همین که مرد باشد کافیست . 

     این دردناک است که نشسته ایی در آرایشگاه و می شنوی مادر و دختری بحث می کنند در مورد دوستان پسر دختر . مادر می گوید چه دختر احمقی دارم من . می گم اون ... بیشتر خرجت می کنه با اون بیشتر بچرخ . آخه بیچاره وقتت رو گذاشتی با اون دو تا ... می گذرونی که چی ؟ فقط یه رستوران , یه کادوی ...؟ این ... خوبه که خوب پول خرجت می کنه .

     این دردناک است که دختری ایستاده و صفی ماشین راه بندان کرده اند و دختر می چرخد بینشان که انتخاب کند و سرش را در ماشین می برد و چیزی می گوید و چیزی می شنود و بعدی ...  تا معامله اش بشود . این دختر کارش است و به هر دلیل درست و غلط روش کسب درآمدش ولی همین ها باعث شده اند که حتی اگر روزی ماشین نداشته باشی جرات نکنی کنار خیابان بایستی برای تاکسی .

     این دردناک است که دختر و پسر با هم دوست می شوند فقط برای سر کیسه کردن همدیگر . دختر فقط پول پسر را می خواهد و جدیدا هم که بسیار مد شده که پسران هم دختران را سرکیسه می کنند . نمونه شان را کم ندیده ام . معمولا هم می روند با دختران از خودشان بزرگتر و مستقل مالی و دختر هم طبق غریزه اش مادری می کند و از همه چیز مایه می گذارد و سر تا پای پسر را نو نوار می کند و پول در جیبش هم می گذاردو ...   . تازه به خود هم می بالد که فلان سال سن دارد و آنقدر هنوز جذاب است که جوانترها می خواهندش.

     این دردناک است که وارد جمعی به اصطلاح متشخص و تحصیلکرده آن هم از نوع روانشناسی اش شوی و یکی از همان آقای دکترهایی که خیلی ها هم می شناسندش و دک و پزی برای خودش دارد و در مقوله ی تعریف عشق و چگونه پایدارش کنیم در محافل رسمی داد سخن ها داده باشد و بعد در آن جمع دوستانه بگوید آخر کدام مرد می تواند بیست سال عاشق زنی بماند؟؟ باید تجربه های آزاد در کنار تاهل وجود داشته باشد و ...

     این دردناک است که دوست انسان شناست که تازه ادعایش گوش فلک را هم پاره می کند در زمینه ی پژوهش هایش و شناخت از انسانها بگوید از نظر او همه ی مردها خیانت می کنند و توصیه کند تو زودتر این کار را بکنی که اگر روزی در حقت خیانتی شد ناراحت نشوی و بگویی من زودتر انجامش دادم  و بگوید تازه نمی دانی چقدر هم در روحیه ات اثر دارد و کلی سرحالت می کند .

     این دردناک است که بفهمی چندتایی از دوستانی که تو و همسرت دوست می پنداشتی شان , شرط بندی راه انداخته اند بر سر زندگی تان که تا چند سال دیگر دوام می آورد و کاغذی را ببینی که یکی از آنها خط و نشانی کشیده در آن در یک سال پیشتر , که اینها تا سال آینده ... طلاق ... .

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

امروز با تمام وجودم درک کردم که  نفسم به نفسش گرم است و او تنها دل آشنای من است و او که نباشد من غریبم در شهری که آشنا و فامیلم کم نیست و درست همان زمان پیغام همسر آمد که چقدر غریبم در میان این همه فامیل بدون تو ...  و من مبهوت ماندم از این احساس مشترک .

( همسر سفری سه روزه رفته با پدر و مادرش برای شرکت در ختم یکی از بستگان )