آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

به بهانه ی 29 دی ماه
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
حرمت نفس
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

سلام

     امروز بخشی از سخنان دکتر فرهنگ هلاکویی (دکترای روانشناسی و جامعه شناسی ) را در خصوص حرمت نفس برایتان یادداشت کرده ام. برای من بسیار مفید بود . امیدوارم شما هم استفاده کنید .

 

حرمت نفس از نظر من ده پایه دارد و بر اساس آن تعریف می شود .

اول :
تقدس است .

     معنای آن حقوق انسانی است که سلب ناشدنی و انفکاک ناپذیر است بطور مثال کسی نمی تواند آزادی من را بگیرد ، کسی نمی تواند حق انتخاب من را سلب کند و کسی نمی تواند حرمت و حیثت من را مورد حمله قرار بدهد . به همین جهت است که در دادگاه به کسی هم که مرتکب قتل شده باشد می گویند آقای فلانی و قاضی با او محترمانه برخورد می کند حتی زمانی که حکم مجازات او را بر اساس قانون می دهد .

دوم : رسیدن به این مرحله است که من ، من هستم و تو ، تو هستی .

     گرفتاری آنجا است که ما نمی پذیریم دیگران با ما متفاوت هستند بلکه فکر می کنیم ما با هم یکی هستیم و فکر می کنیم این نشانه ی محبت است در حالی که این نشانه نپذیرفتن فردیت و حرمت انسانی است که شما در کار من و من در کار شما مداخله می کنم . من و شما قرار است برای هم دوا و دکتر باشیم حتی همدردی مشکلی را حل نمی کند ما باید از درد هم باخبر باشیم و برای هم دوا و دکتر باشیم . آن چیزی که اهمیت دارد این است که تو ، تویی و من ، منم ، قلب تو قلب تو و قلب من قلب من است ، شما اگر غذا می خورید شما سیر می شوید من سیر نمی شویم و این واقعیت را باید پذیرفت . بنابراین پذیرفتن فردیت و آن حد و مرزی است که من دارم و حتی پدر و مادر در جاهایی نمی تواند وارد حریم فرزندان خود بشوند چه برسد به این که بخواهیم به حریم دیگران وارد بشویم . وقتی من برای خودم حریم و مرزی نمی شناسم به حریم دیگران نیز وارد می شوم و اجازه می دهم دیگران هم به حریم من وارد بشوند .

سوم : برابری . یعنی مساله اصلی برابری است . این برابری در زمینه های فراوانی وجود دارد .


چهارم : یکسانی است .

     یعنی هیچ فرقی نمی کنیم با هم . یعنی هیچ فرقی بین زن و مرد نیست ، هیچ فرقی بین سیاه و سفید نیست ، هیچ فرقی بین 5 ساله و 50 ساله نیست . اینجا مساله یکسان بودن ما مطرح است . همه ی ما انسان هستیم .

پنجم :من از شما نه بهتر هستم و نه بدتر هستم ، نه بالاتر هستم و نه پایین تر هستم .

     این موضوع همه را آزاد خواهد کرد یعنی اصولا مساله این نیست که شما از من بهتر هستید یا پایین تر ، من قرار است که این را نادیده بگیرم ، اهمیتی ندارد . ما باید به جایی برسیم که به این بالا بودن و خوب بودن و بد بودن و کم بودن و زیاد بودن ، توجه و اعتنایی نداشته باشیم . همانطور که هنگامی که شما به کسی می رسید به خاطر وزن و قد او به او حمله نمی کنید ، شما او را با این قد و وزن پذیرفته اید ، این موضوع را باید در جهات دیگر نیز بپذیریم چون مفهوم حرمت با این معنا پیدا می کند .

ششم :من ارزش دارم ، اهمیت دارم ، اعتبار دارم همانطوری که شما دارید ، من مهم هستم و شما هم مهم هستید ، من ارزش دارم و شما هم ارزش دارید .

     شما اعتباری دارید و من هم اعتباری دارم و به عبارتی قبول این ارزش و اهمیت واعتبار و نه اینکه وقت من مهم نیست و وقت شما مهم است و یا وقت شما مهم نیست و وقت من مهم است .

هفتم :من خودم را خوب می دانم و شما را خوب می دانم و زندگی را خوب می دانم به عبارتی رسیدن به مرحله ای که ما خوبیم .

     98 درصد مردم در 98 درصد موارد کوشش می کنند بهترین کار خود را بکنند پس همه خوب هستند .

هشتم :من خودم را دوست دارم و دوست داشتنی می دانم همانطوری که شما را دوست دارم و دوست داشتنی می دانم و رابطه ی ما فقط دوستانه است . یعنی رسیدن به حرمت نفس با خودش خود دوستی می آورد .

نهم :من از خودم و از آن چه که هستم احساس خجالت و شرمندگی نمی کنم ، این قد و وزن و سن و پدر و مادر و مدرک من است ، شرم و خجالتی ندارم .



دهم :من اضطراب و نگرانی از دیگران ندارم و آنچه را که هراس اجتماعی می شناسیم را ندارم ، شما انسان خوبی هستید و ما بدنبال راهی هستیم که از طریق همکاری و محبت به همدیگر به دیگران خدمت کنیم .


 
عشق یا حماقت
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

      امروز می خواهم باز هم از آن ماجراهای شاخ در بیاور بگویم برایتان. از یک مرد. چند وقت پیش تر این مرد ( آقای ن ) را دوستی جهت مشاوره برای اختلافات خانوادگی اش به من معرفی کرد .

     آقای ن آمد . گفت خانمش رفته و فرزندش را هم برده است و می گوید نمی آید تا زمانی که حق طلاق را به او بدهم . پرسیدم مشکلی دارید ؟؟ مگر می خواهید جدا شوید ؟؟ گفت نه . من آنقدر دوستش دارم که چند هفته پیش تنها دارایی هایم , خانه ی کوچکم و پرایدم را هم به نامش کردم. گفته بود این کار را بکنم می آید ولی برنگشت .

      پرسیدم کاری کرده ایی که بدبین شده است ؟؟ گفت نه کار بدی نکرده ام.من متعجبم بودم و می دانستم این تنها دلیل نمی تواند باشد. می گویم مشاور خانواده رفته اید ؟ می گوید بله ولی خانمم از وقتی مشاور گفت مشکل از اوست دیگر نمی آید .

     من دیگر بحثی نمی کنم با این تفکر که بعضی زمانها رازهایی هست که دلت نمی خواهد بگویی. می پرسم از من چه کاری ساخته است ؟؟ می خواهد برایش از شرایط دادن حق طلاق بگویم و اینکه چه باید بکند و آیا این خواسته ی همسرش عملی است که دادگاه این را مکتوب کند؟؟ برایش مفصل توضیح دادم و گفتم لااقل بگو کل یا مقداری از مهریه اش را ببخشد .

     می گوید او زن خوبی است و مهر نمی خواهد و فقط می خواهد من به او ثابت کنم دوستش دارم و من هم می خواهم برگردد و از من دل اطمینانی می خواهد و من این اطمینان را می خواهم به او بدهم و دوستش دارم و بالاخره عشق هم تاوان دارد و من هم اشتباهاتی داشته ام مثلا زود عصبانی می شدم ولی حالا کلی روی خودم کار کرده ام و ... البته من هم به صدق گفتارش اطمینان پیدا کردم چون آرامش در چهره اش موج می زد.

مرد می رود .

     چند روز بعد باز پیدایش می شود . می گوید آمده ام از شرایط دادن حضانت فرزندم به خانمم بگویید. می پرسم مگر برنگشت ؟؟؟ می گوید نه . نیامد و می خواهد حضانت را هم بگیرد آن هم بدون قید و شرط تا برگردد.

     این بار دیگر تحمل نمی کنم و بیشتر می پرسم ,‌ نهایتا می گوید اگر می شود خانمم روزی شما را ببیند و برایش توضیح دهید که دادن حضانت چگونه است . می گوید باور ندارد حرفهایش را . من هم از روی کنجکاوی که بدانم این زندگی چه اشکالی دارد با کمال میل پذیرفتم.

     با خانم ن حرف می زنم . می گوید به آینده ام اطمینان ندارم . برادر همسرم از شدت افسردگی خودش را کشته و پدرش هم از بعد از پسرش افسرده شد و حالا من هم می ترسم که همسرم هم افسردگی بگیرد و خودش را بکشد و در این جامعه همه افسردگی دارند و ... چه و چه و چه از ترسهای بیمارگونه اش نسبت به اطرافش و همسرش .

    می گویم اینگونه نمی شود . اگر با این افکار بخواهیم زندگی کنیم که خطر همیشه هست و اصلا نباید حتی از خانه خارج شد چون امکان دارد تصادف کنی و .... روزانه هزاران نفر تصادف می کنند و ... هر چه می گویم انگار آب در هاون می کوبم . او باز هم حق را به خود می دهد و اصرار می کند که تضمینی ندارد و تضمین می خواهد . می گوید از حق طلاقش هم راضی نیست چون در دادگاه نبوده . توضیح می دهم که نمی شود و این وکالتی است که مرد به زن می دهد در دفتر اسناد رسمی که زن وکیلش باشد و از طرف مرد بتواند خودش را طلاق دهد و ...  .

     راضی می شود ولی می خواهد حضانت فرزندش دادگاهی باشد . این را هم برایش توضیح می دهم که در دادگاه فقط زمانی این اتفاق می افتد که شکایتی در میان باشد و ... .

     کلی چانه می زند . انگار من قاضی هستم و نمی خواهم حکمش را بدهم . می گویم برای اطمینان برو او از دیگری هم بپرس .

من: همسرت خیانت کرده ؟؟ او: نه .

معتاد است ؟؟  نه.

خیلی عصبانی می شود؟؟  ‌نه.

کتکت زده ؟؟ با فرزندش بد رفتار است ؟؟  نه.

     کلی ازین قبیل سوالات کردم و او تنها می گوید تضمین می خواهد اگر افسرده گی گرفت ... اگر خود کشی کرد ... . می گوید چه تضمینی دارد دو روز دیگر هم فرزندش را دوست داشته باشد و خوانده در روزنامه ها که فرزندکشی دارد شایع می شود. می گوید چه تضمینی دارد حتی من را دوست داشته باشد و باز در روزنامه ها خوانده است مردانی هستند که زنانشان را می کشند.

     من خنده ام گرفته بود و گفتم اگر درست خوانده باشی مادرانی هم هستند که فرزندشان را می کشند و زنانی هم هستند که شوهرانشان را می کشند و چه تضمینی هست که تو این کار را نکنی . می گوید من به خودم اطمینان دارم و کلی هم من را نصیحت کرد که مراقب باشم و به خیال خودش , من جسورم و باید دست ازین جسارت بکشم . چه تضمینی هست که دو روز دیگر همین آدمهایی که دور و برم هستند من را نکشند .

     بعد از رفتن خانم ن به دوست مشاورم زنگ می زنم و او هم مثل من عقیده دارد این زن بیمار است و نهایتا هم می خواهد طلاق بگیرد و با اینکه بیمار است ولی بسیار زرنگ و می داند چه کند .   

     آقای ن چند روز بعدش تماس گرفت و تشکر کرد و گفت حضانت را داده و قرار است همسرش به زندگی برگردد . من پرسیدم چرا هنوز نیامده ؟؟ می گوید گفته آخر هفته می آیم . مکالمه ی ما تمام شد ولی من اطمینان داشتم باز هم آقای ن پیدایش می شود و می گوید خانمش طلاق می خواهد . انگار انسان شناسی ام هم در این سالها با سر و کله زدن با انسانهای رنگ رنگ , تقویت شده است.

     یک هفته بعد سر و کله ی آقای ن پیدا شد و می پرسد خانم ... هزینه ی طلاق چقدر است ؟؟؟ می گویم مگر می خواهید طلاقش بدهید ؟؟ می گوید نه , او می خواهد طلاق بگیرد. گفتم خب حق طلاق دارد بگو برود انجامش دهد . می گوید خانمم می گوید من تا به حال دادگاه نرفته ام , می ترسم از آن محیط و پول وکیل را هم ندارم و ... .

     می گویم مهریه اش چقدر است ؟؟ می گوید 700 سکه . می پرسم می خواهدش ؟؟ سکوت می کند . یعنی نمی دانم . می گوید گفته تو اقدام کن برای طلاق . 

     این بار را طاقت نیاوردم و با صدایی که کم از فریاد نداشت گفتم دست بردارید آقا . خانمتان بازی می کند و شما هم که خوب بازی می خورید . اگر شما درخواست طلاق بدهید باید مهریه اش را کامل بدهید و تازه نفقه ی کل مدتی هم که در خانه ی پدرش بوده را هم تمام و کمال بپردازید و ... . بگویید خودش برود کارهایش را انجام دهد . 

     آقای ن می گوید آخر من عاشقش هستم و نمی خواهم اذیت شود ولی توان مالی برای مهریه هم ندارم . عشق تاوان دارد و اگر ببیند من حتی این کار را هم برایش می کنم شاید راضی شود و برگردد. 

     من دیگر می خواستم  سرم را به دیوار بکوبم . می گویم ببینید من کار شما را انجام نمی دهم . نمی توانم , یعنی بهتر است نتوانم چون اگر این بار همسرتان را ببینم می گویم خوب می دانم بازی می کنی و دست بردار و برو درمان کن خودت را و مردی ساده را گیر آورده ایی و می رقصانی اش و ...

     مرد سرش را پایین انداخته بود و هرکس به جایش بود باید به من می گفت به تو چه مربوط است و ... ولی تا من آرام شدم سکوت کرد و در آخر گفت همه ی حرفهای شما را قبول دارم ولی ... . ولی اش ادامه نداشت و سکوت بود , شاید از نحوه ی نگاه کردن من به خودش ترجیح داد سکوت کند.

     من باز شروع کردم ولی این بار آرام تر و شمرده تر. گفتم می شود این یک بار را به حرف من گوش دهی ؟؟ گفت بله این بار گوش می دهم . گفتم ببین خانمت هم قطعا با کسی مشورت کرده که نمی خواهد خودش اقدام کند و می داند چه عاقبتی دارد اقدام خودش. پس تو هم بگو من اقدام نمی کنم . بگو توافقی جدا شویم . بگو برای اینکه تو از دادگاه می ترسی وکیل می گیریم و در مدت کوتاهی جدا می شویم . گفتم توافق کن بر مهریه ایی که توان پرداختش را داری نه کلش را . گفتم زیر بار نرو و ... .

     شاید اگر توان مالی اش خوب بود اینها را نمی گفتم . شاید اگر می دانستم مشکلی دارد اینها را نمی گفتم . شاید اگر با خانمش حرف نزده بودم اینها را نمی گفتم . شاید اگر خانه و ماشینش را به نام خانم نکرده بود اینها را نمی گفتم. شاید اگر زن فریبش نداده بود اینها را نمی گفتم و ...شاید ...

     دو روز بعدش باز هم زنگ زد که خانمم گناه دارد دوستش دارم , نمی خواهم  اذیت شود, می شود انجام دهید؟؟ گفتم قرارتان توافقی شد؟؟  گفت نه می گوید توافق نمی خواهد تو برو اقدام کن من مهر نمی خواهم. گفتم  بگوید به من زنگ بزند تا بفهمانمش که اگر مهری می خواهد باید بداند که شما دیگر چیزی ندارید و حتی تقسیطش هم بکنند نهایتا سه ماه یکبار یک ربع سکه باشد با توجه به حقوق شما . گفتم بهتر است شما خودتان کار خودتان را انجام دهید, از نظر مالی برای من خوب است که از شما پولی بگیرم ولی آنوقت دیگر نمی توان نداشتن توانایی مالی شما را ثابت کرد و  ...

     در آخر مکالمه  آقای ن می گوید عشق تاوان دارد خانم... یعنی می شود پشیمان شود ؟؟ 

     من ایندفعه به جای اینکه چیزی بگویم فقط سکوت کردم و فکر می کردم یعنی این عشق است یا حماقت ؟؟؟ من انجام نمی دهم ولی می دانم خیلی ها هستند که انجامش می دهند ولی مهم این است که من وجدانم آرام باشد.

 


 
شادی و غم
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:
 
پاپی
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     می دانید اگر سگی گم شود باید چه کرد؟؟؟ دیروز در پارک دارآباد سگ دوستم ( پاپی ) گم شد . سگ کوچولوی سپید و دوست داشتنی .

     من از سگها خیلی می ترسیدم . کابوس شبانه ام بود حتی . کودک که بودم در روزی برفی در حال بازی کردن در برفهایی که تا زانویم بود ,‌ اگر یادتان باشد آن قدیمها برف زیاد می آمد و واقعا زمستان ,‌ زمستان بود , همسایه ایی داشتیم که سگ داشت . سگی سیاه و زشت . در خانه شان باز ماند و آن سگ بیرون دوید و من هم که از ترس شروع کردم به دویدن . لیز خوردم و به زمین افتادم و آن سگ هم آمد درست روبه روی صورتم پارس کرد . دقیقا چهره به چهره بودیم و من هم در حال زهره ترک شدن . صاحبش آمد و دورش کرد . کلا چند دقیقه هم طول نکشید ولی من را چنان ترساند که همیشه این صحنه برایم کابوس بود . تا این پاپی را دیدم .

     با این دوست تازه آشنا شده بودم و قرار بود پیک نیکی دسنه جمعی برویم و من خبر داشتم سگ دارد . با خودم عهد کرده بودم نترسم . مرتب تکرار می کردم که من نمی ترسم . در اولین برخورد پاپی به سمتم آمد و شروع کرد به بو کشیدن . من به همسر خیره شده بودم و نفس هم نمی کشیدم و همسر هم می گفت تکان نخور کاری ندارد . بو کشید و رفت با همسر هم همین کار را کرد . بساطی پهن کردیم و نشستیم به صبحانه خوردن . پاپی هم دورمان می چرخید . من هم زیر چشمی مراقب بودم سمتم نیاید. باز راه افتادیم و به مقصد که رسیدیم و بعد از پهن کردن بساط چادر و ... همسر طناب پاپی را گرفت و با پاپی شروع به راه رفتن کرد . من با فاصله می رفتم و می گفتم نمی ترسی ؟؟؟ همسر هم گفت نه بیا تو هم بگیر . من کنارتم . من گرفتم و با ترس چند قدمی راه افتادم . پاپی کمی دورم چرخید  و ... و کم کم کار به جایی رسید که من پاپی را بغل کردم و ناز کردم و کلا دوست شدیم با هم .

     حالا این پاپی گم شده . در حال دویدن در پارکی که هر روز دوستم می بردش , غیب شده .

     دیروز مرتب در حال دلداری دوست عزادارم بودم . چنان گریه می کرد که دلم ریش ریش شده بود . کلی در آن پارک گشته بود . رد پایش را تا یک سراشیبی پیدا کرده بود و بعد جای لیز خوردن هم بوده . در پایین آن سراشیبی هم توری فلزی ... اصولا باید افتاده باشد همانجا . می گفت شیب و فاصله اش در حدی نیست که کشته شده باشد و احتمالا فقط زخمی شده و کسی برش داشته است . واقعا امیدوارم برش داشته باشند و تیمارش کرده باشند و به قول دوستم پاپی خیلی خوش رو بود و به همه می خندید . می گفت باور کن حالا صاحب جدیدش را بیشتر دوست دارد از بس که دل آشناست این سگ ...


 
مادری
ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     تا به حال شنیده اید مادری برای دخترش فقط حضور تلفنی داشته باشد با فاصله ایی 5 دقیقه ایی از خانه ی هم ؟؟ من دیده ام . من دیده ام دختری را که 6 ماه تمام در خانه بستری بوده و ازین 6 ماه سه ماهش حتی توان به دستشویی رفتن نداشته ولی مادرش تنها زمانهایی که لازم بود می آمد که آمپولش را تزریق کند و میرفت . آنهم فقط چند دقیقه می ماند البته چند روزی هم با او به بیمارستان رفت برای لیزر تراپی دختر آنهم با خواهش دختر چون ساعت رفتنش با همسرش هماهنگ نمی شد. من دیده ام مادری را که در بحرانی ترین شرایط فرزندش فقط به چند روز یکبار تلفن کردن و پرسیدن احوالش بسنده می کرد و اوج نگرانی مادری اش همین بود ..

     نمی فهمم این مادر را و نمی دانم چگونه دلداری دهم دختر را . شاید تنها گناه دختر این بوده که زمان کودکی اش دختر پدر بوده و در همان شرایط شاید مادر راضی نبوده از همسرش , شاید هم مادر ناخواسته صاحب این کودک شده چون تفاوتهایی که میان دختر و سایر فرزندانش می گذارد بسیار واضح است . دختر دیگر خانواده حتی اگر عطسه کند مادر او را به خانه ی خودش می آورد و پرستاری اش می کند و یا حتی به خانه ی دختر دیگرش می رود برای کمک در انجام کارهای خانه اش . این داستان امروز و دیروز نیست . همیشه همین بوده از کودکی دختر همین بوده . من شاهدش بودم و هر چه هم به مادرش گفتم این روش غلط است با انکار مادر روبه رو شدم , که من بچه هایم برایم یکسانند ولی اینگونه نیست .

     دختر قصه ی من همیشه مبهوت این روابط مانده  و دنبال دلیل خشمگین بودن مادرش است . تنها کاری که برایش توانستم بکنم معرفی اش به یک مشاور بود . مشاور بعد از مدتها روانکاوی اش به من گفت نمی فهمد این همه تفاوت گذاشتن را میان اولادان . می گفت مادر نمی خواسته اش و حتی بعدها هم نتوانسته بپذیردش . مشاور شروع کرده به دختر آموختن . آموختن این که فقط برای خودش و همسرش زندگی کند و خودش را اولویت قرار دهد و انگار کند مادری ندارد .

     می دانم سخت است و بسیار تلخ . می دانم دختر خرد شده است . درکش می کنم و شاهد اشک هایش بوده ام . شاهد نیاز مبرمش به مهر . تنها می توانم بگویم دختر را خدا دوست دارد چون همسری خوب نثارش کرده ولی آیا همسر می تواند جای همه را بگیرد ؟؟؟

     راستش من را به فکر وادار کرده . نکند من هم از آن مادرهایی بشوم که فزندم را آزار دهم ؟؟ نکند احساساتش را در نظر نگیرم ؟؟ آخر کودکی که می خواهمش , نخواسته خودش بیاید و من به هر دلیلی او را آورده ام , پس وظیفه ام در مقابلش بسیار است و منتی بر سرش ندارم که من تو را نه ماه در درونم پروراندم و شب بیداری داشتم و ... هزار جور از این صحبت ها که کمابیش همه شنیده ایم . من می گویم زمانی که از خودمان اطمینان پیدا کردیم که می توانیم بهترین باشیم برای فرزندانمان , دعوتش کنیم و هر کار هم که برایش می کنیم بدانیم که خواست خودمان بوده و وظیفه مان است نه اینکه چوبی کنیم کارهایمان را و بر سر کودکمان بزنیم .

می ترسم . وقتی به تمام وظایف مادری فکر هم می کنم می ترسم . 


 
کودک درون . ماجرای امروز . پاسخ یک خواننده
ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

سلام

     این روزها کودک درونم دست از سر من برنمیدارد. مرتب در انبار خاک گرفته ی ته ته ذهن من دنبال چیزی از دوران کودکی ام است که فکر می کنم حتی خودش هم نمی داند چیست . این کودک درون من بسیار تخس و شیطان است و مرتب ورجه و وورجه می کند و بالا و پایین می پرد . بعضی وقتها خودم را هم کلافه می کند از بس شر است , بعد یکهو آن وری می افتد و آرام و خواب آلود می شود و انگار نیست . من مانده ام چکارش کنم . حالا که به کودکی ام گیر داده کاش آخر و عاقبتش خوش باشد و دستم را در پوست گردو نگذارد و چیزی را درنیاورد که خوش آیندم نباشد و آزار ببینم .

     روزهایی در کودکی هست که اصلا نمی خواهی به یاد آوری چه برسد خاطره اش را هم قلقلک دهی. شاید بد هم نباشد . شاید باید یک خانه تکانی حسابی کنم و خاک ها را در سطل زباله بریزم . نمی دانم . این کودک درون بازیگوشم این بار دارد درست عمل می کند یا فقط در حال شیطنت هایش است .

     یاد گرفته ام رهایش کنم که هر کار دوست دارد انجام دهد و فقط زمانی که ببینم زیاده روی می کند مانعش شوم . بعضی وقتها من را وادار می کند تبدیل شوم به دختر پنج ساله ی بهانه گیر و بعضی وقتها هم مثل خانوم بزرگ ها می شود و به من درس می دهد. ماجرا ها دارم با این کودک .

    در خانه ی ما عادی شده اند این کودکان . کودک درون همسرم که فعال تر است از مال من . بهانه هایی می گیرد که فکر میکنی پسر بچه ایی روبه رویت ایستاده و بعضی وقتها ژست متفکر دارد و بعضی وقتها هم شیطانی می شود بیا و ببین. حالا اگر شما همسر را ببینید به هیچ عنوان نمی توانید حتی تصور کنید این مرد کت و شلوار پوش , محترم , متشخص و آداب دان می تواند کودکی در درونش داشته باشد که هی می خواهد سرک بکشد به این طرف و آن طرف و بهانه بگیرد و سرت را چنان گول بمالد که به خواسته اش برسد که ندانی آخر چه شد؟ جالب اینجاست که همسر من خیلی کودکی نکرده در زمان خودش , درست مانند من و به قول معروف بجه های بزرگ بوده ایم . حالا کودکانمان مجال این را پیدا کرده اند که کودکی کنند و به سرزمین عجایب بروند و با جیغ و داد بازی کنند.البته به سرزمین عجایب که می رویم هر از گاهی مرد درون همسر یادآوری اش می کند که امکان دارد کسی بشناسدت , مرد باش و او فورا قیافه ایی جدی می گیرد.

    قرار گذاشته ایم بین خودمان که اگر صاحب فرزندی شدیم کودکانمان را خیلی رو نکنیم جلویش , وگرنه بچه مان می ماند که این مادرم است ؟؟ این پدرم است ؟؟ و برای جلوگیری از آثار احتمالی کودکانمان بماند برای خلوت خودمان .

    این بازی های کودک درون برای هر دوی ما خیلی مفید بوده و بعضی وقتها زخم هایی از کودکی مان را درمان کرده است که فکر می کنم اگر جز این بود با ما باقی می ماند .توصیه می کنم شما هم اگر تا به حال با کودک درونتان رابطه ایی نداشته اید شروع کنید . به امتحانش می ارزد . اولش سخت ارتباط برقرار می کند ولی صبوری می خواهد . پشیمان نمی شوید.

   امروز اتفاقی برایم افتاد که نمی دانم باید عذاب وجدان بگیرم یا نه ؟؟ داخل کوچه ایی بودم که دو طرف ماشین پارک بود . خانمی وسط خیابان آرام آرام راه می رفت . من بوق زدم که به کنار یا داخل پیاده رو برود . پشت سر من هم ماشین بود ولی خانم همچنان آرام آرام در حال قدم زدن بود . من دو مرتبه بوق زدم . آقایی از یکی از ماشین ها پیاده شد و به طرف من آمد که ( مگه نمی بینی پیره ؟؟ خودتم یه روزی پیر می شی .مراعات کن و .. ) هی تند تند حرف می زد از بی انصافی و بی درکی من . من هاج و واج بودم چون آن خانم چادر داشت اصلا از پشت معلوم نبود که چه سنی دارد . تنها توانستم وسط حرفش بگویم ( آقا نفهمیدم پیره و بهتره بره توی پیاده رو ,این جوری من نه یکی دیگه میزنه بهش ). این را که گفتم مرد از جا پرید که ( مگه قاتلی ؟؟ چرا می خوای بزنی بهش ؟؟ خدا شفات بده . ان شا ا.. سلامت بشی و .. ) همین جوری می گفت من دیگه راه افتادم . نمی دانم مقصر بودم یعنی ؟؟؟

    خواننده ی عزیزی سوالی پرسیده بود که همین جا پاسخ میدهم . عزیزم فحاشی از طرف هر کسی که باشد قابل شکایت است . می توانی شکایتی تنظیم کنی و به دادسرای محل زندگی تان ببری , اگر شاهد هم داشته باشی که چه بهتر . شلاق دارد یا جزای نقدی و اگر فحاشی قدف محسوب شود یعنی نسبت دادن زنا یا لواط به فرد شامل حد می شود و شلاق خواهد داشت. می توانی چون از نزدیکانت است شکایت را انجام دهی و بعد اگر خواستی , بعد از صدور حکم رضایت بدهی با گرفتن تعهدنامه .البته باید بدانی تعهد نامه باعث تربیتش نمی شود فقط باعث می شود که اگر باز انجام داد راحت تر شکایتت به اثبات برسد .

 


 
بازهم همه چی موضوع
ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

 

سلام

     روزگاری تصور می کردم هر کسی که دم از عرفان و عشق و مهرورزی و کلا ادبیات عارفانه و روانشناسانه می زند حتما چیزی در چنته دارد و آدم خاصی است . جدیدا چشمم به جمال صفحه ایی در ف ی س ب و ک روشن شده به مدیریت شخصی که بسیار خوب می شناسمش . می دانم چگونه است و چگونه عمل می کند و تا چه حد کینه ایی است و چگونه یک ریاست طلب کامل است , حالا در همان صفحه اش مطالبی می نویسد از عشق ورزیدن و مهر و بخشش و ... خلاصه داستانی است برای خودش , کلی هم آدم هستند که مریدش شده اند و به به و چه چهی می کنند برایش که بیا و ببین . اول که صفحه را دیدم برای جالب بود و می گفتم چه مطالبی !! چه زیبا !! وقتی که مشخصات مدیرش را نگاه کردم و نام آن فرد را دیدم خشکم زد و دیگر مطالب برایم جالب نبود و به این فکر می کردم وقتی نشناسی نویسنده را چه تصوراتی از او برای خودت می سازی ... تصمیم گرفته ام که ازین به بعد بشنوم و بخوانم مطالب مفید را ولی صرفا نویسنده یا گوینده اش را خاص نبینم و بدانم عالم بی عمل و زنبور بی عسل کم نیست .

     شبها یکی از همین کانال های ما ه و ا ره در حال پخش سریال اسپارتاکوس است . کتابش را خیلی سال پیش خوانده بودم و دلم می خواست ببینمش . صحنه هایی از این سریال واقعا من را به حیرت وامیدارد که مردم چه علاقه ایی به دیدن خون داشته اند. فکر کنید مثل میدان ورزشی زن و مرد می نشستند و این گلادیاتورهای بیچاره را به جان هم می انداختند و با شور و هیجان تشویقشان می کردند برای گرفتن جان هم , آنهم با بیرحمی کامل .انگار از دیدن خون تغذیه می شدند.صحنه ایی داشت که در عین خشونت احساست را هم قلقلک میداد. جنگ بین برده های چند خانه بود و صاحبان خانه ها هم با افتخار ناظر بودند و مردم هم که تماشاچی . قرار بود قهرمان شهر انتخاب شود اینگونه که دور همه ی برده ها یا همان گلادیاتورها دایره ی بزرگی از آتش درست کردند و همه آنها درونش بودند. باید آنقدر می جنگیدند تا یکی زنده بماند و هر کس هم که از آن خط آتش به بیرون پرت می شد حق ادامه ی جنگ را نداشت و جایزه ی نفر برنده هم آزادی بود.کار به جایی می رسید که کسانی که با هم پیمان برادری داشتند هم باید با هم نبرد می کردند و دو نفری که بسیار به هم نزدیک بودند ماندند با دشمن .یکی از آن دو که قوی تر بود دیگری را برای زنده نگه داشتنش به بیرون آتش انداخت چون اگر خودش میرفت حتما برادرش کشته می شد . او دشمن را کشت . این صحنه برای نجات جان دیگری و لحظاتی که به تصویر کشیده شده بود بسیار زیبا بود ولی صحنه های کشت و کشتارش ...  برایم عجیب است که آن مردمی که برای تفریح تماشاچی این صحنه ها می شدند . آنها هم از جنس من و امثال من بوده اند . البته این فقط مختص آن زمان نیست . اکنون هم هستند کسانی که خون سیرابشان می کند . نمونه اش کم نیست . من می دانم فیلم است ولی این را هم می دانم که واقعیت است و این تنها گوشه ایی از آن واقعیت است که مانند حیوان انسانها را برای بقا به جان هم بیندازی .

     استادی داشتیم که برای تعریف تاریخچه ی اعدام می گفت که میدانی که در تهران نامش میدان اعدام است به این دلیل این نام را دارد که در گذشته اعدام ها در آنجا صورت می گرفته و مردم برای تماشای اعدام می آمدند و چون صبح زود بوده با خود بساط صبحانه هم داشتند و انگار به پیک نیک رفته باشند , دور هم صبحانه می خوردند و به تماشای صحنه ی روح نواز اعدام می نشستند . البته هنوز هم اعدام هایی که در انظار عمومی انجام می شود را مردم جمع می شوند و نگاه می کنند . من نمی دانم آیا بعد از دیدن این صحنه خواب هم به چشمشان می رود ؟؟

    خیلی صحبت خون و خونریزی شد در این مطلب . ببخشید ولی از دیشب اینها در سرم می چرخید و باید می نوشتم .

     گلدان کاج طبقاتی ام و گلدان کوچک خانگی ام حال خوشی ندارند . هر دو پژمرده اند  کرم هم در خاکشان دیده ام . مخصوصا که چند روز پیش کرم بزرگ و قهوه ایی ( شاید حدود ده سانت) پایین گلدان کاج بود . از گلفروشی پرسیدم گفت خاکش مشکل دارد و همین کرمها می خشکاندش . سم داد . استفاده کردم .هر روز کلی با محبت و پر از انرژی نگاهشان می کنم شاید خوب شوند . می شوند؟؟؟

     الانم بینی ام پر است از بوی وایتکس . قبل از نوشتن نقش کوزت را بازی می کردم. یک بازی است که در آن خودت را مستخدم خانه می بینی و تا قبل ازینکه آقای خانه بیاید باید همه جا را رفت و روب کرده باشی . بازی آسانی نیست ولی مقاومتت را زیاد می کند و البته کمرت را هم داغان . توصیه اش نمی کنم . این بازی مثل بازی های کامپیوتری نیست که هر وقت مشکل داشته باشی پشتیبانی زنگ بزنی و راهنمایی ات کند باید فقط و فقط از بازوی خودت کمک بگیری و البته بعضی وقتها که دلت بیاید به کوزت دیگری هم پولی برسانی و به فکر خود بیچاره ات باشی , می توانی یاری بگیری . این را گفتم که به خودم یادآوری کنم که آهای خودت را از پا در نیاور می توانی کمک بگیری .

     درکم می کنید نه ؟؟ این یک ویروس زنانه ی مزخرف است که وقتی شروع می کنی فقط و فقط یک دستمال ساده بکشی می بینی چند ساعتی گذشته و بدون توجه به دردهایی که سراغت آمده داری می شوری و می سابی . کاش این ویروس را درمانی بود. کاش .