آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

پیام
ساعت ٦:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

چه عجیب شده است. انسانی با گوشت و پوست به قول خودش ، آمده باشد برای آوردن پیام ...

هنوز سلام نکرده بگوید از تو یک سوال دارم ...

و من چه میترسیدم از دیدارش. نمیدانم چرا ولی وحشت بدی داشتم و نمیخواستم بروم و به اجبار بردندم .

آنقدر نافذ بود نگاهش و آنقدر جدی سخن میگفت که انگار خداوند آمده و نشسته رو به رویت و دارد میگوید برایت . زمانی که مهلت داد که یک ماه وقت خوب است و گیجی من را دید گفت یک هفته ، فقط تا روزی که من هستم . از همین فردا شروع کن ..

خدای من !!

اولین بارت نیست . اولین بارت نیست که  ماتم میکنی . اولین بارت نیست که می آیی درست مینشینی رو به رویم و میگویی حواسم به تو هست ...

و چه شیرین است این حواسم به تو هست . انگار تکیه داده ای به پر عظمت ترین کوه دنیا .

وقتی نگاه مبهوتت را میبیند بگوید من تو را خیلی دوست دارم ، میدانستی خیلی قوی هستی از چه ترسیده ای؟؟

و من باز ذکرم می شود

گر نگهدار من آنیست که خود میدانم           شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

باید شب را میخوابیدم که بتوانم مرور کنم آنچه روی داده بود. باید مرور میکردم و اطمینان پیدا کنم خواب نبوده .. اطمینان پیدا کنم تو بودی و من ، درست رو به روی هم ..


 
روز هفتم
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز ششم
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز پنجم
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز چهارم
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز سوم
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز دوم
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
روز اول
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ دی ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:
 
← صفحه بعد