آش شله قلمکار

این وبلاگ یه آشه . آش شله قلمکار .

تو می توانی من یقین دارم.
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

زن مقاوم زندگی ام !

چقدر سخت گذشت بر من که دیدم به فاصله ی روزی مژه هایت هم دیگر نیست.

خوب شو..

دخترکم عاشقت است ، خوب شو..


 
دنیا جاییست پر از تعجب !!!
ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

گهگاهی دلتنگ نوشتن در این  برگ به اصطلاح مجازی می شوم وگهگاهی هم تصمیمی می گیرم بر دیگر ننوشتن . دل زده می کنندم عده ای ازنوشتن.

1- از دوستان به ظاهر دوستی که صرفا نام دوست را به یدک میکشند و تنها دوستی شان زبانی است و خوب بلدند پشت تمام حماقت های دنیا قایم شوند و از تو به هرعنوان استفاده و سو استفاده کنند و به زمان مشکل تو و یا حتی مشکلی که خودشان برایت به وجود آورده اند و باعث زحمت و درد سرت شده اند که برسد ، نقاب بزنند از نمی دانم چه کنم و نمی دانم چه بگویم و .. بی تفاوت از کنارت رد شوند و به من چه مربوطی تحویلت دهند با گفتن هر کاری میخواهی بکن ، در حالیکه اصل موضوع به خاطر آن آدم به ظاهر دوست پیش آمده و تو می مانی و خدایا شکرتی بزرگ که اکنون نشانم دادی و آسیب های جدی تر و بزرگ تر را مانعش شدی و یک غلط کردم بزرگ به خدا و خودت بدهکار میشوی و صد البته به همسرت که از ابتدا حرفش را گوش ندادی و به خودت میگویی چند بار دیگر باید سرم بیاید؟

 

2- عده ای هم که معلم اخلاق هستند و کلاس تعلیم و تربیت به راه می اندازند ولی خودشان طبل تو خالی اند و آواز دهل .. .

داد سخن بر می دارند از چنینم و چنان و اخلاق و رعایتش .جماعتی هم هستند که دنبالش گریانند به خاطر آوای خوش نوحه خوان و نمیدانند تابوتی خالیست!

جالب اینجاست که مومن سخنان خودشان هم نیستند. 

نمیدانم چه جماعتی هستیم ما!!!

بی شناخت و بی آگاهی سنگ دیگری را به سینه میزنیم. حرفش برایمان حجت و آیه می شود و ...

روزگاری اگر مانند آن فرد در زندگی مان سر و کله اش پیدا شود ... !! باز هم همین ها را می گوییم ؟؟ 

3- جماعتی هم نشسته اند بیکار و منتظر که کجا دعواست و کجا خیرات . بدوند و به جدل بکشند موضوع را و اظهار نظرهای آنچنانی کنند از سر نادانی. یادش بخیر عزیزی میگفت کم اطلاعی برای کسی که میخواهد در مورد موضوع نظر دهد مانند شپش است ، هم مایه ی رنج و عذاب خودش است و هم واگیرش باعث زحمت دیگران. 

یاد گرفته ایم به غلط هر جا نزاعیست به جای سوا کردن دو طرف بگوییم آخ جون دعوا و درست مانند فیلم سینمایی ، ولی این بار بی بلیط ، نگاه کنیم و لذتش را ببریم.تازه خودمان هم کمپین درست کنیم به حمایت از این و آن..

و 4- ماجرای نشمیل و سرن.

هدیه، کمک مالی !!

هر چه که بود تمام شد. من دو ماه قبل از سرن خواستم که با نشمیل تماس بگیرم. سرن گفت فرستنده پول اجازه نداده!! چرایش را نمیدانم ولی به قول نشمیل اگر اتفاق می افتاد کار به اینجا نمیرسید.

من سنگ هیچ کدام را به سینه نمیزنم. شاید روزی طرف یکی را به خصوص گرفته باشم ولی با روشن شدن ماجرا ، حالا دیگر بی طرف طرفم.

به خود نشمیل هم گفته ام که سهل انگاری کرد. صداقتش هم با قراری که با من گذاشت برای به بانک رفتن برایم ثابت شد و مدارکش ، با اینکه آن قرار از طرف سرن کنسل شد و نرفت . به هر دلیلی .. که صد البته اگر من به جایش بودم میرفتم.

پول به حساب سرن نرفته بود. اینکه نوشتنش به آن صورت در وبلاگ صحیح بوده یا غلط با خودش. میگفت جواب تماسهایش را نداده نشمیل. نشمیل هم میگوید خطوط منطقه زندگی اش مشکل دارد. قضاوتش با من نیست ، رفتار من قطعا اگر جای هر دو بودم چیز دیگری بود..

نشمیل بارها ابراز کرد از یک زمان به اینطرف گمان میکرده پول به دست سرن رسیده و حتی فرستنده به او چیزی نگفته است. البته من شاهد هستم که سرن هم از زمانی به بعد دیگر اقدامی نکرد و قرار بود که فرستنده پول به نشمیل اطلاع دهد . 

 پول واریز شد. سرن خواست به حساب من بیاید.شماره را به نشمیل دادم. کل پول به حساب سرن رفت و یکصد هزار تومان به حساب من!! 

نشمیل گفت هدیه است برای سرن.

سرن قبولش نکرد. گفت آن پول را پذیرفتم چون هدیه از دوست بوده ولی این هدیه نیست  و به من گفت هر کاری میخواهی با آن پول بکن..  !!!! راستش بعد از آن همه تلاش برای حفظ آبروی سرن که میگفت در این بین فقط آبرویش مهم است در مقابل فرستنده پول که گمان نکند چیزی دریافت کرده و دروغ میگوید ، شنیدن این جمله که من آن پول را نمی خواهم ، هر کاری میخواهی بکن برای من ساده نبود چون به سرن گفته بودم که شماره کارت نشمیل مشکل دارد و به جای نامش مینویسد کارت هدیه و این پول باری شده بر دوش من. 

سرن به من گفته بود که میخواهد پول را برگرداند و مهم فقط آبرویش است .به همین دلیل نشمیل هم گفت پولها را یک جا اگر میخواهد به مادر فرستنده تحویل دهد و خودش از ایشان خواهد گرفت که سرن قبول نکرد و من نمیدانم چرا. فقط این را میدانم که صد هزار تومان پول نشمیل به نام هدیه برای سرن در حساب من مانده و من هم دلخورم از دوستی که دوست میدانستمش و به خاطرش وارد ماجرایی شدم که به من بی ربط بود ، جدای از فرسایش اعصاب و هزینه تماسهای به هر دو طرف، حالا به راحتی خودش را کنار کشیده و من مانده ام و این پول و نشمیلی که اصرار دارد ملاقاتی داشته باشیم که هم مدارکش را به من نشان دهد هم حرف هایی برای گفتن دارد و هم پولش را بگیرد.

شخصی این میان ادعا میکرد نشمیل ... وجود خارجی ندارد. ماجرای پسرش دروغ بوده و پرستار هم نیست.

دوست گرامی ! من با دلیل و با قاطعیت میگویم نشمیل .. وجود دارد. با همان نام و فامیلی که تو میدانی. پرستار است در همان بیمارستان .. و پسری هم داشته.

قضاوت با خودتان.

قرار بود جور دیگری این پست نوشته شود ولی دست زمانه است دیگر. گاهی بد درس میدهد که خدا را شکر میکنی بهتر که آنگونه ننوشتمش..

 

 

  


 
طبل
ساعت ٤:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

دقت کرده اید طبل چه صدایی دارد؟

هر چه بزرگتر صدایش بیشتر 

ولی

توخالی تر.

این را خودش هم میداند منتها سرش بدچور زیر برف است و چون نمیبیند خودش را ، هی صدایش را بلندتر میکند .

بعضی ها همیشه طبل می مانند. اصلا طبل بودن را دوست دارند.

شاید روزی کامل نوشتمش..


 
یادداشتی به خودم
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

( حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن... )

سی و پنجت هم تمام میشود پنج بعد از ظهر .

تولدت مبارک دختر خردادی، دختر بهار، دختر روزهای سخت..

حتی مادری ات هم سخت است. کلا انگار زاده شده ای برای دست و پنجه نرم کردن.

تولدت مبارک..

میدانم دلت گرفته است . انگار قلبت را فشار میدهند.

میدانم.. برنامه ها داشتی برای تولد امسالت که برای اولین بار دخترکت را در آغوش داشته باشی ، با همسرت و خانواده ها عکسی جمعی بگیری و کیکی و شمعی و ..

میدانم.. امسال حتی اولین روز مادرت را لذت نبردی . سال قبل در اینروز آمینوسنتز کردی و دلهره سلامت دخترکت را داشتی و امسال دلهره ی سلامت مادر را ، درست در همان روز.. 

میدانم.. تازه اوضاع ریفلاکس دخترکت بهتر شده بود و تازه میخواستی با دل راحت از وجودش غرق لذت شوی که بیماری مادر دوباره افکارت را دگرگون کرد..

تولدت مبارک دختر روزهای سخت. تولدت مبارک..

...............

 

ممنون بهار که بودی، هستی . ممنون که این بار هم حتی در بیمارستان تنهایم نگذاشتی.

ممنون آفرین بانو و آزی جان که در وبلاگتان برایم نوشتید.

ممنون از تمام دوستانی که بودنشان را به هر نحوی نشانم دادند، با پیامی ، پیامکی یا تماسی. شادم از بودنتان.

ممنون نوای خوش نوایم که حجت را با دعا برای مادر انجام دادی و من بی آنکه بدانم دقیقا چه روزی برمیگردی ، همان شب خواب دیدم مادرم به حج عمره رفته است. ممنونم نوای زندگی.

جلسات درمان مادر شروع شده و من دلم گرم است به لطف خدا.. 

دعا یادتان نرود.


 
سخت است.
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳٩۳   کلمات کلیدی:

سلام

سال نویتان مبارک. حرفی ندارم این سال را.. شروعش با بیماری و تا اکنون هم..

دعای خیرتان را نیازمندم برای مادرم . سخت میگذرانم این روزها را..

 


 
سرن و گیلانشاهش
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

امروز زودتر از هر روز گوشی ام را روشن می کنم . انگار منتظر چیزی هستم . پیغام ... کیسه ی آبم پاره شده . دارم میرم بیمارستان...

همین پنجشنبه به دیدنش رفتیم با دخترکم . می خواستم قبل از زایمان دیده باشمش. وسایل پسرک را با هم دیدیم .. ذوقش را کردیم .. هنوز ساک بیمارستان نبسته بود که اصرارش کردم ببند شاید زودتر آمد ..

با همسرش تماس می گیرم . در اطاق زایمان است و درد ندارد ...

ساعت 10 و 18 دقیقه  .. درد می آید و می رود ..

حالا من نشسته ام به دعا .. سلامت خود و فرزندش .. هر جور که صلاح است بیاید.. مهم سلامت است .

ولی بدان جناب آقای گیلانشاه خیلی زودتر داری می آیی .. عجله داری می دانم .. دخترکم آمد و در کریرت نشست و تو به رگ غیرتت برخورد که جای من است .. قدمت بر چشم جان دل .. فقط دوست من را خیلی اذیت نکن که می گویم دخترکم انتقامش را بگیرد . خود دانی ..

خبر های جدید را پیوست می کنم .

ساعت 12 و سی دقیقه ظهر .. دردها شدیدتر شده..

ساعت 14 و 14 دقیقه ظهر .. هنوز درد .. آخه گیلانشاه جان داری چه می کنی ؟؟ 

 

ساعت 15 و بیست دقیقه بعد از ظهر .. گیلانشاه خان به سلامتی تشریف فرما شدید .. خوش اومدی عزیزم ..

سرن سزارین شد . برخلاف تمام برنامه ریزیش و درد کشیدنش برای زایمان طبیعی ..


 
معامله
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

تو اهل معامله ام کرده ای . این بار چه می خواهی ؟؟؟ با چه قیمتی می دهی ام درد نکشیدنش را ؟؟؟؟؟؟؟؟

بی انصاف ...


 
...
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ بهمن ۱۳٩٢   کلمات کلیدی:

سلام

گاه خسته می شوی .. دیگر ظرفیت هیچ چیز را نداری .. دلت می خواهد مانند پرنده بال بزنی و ساعتی را آزاد برای خودت باشی .. گاه درمی مانی دیگر نمی دانی چه کنی تا کمی آرام شوی ...

من سخت می گیرم یا سخت است برای همه ؟؟ می گویند خیلی می خواهی اصولی رفتار کنی .. می گویند بچه را هر طور بگیری بزرگ می شود .. قبول دارم هر طور بگیری بزرگ می شوی . حتی اگر بی مهری اش کنی . حتی اگر ساعتها نگاهش نکنی و فقط سیرش کنی و نیازهای طبیعی اش را برآورده کنی . حتی اگر بزنی اش باز هم بزرگ می شود . هرجور بگیری نهایتا بزرگ می شود .. 

ولی برای من این هرجور بگیری بی معناست ، حالا چه از نظر عده ایی سخت گرفته باشم و چه ساده ... 

گاهی احساس می کنم حس مادری ام خط خطی شده ... گاهی احساس می کنم بی مهرش کرده ام ... گاهی احساس می کنم کم می گذارمش ... گاهی احساس می کنم نگاهش ناراضی است ... گاهی احساس می کنم خوب نیستم و پشیمان است از انتخابش ... گاهی احساس می کنم ... و این همه گاهی احساس می کنم است که می شود فشاری که رفته روی شانزده و من دارم خودم را داغان می کنم زیر این همه فشار ..

حالا حتی به خودم ، احساسم و تلاشم شک !! که نه ، بدبین شده ام ، کافی است کسی در مورد چیزی مربوط به دخترکم اظهارنظری کند که کمی بوی چرا ، چطور یا فکر نمی کنی اینطور باشد بهتر است را بدهد ، دیگر خودم را قیمه قیمه می کنم .

من هر جور نمی گیرم ولی می دانم این میان دارم خودم را از پا در می آورم . 

انگار شده ام شیر ماده ایی که دلش نمی خواهد کسی چپ از کنار فرزندش رد شود که حتی پدرش هم اگر اخمی بکند یا بگوید وای باز هم شروع کرد مثلا به گریه ، من غران می شوم و می خواهم حتی او را هم بدرم که نگو .. 


 
← صفحه بعد